بازگشت م. اقبال!!!:
جناب آقاي مقسا اقبال، سلام. عدم حضور شما در وبلاگ "نيشدارو" هم از نظر كيفي و هم از نظر كمي تأثيرات سوء دارد. پيشنهادتان در مورد سكه و تنديس و لوح افتخار عالي بود. راستي چرا به فكر خودم نرسيد؟ با شما كاملاً موافقم كه: "بستن دوباره كسي به صندلي لازم نيست؛ چون لوح افتخار جشنواره، ديد منحصر بفردي را كه در باره "پول قلم" وجود داشت بياثر ميكند!" در ضمن شما هميشه زيادي به من لطف داشته و داريد. ممنون؛ و تشكر از تبريكات صميمانه. (اما حالا من با اين همه هندوانه چه كنم؟!!!!!!!!!!!)
يادداشتهاي لوزانهي من (5)
11 تيل هِزال و سيصد و هفتاد و پنج ـ دوشنبه
مامانم بازم لَفت مُزَخلَفاتِشو تحويل بده. منم با خاله پَليا و امين جون لَفتم دَدَل. شب كه مامان اومد، پَليدم بغلش. مامانم تا دستش به من خولد، گفت: "اين بچه تب داله." اين اولين تب زندگي من بود. تا اونجا كه ميدونم عشق و عاشقي دَل كال نيست، هَل چيه گَلما زَدِگيه!
مامان و بابا خيلي نِگَلان شدند.
13 تيل ـ چاهالشنبه
همچنان تب دالَم.
تمام شب از تب ميسوختم. مامانم تا صبح نخوابيد. اِنگال مَلَض داشت، تا خوابم ميبُلد، يه دستمال خيسو ميذاشت لو پيشونيِ من؛ خوابم ميپَليد، دوباله تا ميومد خوابم بِبَله، يه دستمال خيس ديگه، لو پاهام ميكشيد.
يادم باشه يه بال كه مامانم تب كَلد، همين كالو باهاش بكنم ببينم خوشش مياد نَذالَم بخوابه!؟
املوز هم تب دالَم. مامانم تمام لوز منو توي بغلش چَلخوند و بَلام آواز خوند. گاهي هم منو لوي پاش خوابوند و بَلام لالايي خوند.
همه اومدند ملاقاتم.
30 تيل هفتاد و پنج ـ شنبه (ديگه از دستم خالِج شده كه چند شنبه است!؟ من فقط تا صد بَلَدم بِشمُلَم.)
دايي لامِز از دانمالك اومده. به اِفتخالِش تو يه هتل گنده جشن گِلِفتند. مام دعوت بوديم. توي جمع حسابي دِلَخشيدم. به نَظَلَم چون ديل لَفتيم، بيشتَل دِلَخشيدم! تا والِد شدم، همه نيگام كَلدَند. شايد به خاطِلِ لباسم بود! آخه يه پيلَنِ قِلمِزِ حَليلِ بدننما پوشيده بودم كه پوشكم از زيلِشِ معلوم بود! سَلِ ميزِ همه لَفتَم و با همه خوشاخلاقي كَلدَم. امين و سُهلاب لو كه بين مهمونا ديدم، از ذوقم جيع كشيدم. بِالاَخَله دو تا آشناي واقعي پيدا كَلدَم!
سَلِ ميز خودمون كه نشستيم، مامانم پيشبند قِلمِزمو بَلام بست و بابام بَلام غذا كشيد. منم مشغول خولدن شدم.
اينجام آدم بُزُلگا به باقاليپلو و جوجهكباب و بستني و كِلِم كالامِل و زَلدآلو ميگفتن "بهبه"! من كه هيچ، چون واسه هَل كدوم اسم جدا گذاشتم، اما خودشون چه جولي فَلقِ اينالو با هم ميفهمند!؟
همه مُنتَظِلِ دَل اومدن دندوناي منند؛ تا بابام جشن بگيله!
خاله فِلِشته به من ميگفت: "ببين عزيزم، اينو ميبيني؟ (دندونشو نشونم ميداد) فقط يه ليزه كه بزنه بيلون، كافيه!... اونوقت همهي ما ميياييم خونهي شما!" جوابشو ندادم!
