نيشدارو


داروخانه
انبار دارو
حمل دارو
 

سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٢

 

 

 

ـ در روزنامه‌ها نوشته‌اند: "به علت استقبال بيش از حد مردم، زلزله‌ي بم تمديد شد!"

ـ يك تركه را كه براي كمك به زلزله‌زدگان بم رفته بود، از بم بيرون مي‌كنند. يكي مي‌پرسد: "چرا بيرونش مي‌كنين؟ اين كه براي كمك اومده بود!" مي‌گويند: "بابا ما هر چي دفن مي‌كنيم، اين مياد دوباره از زير خاك بيرون مي‌كشه!"

ـ يك تركه در بم سه روز بود كه فقط يك قسمت را مي‌كَند؛ مي‌كَند و مي‌كَند و مي‌كَند. تا اين كه ميرن پيشش مي‌گن: "واسه چي زمينو اين همه داري مي‌كَني؟" مي‌گه: "مي‌خوام ببينم عمق فاجعه چقدر بوده!"

الو سيما!؟

                          (قسمت اول)

ـ الو!؟...  ‌صدا و سيما!؟
ـ بفرماييد.
ـ‌ ببخشيد يه پيشنهاد داشتم؛ ... در مورد دكور يكي از برنامه‎هاتونه!
ـ بفرماييد.
ـ مي‎خواستم بگم اگه ممكنه پشت سرِ مجريِ برنامه‌ی "خداحافظ عابر"! يه لگن بچه هم بذاريد!
ـ  بله!؟
ـ راستش بچه‌ی كوچيك من اين برنامه‎رو خيلي دوست داره؛‌ و به خاطر همين برنامه از "پنكه" و "دوچرخه" و "دوربين" و "درخت صنوبر" و "چراغ راهنمايي"‌ كه پشت سرِ مجري گذاشتين هم خيلي خوشش مياد؛ هر شب وقت پخش اين برنامه مي‎شينه جلو تلويزيون و حتي پلك هم نمي‎زنه!… نه اينكه فكر كنيد حرفاي بي‎سر و ته مجري‎رو مي‎فهمه ها؟ نه؛ فقط خيره ميشه به اون آت و آشغالاي پشت سرِ مجري!… حالا مي‌خواستم خواهش كنم اگه ممكنه تو اون انباري كه آقاي مجري برنامه‎رو اجرا مي‎كنند، يه "لگن بچه" هم بذارين؛ بلكه بچه‌ی من از لگن خودش هم خوشش بياد!… (زمزمه مي‎كند) آخه ديگه وقتشه عادتش بدم به لگن!...

 
 

Azardokht Bahrami

 

شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٢

 

 

 

فرهنگ لغت:

ز:            حرف‌ سيزدهم‌ از الفباي‌ فارسي‌، جرجيس‌ را از بين‌ پيغمبرها انتخاب‌ كردن!  
ز:            حرف‌ اضافي.
زاء:          نام‌ حرف‌ ز.
زائد:         هر چه اضافي است.
زائده:       زن اضافي! زن اول.
زائو:         زني كه‌ تازه‌ پسر زاييده.
زاپاس‌:     ذخيره‌، رزرو، زن‌ يدكي كه قرار است پسر بزايد.
زاجر:        منع كننده، بازدارنده، زن جيغ‌جيغويي كه نمي‌گذارد شوهرش شب‌ها با دوستانش بيرون برود.
زاج‌ سور:  جشن‌ و سوري‌ كه‌ به‌ هنگام‌ زاييدن‌ زن‌ ـ فقط در صورت پسر‌ زاييدن‌ ـ منعقد كنند.
زاجل‌:       مرد بلند آواز، مردي‌ كه‌ از شادي‌ به‌ دنيا آمدن‌ پسرش‌، در توالت‌ يا حمام‌ خواند.
زاخورش:   زارخورش، زني كه پسر زاييده ولي طعام اندك خورد.
زاد:           آزاد، پسر نوزاييده‌ شده.
زاد برزاد:    پشت بر پشت پدر و پسر.
زادبوم‌:      زادگاه‌ پسر.
زادن‌:         پسر زاييدن‌، فرزند مذكر آوردن.
زاد و بود:    دار و ندار مرد، پسران.
زاده‌:          پسر تولد يافته‌، كاكل‌زري.
زار:            نحيف و ضعيف، زن خوار و زبوني كه دختر زاييده.
زار زار:        به خاطر زاييدن دختر زار زار كردن.
زارج:          زرشك، وقتي زني چندين دختر پشت هم زاييد، چون باز هم باردار شود، زن دوم به او گويد.