عمو لِضا هم ميگفت: "كي ميگه اين بچه دندون نَداله؟ همه چي كه داله ميخوله!؟" پَست فِطلَت! معلومه لقمههامو شِمُلده!
19 مُلداد هفتاد و پنج ـ جمعه
املوز ياد گِلِفتم چه جولي الكي گِليه كنم!
مامانم صبح نَوال گذاشت و دوتايي لَقصيديم. دو سه لوزه ناناي بَلَد شدم. ولي همهاش با "بايباي" اشتباه ميگيلَم. وقت لَقصيدن هم از هيجان جيغ ميكشم! بعدش هم با آهنگ تلويزيون با بابام لَقصيدم. چقدل بابايي جمعهها ماهه!...
20 مُلداد ـ
بازم واكسن! ديگه خسته شدم از اين همه تِكلال و مَلال! اينا چِلا به خودشون واكسن نميزنن؟
31 شَهليوّل ـ هفتاد و پنج ـ
املوز سومين دندونم دَل اومد. بابام سَلِ كال نَلَفت. شب لَفتيم "خانه كودك". اونجا كلي "ديدي" سَوال شدم و تابتاب عباسي كَلدَم. اِستَخلِ توپ هم لَفتم. يه توپ قِلمز از بين توپها بَلداشتم. مامان آهسته گفت اين توپها مال اون آقاست. و اون يالو صاحاب اِستَخلِ توپ لو نشونم داد. ديدم مامانو نميتونم لاضي كنم؛ آقاههلو تهديد به گِليه كَلدَم! اونم از تَلسِش گفت "قابلي نداله خانوم كوچولو!؟" بيشعول به من گفت "خانوم كوچولو"!
6 مِهل 75 ـ جمعه
مان مهين و بابايي ناهال پيش ما بودند.
عَصلي مامان مهين تو حياط كالهاي عجيب و غَليب ميكَلد. همهي بِلِنجهامونو با سيني پَلت ميكَلد تو هوا و بعد جاخالي ميداد كه همه بِليزند لو سَلِش!! خب اين بِلِنجهالو ميدادند به من، خودم بِهتَل بَلَد بودم چه جولي پخش و پلاشون كنم!
چهالدَه مِهلِ هفتاد و پنج ـ شنبه
عموجون املوز منو بُلد بالا، پيش عمو كولُش. مامانم كه اومد دنبالم، نميخواستم بِلَم. دلم ميخواست بيشتَل بمونم. مامانم همينطولي بيهوا و الكي گفت: "واسه عمو كولُش بوس بِفِلِست و بيا!" منم يه بوس حسابي فِلِستادم. همهاشون شاخ دَل آوُلدند! حتي مامانم. چون نميدونستند من بوس فِلِستادن بَلَدم. منم كه خواستم خَلِشون كنم تا بذالَن من بيشتَل بمونم. اما وقتي ديدم بايد حتماً بِلَم خونه، قِشقِلِقي به پا كَلدَم كه بيا و ببين!
هنوز نفهميدم كي اون كال شنيع لو كَلده!! منظولَم كندن وَلَقهاي دَفتل يادداشتهاي لوزانهامه. يه چيزايي دستگيلَم شده، اما فعلاُ دالَم تحقيق ميكنم!
22 مهل هفتاد و پنج ـ يكشنبه
دو لوزه كه مامانم دنبالم ميكنه و منم با هيجان با كاديلاكم تاتيتاتيكنان ميدوم. نميفهمه هيجان واسه قلبم خوب نيس!
اين آدم بُزُلگا خيلي شوخيهاي بامزه بلدند، همهاش هم شوخيهاي لوسشونو تِكلال ميكنند. مامانم لوزي دويست بال پشت ديوال قايم ميشه و يه دفعه ميپَله وسط و ميگه: "دالي؟"
آدم يه بال به يه شوخي ميخنده، دو بال ميخنده، ديگه صدمين بال كه خندهاش نميگيله!؟
شب با اين كه حالم خوب نبود، وقتي دوست بابام اومد، با انگشتم به ضبط بابايي اشاله كَلدَم و گفتم:"نانا" مامان لوشَن كَلد، اما صداش يواش بود. گفتم: "اِه!" مامانم فهميد چي ميگم و زيادش كَلد. منم دست زدم و ناناي كَلدَم. مامانم گاهي اوقات، فقط گاهي اوقات چقد ميفهمه!!
23 مِهل هفتاد و پنج ـ دوشنبه
حالم خيلي خيلي بد بود. شب اصلاً شيل نخولدم. تا ميچلخيدم كه شيل بخولم، پشيمون ميشدم و بَلميگشتم و ناله ميكَلدَم. مامان خنگم نميفهميد گوشم دَلد ميكنه. بابايي به خاطِلِ من نَلَفت سَلِ كال. صبح منو بُلدند بيمالستان كودكان. اونجا بَلام كتاب هم خَليدند. كلي تو سالن انتظال مطالعه كَلدم. تو كتاب، عكس گاو لو نشون دادم و گفتم: "گ." بعد هم چشماي گاو لو نشون دادم و چشماي خودمم نشون دادم. مامانم از ذوقش بغلم كَلد و فشالَم داد و منو چِلوند.
24 مهل هفتاد و پنج ـ سهشنبه
هنوز نميتونم شيل بخولَم. تا ميچَلخم شيل بخولم، گوشَم دَلد ميگيله و از خِيلِ شيل خولدن ميگذَلَم. از ديشب تا حالا هيچي نخولدم.
اما مانگوگو كه اومد، واسهام هندونه آولد و ليموشيلين و سوپ مُلغ. يه عالمه هندونه خولدم. بعد يه كم از سوپم خولدم و بعدش دستامو كَلدم تو كاسهي سوپم و همه لو ليختَم زمين. حالم بهتل شد!!
ظُهل با بابا و مامان لَفتيم بانك. اونجا نشستم لوي ميزشون و گفتم: "دستا بالا، هَل چي پول دالين لَد كنين بياد، وَگَلنه اينجا جيش ميكنم!" اونام تَلسيدند و يه عالمه پول به مامانم دادند.
اول آبان هفتاد و پنج ـ
بابام تازگيا گوشَمو ميخُله. من خيلي خوشم مياد. هم قلقلكم مياد، هم خوابم مياد، هم خندهام ميگيله، هم خوشخوشانم ميشه، هم تو دلم خالي ميشه و هم خيالم جمع ميشه كه بابام عاشقمه!
6 آبان هفتاد و پنج ـ يكشنبه
ديشب تا ديل وقت خونهي عمهجون بوديم. ساعت 2:10 دقيقه نيمهشب، لوي پاي خودم ايستادم و يه قدم للزان بَلداشتم و بعد از بلوز بابا چسبيدم تا نيفتم. اين اولين قدم زندگي من بود. ديگه كمكم بايد لوي پاهاي خودم بايستم و به خودم متكي بشم!
املوز تا لِنگِ ظُهل خوابيدم. آخل شب، به عشق توپ قِلمِزَم و با تشويق بابايي، سه قدم بَلداشتم.
يادم باشه اگه مامان بعداً ادعايي كَلد، اين صفحه لو نشونش بدم! به قول شاعِل:"دستم بِگِلفت و پا به پا بُلد"/ كال، كالِ بابايي، نه مامانم بود!
7 آبان دوشنبه
ديشب تا 4:30 نيمهشب بيدال بودم. سَلِ حال و قِبلاق بودم. غذامو كه خولدم، بازي كَلدَم. گل نشون دادم، مطالعه كَلدم؛ دو تا لُمانِ جديد:"خلوس نگو يه ساعت" و "گُلبهي من نازنازيه" كه تازه تجديد چاپ شده!
مامان هم هَل چي كَلد، نخوابيدم كه نخوابيدم. ده دفعه "شيللالا" خولدم، ده دفعه بلند شدم و بازي كَلدم و باز "شيللالا" و باز نخوابيدم و كتاب و مطالعه و "تاتا" (يعني همون تابتاب عباسي) و "تاتا" (يعني تيكتاك) و "تاتا" (يعني خوابيدن تو تشك "تاتامي" ژاپنيِ خودم) و "تاتي" (يعني قدم زدن) و "نانا" (يعني لَقص والس) و "نانا" (يعني گوش كَلدَن موسيقي كلاسيك) و "نانا" (يعني تماشا كَلدَن فيلم ويديوي كُنسِلت ياني) و دادا و گل و شيللالا. اما بازم نخوابيدم.