زارع:          كشاورز، زني كه شوهرش در قهوه‌خانه نشسته و خودش در زمين كشاورزي مي‌كند.
زارنده:        زاري كننده، زني كه زاري مي‌كند چرا خداوند به او پسر نداده.
زاري:         گريه به سوز و ناله‌ي زني كه مدام دختر ‌زاييده.
زاريانه:       سبب و باعث ناله و زاري زن: دختر زاييدن.
زاغ:           كلاغ سياه. زن چادري كه دختر زايد!
زاغ چشم:  زن مقصري كه از شوهرش كتك خورده و پاي چشمش كبود شده.
زاغ دل:       سياه دل، زنان قسي‌القلب.
زاغ زبان:     كسي كه نفرينش مؤثر باشد. نفرين بر عروسي كه دختر زايد.
زاغ سار:     آن كه داراي سر سياه باشد، زني كه موهايش سياه است، دختر هم مي‌زايد!
زاغ گرفتن:   عيب گرفتن، طعنه زدن بر زني كه دختر زايد.
زاغ و زوغ:    زاغ و زيغ، دختران و غلام و كنيز مرد!
زاغه:         سوراخي در كوه براي استراحت چارپايان؛ و زناني كه تازه دختر زاييده‌اند را به آنجا تبعيد كنند.
زاكون:        قاعده و قانون و رسمي كه مردان در خانه گذارند.
زاكي:        مرد پاكيزه و نيكو كه در رفاه و نعمت بسر برد.
زاماسكه:    ماده‌اي كه بر روي پنجره قبل از رنگ‌كاري مي‌مالند!، دروغي كه مرد وقت دير آمدن به زن گويد.
زاني:         مردي كه ناچار شده از راه حرام با زني آميزش كند، زنا كننده؛ زنش هم به رويش نمی‌آورد و زندگي به خوبي و خوشي ادامه مي‌يابد.
زانيه:         زني كه همان كار را كرده اما بايد سنگسار شود.
زاور:           زور، قوت، نيروي مرد.
زاور:          حيوان باركش، راحله، نام زن دوم كه پسر زايد.
زاورا شدن:  زني كه ناگزير است جاي مألوف را ترك گويد، چون دختر زاييده‌، زن اول.
زاهد:          مرد پارسا و پرهيزكار، شوهر اين دو زن.
زاهو خانه:   محل استراحت زائو، جايي كه قرار است راحله پسر بزايد.
زايان:         در حال زاييدن پسر.
زاياندن:      ياري دادن به زائو به هنگام زادن پسر. كمك كردن به راحله براي زاييدن. (اگر بچه دختر باشد، زائو را به حال خود رها كنند؛ خودش يك فكري به حال خودش مي‌كند.)
زايده:         مي‌ترسم وبلاگم را ببندند!
زايش:        زاييدن پسر.
زايشگاه:     بيمارستان، جايي كه راحله به هنگام زاييدن پسر در آنجا پرستاري شود.
زاينده:        زني كه پسر آورد، راحله.
زبان:          عضوي عضلاني و متحرك در دهان كه جهت بلع و مكالمه بكار مي‌رود و بهتر است فقط مردان از آن استفاده كنند.
زبان‌آور:       مردي كه گفتار و بياني نيكو دارد، شوهر.
زبان‌بستن:  سكوت كردن. زن اول را وادار به سكوت كردن.
زبان‌بسته:   خاموش، ساكت، صامت، لال، گنگ، زن اول.
زبان بند:      افسوني كه با آن زبان را ببندند تا زن اول سخن نگويد.
زبان‌دراز:      زني كه در مكالمه‌ با همسر اول گستاخ باشد، راحله.
زبانزد:         مطلبي كه بر سر زبان‌ها افتد، پسر زاييدن راحله.
زبان ستدن: ساكت كردن زن. سيليي كه مرد بر صورت زن اول زند.
زبان‌گرفتگي: لكنت‌زبان،‌ زن اول پس از آن سيلي، لكنت مي‌گيرد.
زبردست:     توانا، صاحب قدرت، مقتدر، فرمانروا، شوهر.
زبرمرد:        انسان عالي!
زبون:          بيچاره، درمانده، عاجز، حقير، زيردست، زن.
زپرتي:        بي‌زور، ناتوان، بي‌دوام، زن اول.
زجر:           طرد كردن، راندن، بانگ‌زدن بر زن اول.
زجه:           زن نو زاييده (تا 40 روز) راحله (كه پسر زاييده!)
زحمتكش:   آن كه زحمت مي‌كشد، زن اول كه جارو و پخت و پز مي‌كند و از مهمانان پذيرايي مي‌كند.
زخمي:       مجروح، لب زن اول از آن سيلي پاره شده.
زده:            لطمه، آسيبي كه بر زن اول وارد آمده.
زر:              فلزي‌است گرانبها، گردنبندي كه شوهر براي راحله خريده براي پسر زاييدن!
زراق:          زن مكار، فريبنده، رياكار، مادرشوهر.
زرخريد:        كنيز، اگر خارجي باشد چه بهتر!
زردبرنج:       شله‌زرد، نذري كه مادر راحله براي پسر زاييدن دخترش پخته.
زردچهره:      افسرده، زني كه صورتش از زاييدن دختر زردرنگ شده.
زردرخ:         شرمنده، زن اول كه مدام دختر زاييده.
زري:           ساخته از زر، همان پسر كاكل‌زري!
زعيم:         پيشوا، مهتر، رييس، مرد، شوهر.
زغار:          رنج، فرياد زن اول وقتي از شوهرش كتك مي‌خورد.
زغارو:         خانه‌اي كه در آن زنان بدكاره به كار پردازند، و مردان نيكنام در آن در رفت و آمد باشند!
زغاره:         سرخيي كه زنان بر روي مالند.راحله در اتاقش مشغول بزك و دوزك است.
زغلول:        كودك، پسر. و پسرش در پله‌ها ونگ ونگ مي‌كند.
زفاف:          عروس را به خانه‌ي شوهر فرستادن، مال وقتي است كه راحله تازه به اين خانه آمده بود.
زُفت:           زن ترشروي، ستيزه‌خوي، اين هم مال همان شب است و مي‌دانيد كه، مربوط به زن اول.
زكاره:          زن خيره‌سر، ستيزه‌كار، لجوج، زن اول.
زلات:           لغزش‌ها، خطاياي زن اول.
زلزله:          به كنايه به بعضي از زنان گويند، راحله با بدو ورودش حسابي خانه را تكان داد.
زلف:           موي سر، گيسو، گيس و گيس‌كشي هووها با هم.
زلف بستن:  نمودن معشوق خود را به عاشق و دل او را به كمند خود درآوردن. (يا مربوط به قبل از ازدواج راحله مي‌شود يا به اين كلفت خارجيه ورپريده!)
زلل:           خطا و گناه، دختر زاييدن زن اول.
زله:            خطا، وليمه، طعامي كه مردم فرومايه از جايي بردارند و با خود برند. غذاهاي اضافه‌اي كه خانواده‌ي راحله شب عروسي توي كيسه‌فريزر ريختند و با خود بردند!
زليفن:         ترس، بيم، كينه و انتقام دو هوو.
زم:              سرما، سردي. زن اول در را باز گذاشت تا پسر راحله سرما بخورد.
زمان:           وقت، هنگام، دور، عهد مردسالاري.
زمترا:           تمسخر، تقصير راحله بود: زن اول را ريشخند مي‌كرد.
زمره:           گروه مردان، جماعت مردان، دسته.
زمين:          جايي كه بايد و سزاست كه مردان روي آن پا نهند.
زمين‌گير:      زني كه به سبب پيري يا زايمان‌هاي متعدد نتواند از جاي خود برخيزد و شويش كلفت فرنگي بياورد!
زن:             مادينه‌ي انسان، جفت مرد، همسر مرد، كلفت مرد، آشپز مرد، مادر ِ پسرهاي مرد.
زناء:            جفت گرديدن مرد و زن به طور نامشروع. (كه البته مرد را كاريش ندارند،‌ زن را هم كه خودتان مي‌دانيد.)
زنابير:          جمع مسخره‌ي زنبور!
زناشويي:     زن گرفتن، همسر گرفتن مرد، ازدواج.
زنبارگي:       مرداني كه اصولاً زنان را دوست دارند، هم زن اول، هم راحله، و هم كلفت فرنگي را.
زنبري:          جهاز بزرگ. همه‌ي چيزهايي كه زن به خانه‌ي شوهر آورده و قرار است با يك كفن سفيد از آن‌جا برود.
زنبق:           از ديگر گل‌هايي كه هيچ وقت مردان براي زن‌ها نمي‌خرند!
زنبور:           نوعي حشره كه پي‌پي‌اش مثل عسل شيرين است!، زني كه موهايش را بور كرده.
زنبورخانه:     لانه‌ي زنبور؛ آرايشگاه، محلي كه زنان در آنجا موهايشان را بور مي‌كنند.
زنبيل:          سبدي كه زنان مي‌بافند؛ وقتي مردان لم داده‌اند و چاي مي‌خورند و قليان مي‌كشند و فوتبال تماشا مي‌كنند؛ زناني كه باغچه را بيل مي‌زنند، زن اول.
زنجبيل:        نوعي ادويه، زنجموره‌ي ناشي از ضربه‌ي بيل!،‌ پسر كوچك راحله گل‌هاي باغچه را لگدمال مي‌كند و زن اول با بيل تو سرش مي‌زند و پسرك از درد زنجموره مي‌كند.
زنجير:          رشته‌اي است مركب از حلقه‌هاي فلزي متصل به هم كه بر گردن زنان زنند. هماني كه شوهره براي راحله خريده.
زنجيري:       ديوانه. زن اول كه مي‌بيند شوهرش براي راحله زنجير طلا خريده، ديوانه‌ي زنجيري مي‌شود؛ راحله هم كه سر شكسته‌ي پسرش را مي‌بيند زنجيري مي‌شود.
زندگان:        مرداني كه حق حيات دارند.
زنده‌بگور:      كسي كه از مواهب زندگي بهره‌مند نباشد. زن اول.
زن زَلَخت:     زيتون تلخ. هر چيز تلخ را گويند. (لابد مانند: "زن‌چاي" به معني چاي تلخ يا "زن‌قهوه" به معني قهوه‌ي تلخ!)
زنكه:           براي تحقير و توهين زن اول بسيار استعمال شود.
زنگوله:        زنگ‌هاي كوچكي كه بر پاي زنان و شاطران بندند و يا به گردن چارپايان آويزند.
زنگيچه:       زني كه سرش گيج مي‌رود!
زننده:          هر چيز بد، زشت، نامطبوع و نفرت‌انگيز در زنان.
زن و بچه‌دار:  مردي كه زن و بچه‌(ي پسر) دارد!
زني:            همسر بودن، مادر هفت هشت ده تا پسر بودن.
زوبع:           شيطان، ابليس، زن!
زوج:            شوهر، مرد، پدر همه‌ي آن هفت هشت ده تا پسر!
زودباور:        زني كه حرف شوهرش را باور مي‌كند و ديگر نمي‌پرسد تا اين وقت شب كجا بودي؟! و مي‌رود كه سفره‌ي شام را بيندازد. راحله.
زودپز:          زني كه زود غذا مي‌پزد. زن اول.
زودتر:          زني كه زودتر از اون زن بالايي غذا را مي‌پزد! راحله.
زودجنب:      زني كه از اون دو تا زودتر سفره را پهن مي‌كند. مادرشوهر.
زودخيز:        زني كه از سه تا زن بالايي زودتر از جا برمي‌خيزد. مادر راحله (براي خودشيريني)!
زودرس:        زني كه زود مي‌رسد و سريع كارها را روبه‌راه مي‌كند! همان كلفت فرنگيه.
زودرنج:         زني كه زود مي‌رنجد. زن اول كه مي‌بيند اين همه رقيب دارد، قهر مي‌كند و مي‌رود انباري.
زور:              توانايي مرد.
زورآزماي:      مرد پهلوان، شوهره مي‌بيند زنش قهر كرده، مي‌رود او را كتك مفصلي بزند.
زور آوردن:      مردي كه به زور در انباري را هل مي‌دهد تا در را باز كند و زنش را باكمربند بزند.
زورپيچ:         مردي كه از لاي در به زور دست زنش را پيچانده تا در را باز كند.
زورتپان كردن: به زور قبولاندن، با فشار قبولاندن مرد به زن كه بايد اين وضعيت را تحمل كند وگرنه طلاقش مي‌دهد.
زورخانه:        باشگاه باستاني، خانه‌ي همه‌ي ايرانيان.
زور داشتن:    مرد.
زور زدن:         فعاليت زياد، مرد مي‌خواسته در را به زور باز كند و با كمربند زنش را بزند.
زوزه:              صدايی‌كه ازگلوي زن‌برخيزد، وقتی‌مرد به‌زور دررا بازكرده حساب زن را كف‌دستش گذاشته.
زوش:            عصباني، زني كه پس از رفتن شوهرش بابت كتكي كه خورده خشمگين است!
زوفا:              گياهي است از نعناعيان متعلق به شوهر، كه در انباري بوده و زن خشمگين پس از رفتن شوهرش آن را با دست تكه‌تكه‌اش مي‌كند.
زو كشيدن:     صداي بازي پسران راحله كه از حياط به گوش زن مي‌رسد و او را بيشتر عصباني مي‌كند.
زولبيا:            شيرينيي است از آميختن ماست كيسه‌اي با نشاسته و سرخ شده در روغن، كه راحله پس از بازگشت مرد از انباري، از يخچال برمي‌دارد و به شوهرش تعارف مي‌كند.
زويج:             نوعي خوراك از قطعات روده‌ي گاو و گوسفند و آكنده از دنبه، و زن عصباني براي شويش مي‌پزد با اين كه مي‌داند خوردنش براي چربي خون شوهر بسيار مضر است.
زه:                از ادات تحسين، آفرين، ‌احسنت! حرفي كه شوهر با ديدن ظرف پر از "زويج" پخته بي‌اختيار برزبان مي‌آورد.
زهاب:            رود، چشمه، پارچ آبي كه راحله سر سفره مي‌گذارد.
زهاد:             پارسايان، زن‌هايي كه پس از پختن "زويج" از كرده پشيمان مي‌شوند و به گوشه‌اي پناه مي‌برند و پرهيزگاري پيشه مي‌كنند و شام هم نمي‌خورتد.
زهازه:             ادات تحسين، آفرين، احسنت. حرف‌هايي كه شوهر پس از خوردن "زويج" برلب مي‌آورد.
زه‌بند:             نوعي گردن‌بند "بدل" كه شوهر برای به دست آوردن دل زن اول به او مي‌دهد.
زهدان:           دل و كمر و كتف! و ديگر جاهاي زن كه بعد از كتك خوردن از شوهر، حسابي كبود شده!
زهر:               سم، ماده‌اي كه زن زير كابينت‌ها مي‌ريزد تا سوسك‌ها را بكشد. (شيطان گولش مي‌زند از آن استفاده‌ ديگري بكند، اما او شيطان را نفرين مي‌كند.)
زهرا:              درخشنده، يادم رفت بگويم، اسم زن اولي زهرا بود.
زهراب:           ادرار، كاري سرپايي كه مرد بعد از كتك زدن زهرا و خوردن "زويج"، در دستشويي مي‌كند.
زهراب:           آبي كه بدان پنير بندند. زهرا بعد از آن كه زير كابينت‌ها را سم‌پاشي كرد, از توي دبه‌ مقداري پنير برمي‌دارد.
زهرآگين:         آلوده به زهر، زهرا پنير آغشته به زهر  را زير كابينت مي‌گذارد تا موش‌ها هلاك شوند.
زهرآلود:          همان پنير زير كابينت.
زهر چشم:      نگاهي از روي خشم و غضب، راحله به آشپزخانه مي‌آيد، مي‌خواهد از پنير بچشد، زهرا نگاهي به او مي‌كند كه راحله از ترس از آشپزخانه بيرون مي‌رود.
زهرخند:          نيشخند، راحله كه مي‌رود، زهرا از روي خشم خنده‌اي مي‌كند.
زهر خورده:      يكي از موش‌هايي كه پنير زير كابينت را خورده.
زهره باختن:    بسيار ترسيدن، موش مسمومی اززير كابينت بيرون بيايد و راحله باديدنش بسيار بترسد.
زهزاد:             فرزند، راحله پسرش را صدا مي‌كند تا بيايد كمك و موش را بگيرد.
زه‌زدن:            از ميدان در رفتن، از زير بار مسئوليت شانه خالي كردن. وقتي زهزاد مي‌گويد: "به من چه، من درس دارم!" (و يواشكي سوني بازي كند.)
زه‌زه:               از ادات تحسين، وقتي راحله حرف "زهزاد" را مي‌شنود، مي‌گويد: "زه‌زه!" (خوشم باشه!)
زه‌كشي:         خشكاندن آب روي زمين. نگو راحله با ديدن موش، دستش به ليوان خورده و آب روي سراميك ريخته (نگران نباشيد زهرا دارد با دستمال خشكش مي‌كند.)
زهكوني:         تيپا، اردنگي. وقتي پسر كوچك راحله مي‌آيد آشپزخانه شكلات بردارد، زهرا يك زهكوني به او مي‌زند و او را از آشپزخانه بيرون مي‌كند.
زُهم:              بوي بد، بوي گند، گويا پسر كوچيكه قبل از بيرون رفتن از آشپزخانه مي‌گوزد! و زهرا و راحله دماغشان را مي‌گيرند.
زَهو:               درخشيدن، وقتي زهرا زمين را با دستمال خوب پاك مي‌كند، زمين مي‌درخشد.
زهوار:             لبه، حاشيه، كناره، ديوار. راحله هم به ديوار تكيه داده بود و زهرا را تماشا مي‌كرد.
زهوق:             نابود شدن، هلاك شدن موش مسموم.
زهي:              از ادات تحسين، آفرين، احسنت، راحله با ديدن موش مُرده به زهرا مي‌گويد.
زياد:                بسيار، ذوق فراوان زهرا از شنيدن تعريف‌هاي راحله.
زيان:               ضرر، خسارت. زهرا مي‌بيند ليوان آبي كه راحله انداخته و شكسته، ليوان جهازش بوده!
زيانگر:              زيانكار، شوهر صاحب اصلي ليوان شكسته!
زيب:                آرايش، كاري كه‌راحله براي جلب‌توجه شوهرش مي‌كند تاشكستن ليوان را فراموش كند.
زيج:                 تعيين احوال و حركات ستارگان، شوهره به دور از اين همه جار و جنجال خانه، الان رفته روي پشت‌بام و دراز كشيده و به ستارگان نگاه مي‌كند.
زيچ:                 خوش‌طبع، ظريف. كلفت خارجيه برايش يك قاچ هندوانه مي‌آورد پشت‌بام!
زيد:                  زيادت، افزون شدن، احتمال زياد شدن تعداد بچه‌هاي اين مردك در اين لحظه!
زيرا:                  چون، چون به تنها چيزي كه فكر نمي‌كند كنترل جمعيت است و بس.
زيرانداز:             كلفت خارجيه از قبل در پشت‌بام برايش يك زيرانداز انداخته (دور از چشم خانم بزرگ و خانم كوچيك!).
زيرپوش:            آنچه زير پيراهن پوشند،‌ و كلفت خارجيه روي بند پشت‌بام، جلو چشم محرم و نامحرم، آويزان كرده!
زيرجامه:           زيرشلواري. كه الان پاي شوهره است و شوهره هم در پشت‌بام دارد هندوانه مي‌خورد!
زيرچاق:            كم‌زور، كسي كه هر چه فرمان دهند، انجام دهد. زهرا كه دارد در آشپزخانه ظرف‌هاي شام را مي‌شويد.
زيردريايي:        در همين موقع پسر كوچيكه مي‌آيد پشت‌بام و به پدر مي‌گويد: "بابا برام زيردريايي مي‌خري؟"
زيرزمين:          پدر كه از مزاحمت بي‌موقع پسرش عصباني شده، لنگه كفشي به طرف او پرت مي‌كند. پسرك و كفش هر دو راهي زيرزمين مي‌شوند.
زيرسبيلي:      ناديده، به روي خود نياوردن، كلفت خارجي كه اين صحنه را مي‌بيند، بنا به دلايلي! زيرسبيلي رد مي‌كند.
زيرك:              و اين هوشياري دخترك را نشان مي‌دهد كه نمي‌گذارد ديگران بفهمند!
زيرگاه:            صندلي، آنچه روي آن نشينند، ‌پسرك در زيرزمين صندلي پيدا مي‌كند و رويش مي‌نشيند.
زيرلب:            مي‌نشيند و زيرلب به پدرش فحش مي‌دهد. آهسته با خود يا ديگري سخن گفتن.
زيره:               قسمت تحتاني كفش. در همين حين، پسرك مي‌بيند زيره‌ي كفش پدر بر اثر پرتاب كنده شده، مي‌خندد.
زيست:            زندگي، حيات. همان چيزي كه در اين خانه جريان دارد.
زيست‌شناسي: شناخت حيات. همين كاري كه ما الان داريم مي‌كنيم.
زيستن:            كاري كه زهرا، راحله، شوهره، كلفت خارجيه و بچه‌ها دارند انجام مي‌دهند و اسمش را زيستن گذاشته‌اند.
زيگزاگ:            خط‌هاي منكسر، پسره تو زيرزمين با گچي كه پيدا كرده، روي زمين زيگزاگ مي‌كشد.
زيلو:                گليم، فرش كم‌بها، پسرك همانجا (تو زيرزمين) روي يك زيلو خوابش مي‌برد.
زين:                آنچه از چرم و چوب سازند و بر پشت اسب نهند و به هنگام سواري روي آن نشينند. لابد توي انباري يك زين هم بوده!
زينت:               زيور، آنچه راحله با آن دارد آرايش مي‌كند.
زينه:                پله! پسرك كه بيدار شده، آهسته مي‌آيد توي راه‌پله تا هرچه زودتر جيم شود.
زينهار:              مهلت، امان. راحله ناگهان گوش پسرش را مي‌گيرد تا ببيند او در زيرزمين چه مي‌كرده؟ و پسرك مهلت مي‌خواهد تا ماجرای پدر و کلفت فرنگی را تعريف كند.
زينهارخوار:        عهد و پيمان شكن، راحله گوش پسرش را رها مي‌كند تا او حرفش را بزند، اما هنوز پسرك ماجرا را تعريف نكرده، راحله زينهارخواري مي‌كند و دو سه تا سيلي و اردنگي به او مي‌زند و او را روانه‌ي اتاقش مي‌كند و می‌گويد: اين‌ حرف‌ها به تو نيامده.
زيور:                 زينت، آنچه بدان آرايش كنند. كاري كه متأسفانه زهرا و راحله و كلفت خارجي همين الان در اتاق‌هايشان به آن مشغولند! براي چي؟ من نمي‌دانم.                       دی‌ماه ۱۳۸۲