با ماماني تو تخت نشسته بوديم. مامان به بابايي گفت: "بيا" من هم بلافاصله گفتم: "بيا!" هَل دو جيغ كشيدند.
نديد بَديدها الكي جيغ ميكشن! تا حالا شده اونا حَلف بزنند و من جيغ بكشم!؟
املوز داشتم با سيم تلفن بازي ميكَلدم و خَلابكالي ميكَلدم كه مامانم سَل لِسيد. تا خواست دعوام كنه، يه بوس صدادال بَلاش فِلِستادم. اونقده ذوق كَلد كه يادش لَفت دعوام كنه. اين اولين بوس صدادالَم بود.
وقتي هم داشت چيز مينوشت، اونقدل گِليه كَلدم تا خودكالِشو ازش گِلِفتم.
8 آبان هفتاد و پنج ـ سهشنبه
توي تخت با مامان كُشتي گِلِفتيم. بعد كه خسته شديم، به ليوان آب اشاله كَلدَم و گفتم:"آب"! مامان نديد بديدم با خنده بغلم كَلد و تو اتاق چَلخيد. اِنگال اولين بال بود كه گفتم: "آب"!
آخَل شب هم وقت شام، بَلاي اين كه بازم خوشحالش كنم، نون باگت لو از تو سُفله بَلداشتم و گفتم: "نون، نون نون" و يه گاز زدم. ماماني شاخ دَل آولده بود كه تو يه لوز هم گفتم آب، هم گفتم نون!
ديگه بايد كمكم بفهمند كه من خودم بَلَدم حَلف بزنم.
9 آبان هفتاد و پنج ـ چالشنبه
مامانم ديشب دفتل خاطلاتمو خوند! از حقايقي كه اينجا نوشتهام اونقدل نالاحت شد كه همهي خودكالها و كاغذهاي توي خونهلو جمع كَلد و ليخت تو كيسه زباله و گفت نوشتن تو اين خونه ديگه ممنوعه! فِكل كَلده! من هفت هشت تا خودكال زيل تختم قايم كَلدم واسه لوز مبادا...!
11 آبان هفتاد و پنج ـ جمعه
جشن "دندوني" من بلاخَله بَلگُذال شد:
حدود 50 نَفَل دعوت كَلده بودند. از اون همه شلوغي و جمعيت سَلَم دَلد گِلِفته بود. اصلاً حوصلهي شلوغي لو نداشتم. پس اين مامان و باباي عاميِ من كِي ميفهمند كه "لوشَنفِكل"هايي مثل من از اجتماع و شلوغي گُليزونند!؟
وقتي ديدم خونه داله شلوغ ميشه، لَفتم خوابيدم. گذاشتم تا اونا حسابي بزنن و بِلَقصند. وقتي بيدال شدم، شامِشون لو هم خولده بودند. بعد يه سُفله قشنگ و بُزُلگ پهن كَلدَند لو زمين و توش يه عالمه چيزاي جالب توجه گذاشتند و بعد هم منو وسط سُفله گذاشتند. كالهاشون مشكوك بود. چون اجازه داده بودند به هَل چي كه ميخوام دست بزنم. فهميدم كه يه كاسهاي زيل نيمكاسه است. اين بود كه يه كم فِكل كَلدَم. چيزايي كه جلوم گذاشته بودند هَل كدوم نمايندهي يه شغل بود. گوشيدُكتُلي، نخ و سوزن خياطي، خودكال نويسندگي، خطكش "تي" مهندسي؛ شَستم خَبَلدال شد كه اگه هَل چي بَلدالَم، شغل آيندهامو جلو اين همه آدم تعيين كَلدَم. اين بود كه واسه اين كه خيطشون كنم، يه شاخه گل بَلداشتم. حالا شايد اونا فِكل كنند كه من ميخوام گلفلوش بشم؛ يا يه شاعِلِ عاشقپيشه. ولي من كه خودم ميدونم ميخوام چيكاله بشم!