 
 

Azardokht Bahrami

 

یکشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٢

 

 

 

(بنا به دلايلی مطلب ۳۰ آذر را پاک کرده‌ام به جايش اين را گذاشته‌ام. تاريخش می‌شود چهارشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۲)

از مناجات يك پسربچه‌ي تخس:

ـ خدايا "هلي‌كوپتر امداد" را براي ما بفرست. چون ما اصلاً هلي‌كوپتري نداريم كه براي كمك به زلزله‌زدگان بفرستيم!
ـ خدايا "پليس گروه امداد" را هم براي ما بفرست تا مردم بم را نجات دهند. اين طور كه پيداست ما اصلاً گروه امدادي نداريم كه بفرستيم آنجا. اگر هم داشته باشيم، بلد نيستند چه كار كنند. يعني دوره نديده‌اند. خدايا "مكينتاك" و "آنجل" و "جوليا" و بقيه را بفرست تا مردم را از زير آوار بيرون بياورند چون ما آدم‌هايي مثل آن‌ها نداريم. من قول مي‌دهم از آن‌ها امضا نگيرم تا وقت‌شان تلف نشود.
ـ خدايا اگر توانستي "پليس هوايي برلين" را هم براي ما بفرست. تا وقتي در بم زلزله شد، تهران اين همه شلوغ نشود. تو كه خودت ديدي، ديشب آنقدر ترافيك بود كه من مشقم را توي اتوبوس نوشتم.
ـ خدايا اگر مي‌شود، آن پليس‌هاي بزرگراه "كبري 11" را هم براي ما بفرست. مي‌گويند جاده‌ها خيلي شلوغ است. فكر كنم به جز سمير و دوستش مايك كس ديگري نتواند جاده‌ها را خلوت كند. شايد اين طوري كمك‌ها زودتر به بم برسد.
ـ خدايا نمي‌شود حالا براي مدتي نجس بودن سگ‌ها را فراموش كنيم و بگذاريم سگ‌هاي خارجي‌ها بيايند مردم را از زير آوار نجات دهند؟ ما قول مي‌دهيم بعدش برويم خودمان را خوب آب بكشيم.
ـ خدايا كاري كن كه "ركس" ـ البته بدون صاحبش ـ بيايد اينجا و بچه‌ها را از زير آوار نجات دهد. يادت نرود صاحبش را نمي‌گويم، چون صاحبش با اين كه پليس است، خيلي خنگ است.
ـ خدايا اگر مي‌شود آن گروه "پرستاران" را هم براي ما بفرست. چون پرستاران آن سريال خيلي مهربان‌تر و دلسوزترند. كلي هم با بيماران گپ مي‌زنند و حسابي مواظب مريض‌هايند.
ـ خدايا ما توي مدرسه مي‌گوييم مرگ بر امريكا، اما تو كاري به دعاها و شعارهاي ما نداشته باش. كاري كن اولين گروهي كه براي كمك به زلزله‌زدگان اعلام آمادگي مي‌كنند اين امريكايي‌هاي فلان فلان شده باشند. تو كه خودت همه چيز را خوب مي‌داني!؟
ـ خدايا انگار بزرگترها نمي‌دانند هواپيما از كاميون سريع‌تر است. يك جوري اين فكر را به سرشان بينداز كه پتو و دارو و كنسروجات را نبايد با كاميون بفرستند. من مي‌ترسم كمك‌ها دير برسد.
ـ خدايا من آن تفنگ قهوه‌اي و آن شمشير "زورو"يي‌ام را لاي پتويي كه مامان براي زلزله‌زدگان كنار گذاشته بود مخفي كردم. توي لوله‌ي تفنگ هم يك يادداشت گذاشتم. نوشتم: من اين اسباب‌بازي‌هايم را خيلي دوست دارم، ولي براي يك بچه‌ي زلزله‌زده مي‌فرستم. اگر اين‌ها به دست كسي جز زلزله‌زدگان بم رسيد، انشاءالله تفنگم هر چه زودتر خراب شود و شمشير هم زود بشكند.
ـ خدايا توي تلويزيون مي‌‌گويند تو با اين كارهايت داري ما را امتحان مي‌كني! مي‌گويند ما بايد از تو تشكر كنيم كه ما را لايق اين همه امتحان مي‌داني. راستي خدايا كارنامه‌ي ما را كي مي‌دهي؟

 
 

Azardokht Bahrami

 

چهارشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٢

 

 

 

به بهانه‌ي برگزاري مراسم "عدم اهداي جايزه‌ي مهرگان! (پكا)"

خوشم مي‌آيد ما هر سال در مراسم اهداي جايزه‌ي مهرگان پكا، سورپريز مي‌شويم. يك بار با سالني سرپوشيده و كمبود جا، يك بار با مجري خوبي كه دائم تپق مي‌زند، يك بار با هواي طوفاني و باد و سرما و ساير افكت‌هاي صوتي/ تصويري؛ امسال هم با عدم اهداي جايزه به نويسندگان رمان. به عقيده‌ي هيئت داوران، گويا هيچ رماني لايق دريافت جايزه مهرگان نبود و فقط از نويسنده‌ي سه رمان تقدير‌شد. آن هم رمان‌هايي از سطوح متفاوت. ـ كنار هم قرار دادن صفدري و وفي فقط نشان‌دهنده‌ي سليقه‌هاي متفاوت هيئت داوران بود و بس! ـ و آن بيانيه‌ي هيئت داوران و نقد رمان‌هاي منتخب از آن نقدهاي تاريخي بود. جالب اينجاست كه اگر قرار است به رماني به معناي مطلق جايزه داده شود، بعضي‌ از رمان‌هايي كه سال‌هاي گذشته جايزه گرفتند هم زير سؤال مي‌روند.
اما از اين‌ها كه بگذريم، بايد اصرار پكا را براي برگزاري مراسم در آن محوطه‌ي باز ستود! ـ اين به آن معني است كه اگر در سال‌هاي آينده از آسمان سنگ هم ببارد، باز مراسم در همين‌جا برگزار خواهدشد. ـ حتي اگر تعداد مدعوين سال به سال بيشتر شود. اتفاقاً اين مكان خيلي هم خوب است. چه كسي مي‌گويد بد است؟ با هر نوع سليقه‌اي همخواني دارد؛ و كلي امكانات دارد. سالن‌ها را مي‌شود براي كليه‌ي مدعوين تفكيك كرد:
يك ـ بخش بصري: براي آن‌هايي كه گرمايي هستند و دوست دارند در فضاي باز شاهد اجراي مراسم باشند.
دو ـ بخش سمعي: براي آن‌هايي كه سرمايي هستند و دوست دارند بنشينند رو به ديوار (روم به ديوار!) و مراسم را فقط از طريق بلندگو دنبال ‌كنند و خودشان حدس بزنند كه حالا آن بالا دارند چه مي‌كنند؟
سه ـ بخش سمعي/ ادبي / دودي: مخصوص آنهايي كه دوست دارند در كوچه بايستند و ضمن تماشا و خريد كتاب‌ و سلام و عليك با دوستان، سيگار هم بكشند و گاهي هم مراسم را به صورت سمعي دنبال كنند.
تكمله ـ خيلي دلم مي‌خواهد بدانم هر سال چه كسي طراح صحنه‌ي اين مراسم است؟ و آيا پكا از نظر كارشناسي يك طراح صحنه‌ي باتجربه استفاده مي‌كند يا نه، هر كه دم دستشان بود، مي‌رود و آجر مي‌اندازد بالا و سن را درست مي‌كند؟ آيا اين طراح صحنه نمي‌داند كه هر "سن" بايد دو سري پله داشته باشد؟ و نمي‌داند هر كه از سمت راست صحنه بالا رفت، بايد از سمت چپ صحنه پايين بيايد؟ اين كه ديگر جزو بديهيات صحنه و سن است!
در نهايت بايد از حسن نيت برگزار كنندگان جايزه‌ي ادبي مهرگان (پكا) تشكر كرد و تلاش آن‌ها را سپاس گفت. ديشب شبي به ياد ماندني بود. همه دور هم جمع شده بوديم كه بفهميم زحمات هيچ يك از آن نويسندگان ارزش اين جايزه‌ي بزرگ را نداشت. آمده بوديم بفهميم كه اين جايزه‌ بزرگتر از آن‌هاست كه فكر مي‌كرديم. آمده بوديم بفهميم بيهوده آمده‌ايم.                                        (مهر ۱۳۸۲)

(اين يکی را هم پارسال نوشتم:)

يادي از مراسمي به‌يادماندني!
قبل از هر چيز جا دارد در اينجا از يكي از تاريخي‌ترين مراسم اهداي جوايز جشنواره‌ی سينمايي كشورمان ياد كنيم. كاش ما هم كمي از نظم و انضباط برگزاركنندگان آن مراسم استفاده كنيم! مگر فقط مراسم اسكار است كه از قبل جاي همه‌ی حضار تعيين شده و جاي پروژكتورها و دوربين‌ها و غيره و غيره تعيين شده و كوچك‌ترين حركات حضار حساب‌شده و ديالوگ‌هاي ‌آن‌ها از پيش تعيين شده و حتي كسي بي‌برنامه، پوزخندي نمي‌زند و هيچ مگسي بدون ميزانسن اجازه‌ی پرواز ندارد و پشه‌اي بي اطلاع كارگردان نيش نمي‌زند.
ما هم كارگردان‌هايي داريم كه اجراي اين مراسم را برعهده مي‌گيرند و چه خوب از عهده برمي‌آيند! باور نمي‌كنيد به فيلم‌‌هاي مراسم چند سال قبل‌مان رجوع كنيد، خواهيد ديد كه نه تنها جاي حضار از قبل تعيين نشده، بلكه هر كس هر جا كه دلش خواسته نشسته و وقتي نام هنرمندي را اعلام مي‌كنند، پانزده دقيقه طول مي‌كشد كه هنرمند مذكور از رديف هشتادم، خودش را به صحنه برساند و جايزه‌اش را بگيرد و در آن پانزده دقيقه، مردم نمي‌دانند چه كنند، آيا براي هر هنرمند پانزده دقيقه دست بزنند، يا صبر كنند كه او پاي همه‌ی بيست و سه نفري را كه كنارش نشسته‌اند، لگد كند و رد شود و خودش را به صحنه برساند و جايزه‌اش را بگيرد، بعد تشويقش كنند. تازه اگر قرار باشد آن هنرمند، براي چهار فيلم ديگرش هم جايزه بگيرد، حداقل پنج بار اين مسير را طي مي‌كند و پاي 115 نفر را لگد مي‌كند! اما اين همه‌ی ماجرا نبود. كارگردان محترم، كه مثل كارگردان‌هاي مراسم قبلي نبود، و مي‌دانست كه ورود به صحنه و خروج از آن آدابي دارد، و نبايد از همان سويي كه وارد صحنه مي‌شويم، از آن خارج شويم و حتي مي‌دانست ورود به صحنه از سمت چپ بايد باشد و خروج از آن از سمت راست؛ يكي را پاي پله‌هاي صحنه گذاشته بود كه به تك تك هنرمندان آهسته مي‌گفت، از پله‌هاي سمت چپ بالا برو و از پله‌هاي سمت راست پايين بيا. و تلاش اين مسئول متعهد، در سراسر فيلم مراسم ضبط شده و قابل تقدير است! او درِ گوشِ همه‌ی هنرمندان جمله‌اش را تكرار مي‌كرد و با انگشتش پله‌هاي سمت راست و چپ را نشان مي‌داد و حتي براي فهماندن منظورش، از چشم و ابرو هم كمك مي‌گرفت تا در آن شلوغي و همهمه و تشويق و سوت و جيغ، و در آن فرصت كوتاه، به هنرمندي كه عجله دارد خودش را هرچه زودتر به روي صحنه بكشاند و جمعيت را كمتر منتظر بگذارد، بفهماند كه بايد از پله‌هاي سمت چپ بالا برود! و ناگفته نماند كه عليرغم تلاش آن مسئول پيگير، خيلي‌ها به حرف‌هايش گوش نكردند و از سمت راست بالا رفتند و از همان سمت پايين آمدند.
شكر خدا حالا بي‌شمار مراسم ريز و درشت اهداي جوايز داريم كه هر چه رسمي‌تر باشند و مهم‌تر، تعداد مجريانشان بيشتر است و صف اهداكنندگان جوايزشان طويل‌تر و اين صف آدم را به ياد خاموش كردن آتش در فيلم‌هاي وسترن مي‌اندازد كه اهالي ده در يك خط مي‌ايستادند و سطل آب را دست به دست مي‌دادند تا نفر اول سطل را روي آتش خالي كند و سطل خالي را دست به دست برگرداند، و سطلِ پرِ بعدي را بگيرد!