16 آبان هفتاد و پنج ـ جمعه
املوز اولين جشن تولد بابام بود كه منم شِلكَت داشتم. مامانم به خيال خودش يه شام حسابي پخته بود و ميز شام شاعِلانه چيده بود. مُلغ سُلخكَلده و سيبزميني بِلِشته و ذُلَت و نخود فَلَنگي و خلال هويج و شمع و كيك و ژله و دو تا كادو. يكي از طَلَف من، يكي از طَلَف خودش با سه تا شاخه گل لُز تو گلدون. اصلاً تَلكيبِ جالبي نبود. اگه به من بود، لوميزي لو ميكِشيدم و همه لو ميليختَم زمين. حيف كه نذاشتند كالَمو بكنم!
17 آبان هفتاد و پنج ـ
يه بازي جديد:
تازگيا بابام از سَلِ كال كه مياد، منو مينشونه تو بغلش و ميگه: "ميخوام از تو گوشِت شكلات دَل بيالَم." بعد تو گوشمو خوب نگاه ميكنه و بعد يواشكي از تو اون يكي مشتش يه شكلات دَل مياله و وانمود ميكنه كه شكلاتو از تو گوشم دَل آوُلده و با خنده ميده بهم. منم بَلاي اين كه خيطش نكنم، وانمود ميكنم كه حَلفا و كالهاشو باوَل كَلدَم و شكلاتو ميگيلَم و ميخولَم.
اين آدم بُزلگا ما لو چي فَلض ميكنند؟ دُلُسته كه كوچيكيم، گوشِمون كه كال ميكُنه، صداي خِش خِش كاغذ شكلات لو كه ميشنويم و ميفهميم كه پشت سَلِمون از اين دست به اون دست شكلات لَد و بَدَل ميكنند!
18 آبان هفتاد و پنج ـ جمعه
ديشب مامان و بابا داشتند نقشه ميكشيدند كه واسه جشن تولدم چه جولي منو سولپليز كنند. منم وانمود كَلدَم كه نميفهمم لاجع به چي دالَن حَلف ميزنند! نقشهاشون خيلي كليشهاي و تِكلالي بود، اصلاً خوشم نيومد. كيك و شمع و بادكنك و ميوه و شام و كادو!... اگه از خودم ميپُلسيدند، بهشون ميگفتم كه من تَلجيح ميدم هيچكي خونهامون نياد، چون من از شلوغي سَلسام ميگيلَم. از آدمهايي هم كه لُپمو ميگيلَن و منو گوگولي مگولي و هيشته هيشته ميكنند، بدم مياد.
دلم ميخواست خودم بودم و مامان و بابام. سه تايي دِلاز ميكشيديم جلو تلويزيون و يه نَوال كُنسِلت "ياني" لو ميذاشتيم تو ويديو و من يه "شيللالا"ي حسابي ميخولدَم و هَل وقت هم دلم ميخواست بَل ميگشتم طَلَف بابام و از سَل و كول بابام بالا ميلَفتم و با بابام "گيقين گيقين" بازي ميكَلدَم و بابام گوشَمو ميخُلد. لاستي ميدونين "ياني" قبل از اين كه اون آهنگو كه واسه مامانش ساخته بزنه، به مَلدُم چي ميگه؟ ميگه: "اون كه اونجا نشسته مامان منه، من مامانمو خيلي دوست دالَم، وقتي كوچيك بودم مامانم به من "شيل لالا" ميداد، هيچوقت منو جايي نميبُلد كه بهم واكسن بزنند، وقتي هم تب ميكَلدم، منو پيش دُكتل نميبُلد!" بعد هم ميگه: "من اين آهنگو واسه مامانم ساختهام."
19 آبان هفتاد و پنج ـ شنبه
فَلدا تولدمه. بايد هَل طول شده يواشكي جيم بشم. گفتم كه «لوشَن فِكل» جماعت حوصلهي جمع و شلوغي لو نَدالَند.
ديشب ماماني داشت يواشكي به بابايي ميگفت: "بايد بيشتَل مواظب خودمون باشيم، وَلپَليده تمام جيك و بُكِ مالو تو دَفتَلِش نوشته!"
بايد كَمتَل بنويسم. بايد دَفتَلِ خاطِلاتمم يه جاي دُلُست و حسابي بذالم. شايد بِهتَل باشه دَفتَلَمو توي پوشكم قايم كنم!
پايان. / نگارش: 1374 / بازنويسي: مهر 1382