سال‌هاست عادت كرده‌ايم مهم‌ترين وقايع ادبي‌ كشورمان، شركت در مراسم تدفين و سالگرد و غيره باشد. شخصيت‌هاي ادبي را در همين‌گونه مراسم مي‌شد ديد، دوستان اهل قلم را هم همينطور. حادثه‌ی ادبي ديگري نداشتيم كه دلمان به آن خوش باشد. حالا اما يكي دو سالي است گوش شيطان كور، چشم شيطان كر! غير از مرگ و مير و حوادث دلخراش، يكي دو حادثه‌ی ادبي دلنواز و شادي‌بخش هم داريم كه بايد از همينجا به برگزاركنندگانشان دست‌مريزاد گفت و دستشان را فشرد و خسته‌نباشيد گفت. وقتي دور هم جمع مي‌شويم و به يك رمان‌نويس يا داستان‌نويس يا شاعر، به خاطر اثرش تبريك مي‌گو‌ييم، من يكي كه به نوبه‌ی خود، در آن لحظات در پوست خود نمي‌گنجم. اصلاً همين كه براي از دست دادن عزيزي دور هم جمع نشده‌ايم،‌ خودش شادي‌بخش است، چه برسد به آن كه بخواهيم به اهل‌قلمي جايزه بدهيم. اين‌ها را گفتم كه بگويم من نه تنها با اين‌گونه مراسم پدركشتگي ندارم، بلكه براي دست‌زدن هم كه شده، در همة اين مراسم شركت خواهم كرد.

چگونگي برگزاري مراسم اهداي جايزه‌ي ادبي آذرگان!
راستش را بخواهيد، يكي دو هفته است تصميم گرفته‌ام خودم مراسم اهداي يك جايزه‌ی ادبي جديد برپا كنم. فكر نمي‌كنم كار سختي باشد. فقط كافي است انساني ادب‌دوست پيدا كنم كه حاضر باشد هزينه‌ی نقدي جايزه را بپردازد و هيئت داوراني كه حاضر باشند نه كتاب‌هاي دريافت‌شده، بلكه كتاب‌هاي كانديد‌شده را بخوانند و يا حتي (مانند سه سال پيش) وانمود كنند كتاب‌ها را خوانده‌اند!! و آن وقت سالي يك بار در تاريخي نه معين، جشني برپا كنم و از خانمي باوقار دعوت كنم كه مجري‌گري مراسم را برعهده بگيرد و او هم بي آن كه از قبل خودش را آماده كرده باشد يا به سخناني كه خواهد گفت فكر كرده باشد، بيايد و تپق بزند و تپق بزند و اصلاً برايش مهم نباشد كه حضارِ اين مراسم، همه اهل‌قلم هستند و ادبي؛ و نويسنده هم كه نباشند، يا ويراستارند يا مترجم يا حتي خواننده‌اي دقيق و كوشا و بر مجري نمي‌بخشند كه سهل‌انگار سخن بگويد.
بعدش ديگر مهم نيست چه اتفاقي مي‌افتد، اگر نويسنده‌ی محترم نيامد، فرد ديگري به نيابت از او، جايزه را مي‌گيرد و اگر او هم نيامد، لابد فرد ديگري هست كه به جايش جايزه را دريافت كند. اگر فردي هم پيدا نشد، جايزه تا سال بعد در دفتر مؤسسه محفوظ مي‌ماند، تا يكي پيدا شود و آن را تحويل بگيرد. نويسنده‌ی برگزيده اگر ساكن خارج از كشور هم بود، مي‌توان از پسرخاله‌اش دعوت كرد كه به نيابت از او جايزه را دريافت كند و اگر پسرخاله‌اش منزل نبود، مي‌توان از پسرخاله‌ی ناشر درخواست كرد كه جايزه را دريافت كند و اگر پسرخاله نيامد، جايزه در دفتر مؤسسه محفوظ مي‌ماند تا يكي از پسرخاله‌ها راضي شود به نيابت از يكي ديگر، بيايد و جايزه را بگيرد.
حتي اگر قرار شد مانند مراسم اهداي جوايز اسكار و اخيراً مراسم اهداي جوايز سينمايي كشور خودمان، جايزه‌دهندگان نيز از پيش‌كسوتان هنر سينما باشند، من هم مي‌توانم از آن يكي دو پيش‌كسوت ادبي‌كشورمان ـ كه خداوند سايه‌شان را از سر ما كم نكند، چرا كه ديگر به جز آن‌ها پيش‌كسوت ديگري برايمان باقي نمانده ـ دعوت كنم كه براي اهداي جايزه بيايند. اگر هم نيامدند، اشكالي ندارد، از دوستي مي‌خواهم كه به نيابت از آن‌ها، روي صحنه برود و جايزه را اهدا كند.
اگر خانم مجري هم نيامد، مي‌توانم از كسي ديگر بخواهم كه به نيابت از او، اين خطير را انجام دهد و اگر هيئت داوران در مراسم حضور نيافتند، همانجا هيئت داوران جديدي تشكيل خواهيم داد تا بيايند و بيانية جديدشان را كه همان لحظه نوشته‌اند، بخوانند. آبدارچي‌مان هم اگر نتوانست بيايد، از آبدارچي ديگري خواهم خواست كه به نيابت از او شربت و شيريني بگرداند. شربت و شيريني هم اگر حاضر نشد، با آب و شكر پذيرايي مي‌كنيم. تنديس‌ها هم اگر حاضر نبود، از اين لوح تقديرها ـ كه حالا هر فرد ايراني حداقل چهل و دو ‌تا از آن‌ها را در خانه دارد ـ تقديم مي‌كنيم تا بعد كه تنديس‌ها حاضر شود. حتي اگر هيچ بانوي ادب‌دوستي هم پيدا نشد كه پرداخت هزينه‌ی اين جايزه‌ی ادبي را تقبل كند، از بانوي ديگري خواهش مي‌كنيم بيايد و به نيابت از او قبول كند كه به جاي جايزه‌ی نقدي، چك بكشد و مدت‌دار هم شد اشكالي ندارد و بي‌محل هم كه بود، بود. (بعد‌التحرير: اگر هم هيئت داوران كسي را لايق دريافت جايزه ندانست، چه بهتر! با يك دسته گل از همه‌شان تقدير مي‌كنيم ـ سال 82) در مورد جاي مراسم هم مشكلي نيست، مي‌توان سالني اجاره كرد و اگر هزينه‌ی اجاره‌ی سالن بالا بود، مي‌توان مراسم را توي پاركينگ منزل يكي از ادب‌دوستان اجرا كرد و اگر ادب‌دوست گرامي، در آخرين لحظه زيرقولش زد، مي‌توان از يك پارك يا همان بوستان فعلي خواهش كرد كه به نيابت از سالن، قبول كند مراسم را در فضاي باز و كنار گل و بوته‌هايش اجرا كنيم. هوا هم سرد بود، كه بود. يكي دو نمي باران هم باريد، باريد. اصلاً طوفان هم كه شد، شد. رعد و برق و بارشِ برف و بوران و تگرگ هم كه نعمت خداوندي است. مهم اجراي مراسم و اهداي جوايز است، به هر قيمتي كه شده! مطمئنم با همه‌ی اين‌ها، هستند ادب‌دوستاني مثل خودم كه بيايند و براي همه‌ی نايبان دست بزنند.
با وجود همه‌ی اين‌ها، باشد كه مراسم اهداي جوايزمان بي‌شمار باد و ادبياتمان جهاني باد و سوگواري‌هاي ادبي‌مان مقطوع باد.        (مهر 81)

 
 

Azardokht Bahrami

 

سه‌شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٢

 

 

 

چند تا از پاسخ‌ها:

ارنستو جان، ممنون از اين همه لطفي كه داري. اما متأسفم. من حتي روم نمي‌شه "پس وورد"م رو تايپ كنم، چه برسه به اين كه براي تو بفرستم!! هر دفعه كه مي‌خوام "ورود به سايت" كنم، چشمامو مي‌بندم و "پس‌ووردم"و تايپ مي‌كنم و بابت انتخاب اين "پس‌وورد" نسبت به كامپيوترم احساس شرمندگي مي‌كنم. اما ترجيح مي‌دم تو اين ناداني و جهل بمونم و كسي نفهمه پس‌وورد من چيه!؟ آقاي تقوي مثل هميشه جور كم‌كاري‌ها و تنبلي‌هاي منو مي‌كشه؛ قبول زحمت كرده و اين امر خطير رو به عهده گرفته كه واسه من ستون لينك دوستان ايجاد كنه. ولي اين كه كي؟ فقط خدا داند. (دير و زود داره، ولي دوخت و دوز نداره! ـ انگار "كيبوردم "سين" تايپ نمي‌كنه!) بازم ممنون از لطفت. اگر موقع موشك هوا كردن (يا همون ليست كردن لينك دوستان/ يا شايدم لينك كردن ليست دوستان!) دچار اشكال شديم، حتماً باهات تماس مي‌گيريم. زت آرتيق!
و اما مقسا اقبالِ هميشه عزيز!
1ـ من هم آن رياضي‌دان عينكي را كه در اصل ذهن باستاني داشته مي‌شناسم. بله او هم مثل من در ارزش "جمال‌شناختي" اهرام ترديد مي‌كرد. اما اشتباه نكن، درست آن موقع كه پايش را با ساق پاي ديگر مي‌خاراند، لحظه‌اي بوده كه "جيش" داشته!! و عجله داشته زودتر به دستشويي برود. گمانم كسي هم مخش را كار گرفته بوده و آنقدر سوال داشته كه نمي‌گذاشته اين بابا برود "سري سبك كند"!!
2ـ و اما دليل اين كه چرا من "اهرام مصر" را ناديده گرفته‌ام: كسي را مي‌شناسم كه معتقد است "اهرام مصر"، سمبل حماقت مصريان آن زمان است. مي‌گفت: "تو رو خدا، يعني كه چي؟ سه فلش بزرگ رو به آسمان، آن هم در آن دشت به آن وسعت!... جان من چه معني‌ مي‌دهد؟ ساختن اهرام ثلاثه‌ي مصر، به نظر من احمقانه‌‌ترين كاري است كه بشر آن زمان انجام داده." و مي‌گفت: "نمي‌دانم اين اثر نشانه‌ي حماقت فرعون‌ بوده يا قدرت‌نمايي اسطوره‌ها؟" او حتي معتقد بوده كه اهرام مصر بايد خيلي بزرگتر از ايني كه حالا هست، بوده باشند. مي‌گفت اهرام ثلاثه مانند كوه‌هاي يخي هستند كه فقط يك سوم‌شان روي زمين است. او احتمال مي‌داد كه به مرور زمان لايه‌هاي بي‌شمار خاك بر روي زمين ايجادشده و از ارتفاع واقعي اهرام ثلاثه كاسته شده.
3ـ در مورد جمله‌ي اول، حق با شماست. بايد مي‌نوشتم:"تمدن مصر، تمدن ريشه‌داري است." (اشتباه از تايپيست ورپريده است!) جمع امتيازات: شديم يك به دو هزار و شونصد!! (تا حالا من يك غلط تايپي دارم، و شما...)

 
 

Azardokht Bahrami

 

پنجشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٢

 

 

 

اسطوره‌ي جاودانه‌ي مصر
               يا
فردا امتحان اسطوره، تعداد واحد:2
    (با اجازه‌ي استاد محترم، سركار خانم "ژاله‌ آموزگار")

تمدن مصر تمدن ريشه‌داري است. حتي از ايران هم باستاني‌تر است. و اگر يادتان باشد در مورد ايران هم همين را گفتيم.
براي شناخت فرهنگ مصر، اول بايد سراغ موقعيت جغرافيايي آن رفت: مصر شامل دو قسمت بود؛ مصر عُليا و مصر سُفلي. مصر عُليا مستقل‌تر بود و چون از منطقه‌ي بين‌النهرين تأثير نمي‌پذيرفت، سالم موند. از قرار چون سومري‌ها و بابلي‌ها خيلي قلدر تشريف داشتند، به هر جا مي‌رفتند تمام فرهنگ و آداب و رسوم خودشان را با آداب و رسوم ديگران قاطي مي‌كردند و مي‌رفتند. ظاهراً از اين كار سودي نمي‌بردند و البته ضرري هم نمي‌كردند؛ اما فقط كيف مي‌كردند كه مثلاً مصر سُفلي را داغون كرده‌اند. ـ البته خيلي هم دست‌نخورده ماندن خوب نيست! ـ اما مصر سُفلي چون كنار رودنيل بود، همه‌اش دست خورد؛ دست خورد و دست خورد و دست خورد. حالا تازه خوبه كه از لحاظ جغرافيايي خيلي هم روبه راه نبودند؛ چون از شمال به دريا، از جنوب به سرزمين‌هاي كوهستاني، از شرق به بيابان‌هاي پهناور و از مغرب به ريگزارهاي بي‌پايان منتهي مي‌شد. ـ بنازم تنوع آب و هوايي را!! ـ طفلي بچه‌هايشان نه زمين گلف و فوتبال داشتند، نه سالن سينما و نه حتي شهربازي و پارك آبي! مجبور بودند يا دريانوردي كنند، يا كوهنوردي، يا بيابان‌نوردي؛ و يا با ريگزارها يه‌قل‌دوقل بازي كنند.
سراغ اين مصري‌ها را از عصر حجر هم مي‌توان گرفت. "بارني" و "فرد" ـ تنها بازماندگان "عصر حجر" ـ مي‌گفتند اين مصري‌ها شكارچي بودند و در باتلاق‌هاي نيل شكال مي‌كردند! حالا در باتلاق چه شكار مي‌كردند، خدا عالم است! لابد يا قورباغه، يا ابوالهل؛ از اين دو حال خارج نيست!
مردم آنها كلبه داشتند كه اگر چه رونق نداشت، اما صفا در آن يافت مي‌شد. البته بايد اضافه كرد در اين كلبه‌ها كه اغلب صفا بود، در آن نور خدا نبود. آخر اين مصري‌ها ـ يك‌كاره‌ها ـ به جاي اين كه به "آنيميزم" و "توتميسم" معتقد باشند، پا   شدند اومدند "پوليتيزم" را انتخاب كردند ـ نه گذاشتند نه برداشتند، يك دفعه چندخدايي را انتخاب كردند! ـ البته از قراين پيداست كه چندخداييِ چندخدايي هم نبود، چون مگر آدم در آن واحد چند خدا را مي‌تواند دوست داشته باشد؟ موقع ترس، فوق فوقش آدم اسم سه تا خدا را يادش مي‌آيد؛ ده تا كه ياد آدم نمي‌ماند. آن هم اسامي خدايان اين‌ها كه آنقدر سخت هستند، آدم نمي‌تواند از روي كاغذ بخواند، چه برسد به اين كه آن‌ها را از حفظ هم باشد و موقع ترس هم يادشان بكند!

باورهاي مصر:
نخستين مظاهر خدايان مصري صورت‌هاي حيواني دارند و اين مرحله‌اي از پرستش جانوران و آميزش آن جانوران با خدايان است. ـ البته من خودم نفهميدم چي نوشتم! ـ اما همينقدر مي‌دانم كه:
ـ در شهر "ابي‌دوس" و "تنيس"، شغال را مي‌پرستيدند. عجيب است ملتي در آن زمان اينقدر پيشرفته باشند كه "تنيس" بلد باشند و از فرط عشق به اين بازي اسم شهرشان را "تنيس" بگذارند، اما بين اين همه جك و جانور "شغال" ‌را بپرستند.
ـ در "فيوم" تمساح ستايش مي‌شده. البته تمساح تمساح كه نبود، بلكه نوعي مارمولك كوچك بود، اما چون اين "فيومي"ها ريزه‌ميزه بودند، فكر مي‌كردند تمساح است.
ـ در "تِب" خداي آمون به صورت قوچ جلوه مي‌كند. حالا چرا بين اين همه جانور رفته‌اند به قوچ چسبيده‌اند، همه‌ي باستان‌شناسان و حتي من هم انگشت حيرت به دهان مانده‌ايم.
ـ در "ممفيس" دو خداي نگهبان داشتند:
              يك: ماده‌شيري به نام "سخمت"، كه هميشه چرت مي‌زد.
              دو: گاو نري به نام "آپيس" كه مدام مواظب بود ماده شير نخوابد!
ـ در "ادفو"، هوروس به صورت شهباز عبادت مي‌شد. حالا اين باز يك چيزي!
گاو ماده، كركس، بوزينه!، اسب آبي، موش! ـ كثافت‌ها! ـ لك‌لك، مار كبري، گربه، قورباغه، مارماهي و... مي‌بينيد؟ جالب اينجاست كه اين حيوانات همه با هم يك وجه اشتراكي دارند؛ ولي همه‌ي باستان‌شناسان و خانم ژاله‌آموزگار و حتي من هنوز نتوانسته‌ايم وجه اشتراك اين خدايان را بيابيم. البته اين فرضيه‌ي "وجه اشتراك" از جانب بنده به آكادمي علوم باستان‌شناسي پيشنهاد شده و فعلاً توسط دانشمندان عاليرتبه در دست تحقيق است!
ـ براي خداي "كونومو" كه خالق موجودات است، شكلي مركب از بدن انسان و سر قوچ تصور مي‌كردند؛ با دست‌هايي انساني كه چرخ آفرينش را به حركت درمي‌آورد. خيلي جالب است كه خالق آدم انساني باشد كه سرش قوچ است. اما مگر مغز قوچ چقدر است؟ لابد عواقب خلقت را هم نمي‌دانسته و همينطوري خواسته ما انسان‌ها را بيافريند و بعد هم چرخ آفرينش را چرخانده!
ـ براي "آنوبيس" جسمي با بدن انسان و سرشغال مي‌ساختند. او نگهبان مرده‌ها بود. ولي تحقيقات نشان مي‌دهد كه شغال خودش يواشكي مي‌رفته سراغ مرده‌ها و آن‌ها را مي‌خورده. شايد نگهباني مي‌كرده كه كسي به غذاهايش دست نزند!
ـ براي "توت" خداي دانايي،‌ بدن انسان و سر لك‌لك قائل بودند. حالا توت و دانايي و لك‌لك چه ربطي به هم دارند خدا عالِم است! البته خداي ما نه خداي آن‌ها.
ـ براي "سخمت"، سر شير ماده قائل بودند. بنده خودم هنوز نفهميده‌ام چطور مي‌شود شير نوشيدني نر و ماده داشته باشد!؟
ـ "باسِت" زني است با سر گربه. قضاوت با خودتان!
ـ براي "سِت" سر سگ، دست و پاي انسان و دم خوك قائل بودند. حالا سر سگ و دست و پاي انسان جهنم، ولي دم خوك ديگر چه صيغه‌اي است!؟ يا پوزه‌ي بلند و گوش مستطيلي و دم تير‌شكل! آخر نان‌تان نبود، آب‌تان نبود، دم به شكل تير ديگر چه‌ بود!؟
مي‌گويند "خب"/ "گب" با "نوت" ازدواج مي‌كند و چهار قلو به دنيا مي‌آورد. بدبخت‌ها در آن برهوت مجبور مي‌شوند تن به ازدواج با محارم بدهند و خواهر و برادرها را با هم يكجوري جور كنند. حالا يكي نيست بگويد مجبور بوديد ازدواج كنيد!؟ خب نمي‌كرديد!
حالا چقدر اين "اوزيريس" و "ايزيس" ماه بودند و چقدر اين "ست" بدجنس بود، بماند. گويا "ست" "اوزيريس" را گرفتار مي‌كند و البته انگيزه‌ي اين نابهنجاري اجتماعي بر ما باستان‌شناسان نامعلوم است، ولي من احتمال مي‌دهم كه "خب" / "گب" و "نوت" بين بچه‌هايشان فرق مي‌گذاشته‌اند و "اوزيريس" را لوس بار آورده بودند و اين براي "ست" يك عقده شد. البته نه يك عقده‌ي اديپي يا الكترايي، بلكه يك عقده‌ي "خود بزرگ كم بيني". براي همين هم "ست" "اوزيريس" را مي‌كشد و جسدش را در تابوتي از چوب سدر مي‌گذارد و در رود نيل "ول" مي‌كند و زيرلب مي‌گويد: "بري ديگه برنگردي!"
اما اين رفتن از آن رفتن‌ها نيست كه ديگر برگشتي نداشته باشد. "ايزيس" جسد را در شام پيدا مي‌كند و آن را برمي‌دارد و به مصر برمي‌گرداند و آن را پنهان مي‌كند. "ايزيس"‌درست سر صبحانه مي‌رسد. "ست" جسد را پيدا مي‌كند. از قرار بوي جسد "اوزيريس" و بوي گاز سير و ترشي و پيازي كه شب قبل خورده بود او را لو مي‌دهد. "ست" از روي لجش جسد را تكه‌تكه مي‌كند و در 14 ناحيه‌ي مصر پخش مي‌كند. البته نمي‌دانم اين 14 قطعه مساوي بود يا نه؛ و اين تقسم‌بندي را از روي چه مِتُدي انجام مي‌دهد. ولي از آنجا كه مي‌گويند "عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد" بالاخره همين كار او سبب مي‌شود كه باروري غلات در همان 14 ناحيه‌ي مصر فوق‌العاده شود.
از آنجا كه "ايزيس" باردار بود، فرزندي به نام "هوروس" ـ قربانش بروم! ـ به دنيا مي‌آورد؛ كه نماد آفتاب است. "هوروس" به خونخواهي پدر برمي‌خيزد و بيخ خر عمويش را مي‌گيرد و پيش مادر مي‌آورد. ولي مادر دلش مي‌سوزد و مي‌گويد: "ولش كن، از خونه بيرونش كن، چادر اَخي سرش كن!" و فقط قطعات يدكي شوهرش را از او مي‌خواهد. "رييس دزدها" هم براي هر 14 قطعه، كروكي مي‌كشد. "هوروس" هم پدر را زنده مي‌كند و از آنجا كه خودش هم يك لامپي شده بود، "اوزيريس" هم چشم "هوروس" را خوب مي‌كند. يكي نيست بگويد "كل اگر طبيب بودي، سر خود دوا نمودي" شما اگر اين همه قدرت داريد، چرا از خودتان مواظبت نمي‌كنيد كه بعد مجبور شويد به همديگر هندوانه قرض بدهيد!؟ ـ اين وسط "ست" را بگو كه انگشتش را مي‌كند تو چشم "هوروس"!  يكي نيست بگويد بي‌شعور، بچه‌ گير آوردي، زورآزمايي مي‌كني!؟ مگر اين "هوروس" و پدرش خوكچه‌ي‌آزمايشگاهي تو‌اند؟
خلاصه جانم برايتان بگويد كه زندگي شيرين مي‌شود:
"هوروس" خداي زمين مي‌شود و پدرش هم مي‌رود خداي زيرزمين مي‌شود.

اين مصري‌ها يك آفتاب بيشتر نداشتند! اما خداي آفتاب، تا دلتان بخواهد:
خورشيد ساعت 6 : "خپر"؛ خورشيد ساعت 12: "رع"؛ خورشيد غروب: "آتوم"؛ "هوروس" و "جُعل" و "باز" و "سگ"‌و "انسان" و "آمون" و "آمون ـ رع" و "قوچ" و هفت هشت ده تاي ديگه، همگي براي مصريان نماينده‌ي‌آفتاب بودند! احتمالاً مصري‌هاي آن زمان "آلزايمر" داشتند و يا شايد حافظه‌ي خوبي نداشتند و هر بار يك خدا براي آفتاب انتخاب مي‌كردند و چند ساعت بعد يادشان مي‌رفت و يك اسم تازه‌تري براي آفتاب پيدا مي‌كردند. البته اين امر مي‌تواند به دليل كثرت خدايان هم باشد. از قرار يك روز يك كاهن نذر ‌كرده‌بوده در صورت برآورده شدن آرزويش، فقط همه‌ي خدايان را پشت‌سرهم نام ببرد، ولي پس از سي روز "قانقارياي چانه" مي‌گيرد و پزشكان براي نجات جانش مجبور مي‌شوند پايش را از گردن قطع كنند!!!
           22 دي ماه 1368

 
 

Azardokht Bahrami

 

پنجشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٢

 

 

 

بازگشت م. اقبال!!!:
جناب آقاي مقسا اقبال،‌ سلام. عدم حضور شما در وبلاگ "نيشدارو" هم از نظر كيفي و هم از نظر كمي تأثيرات سوء دارد. پيشنهادتان در مورد سكه و تنديس و لوح افتخار عالي بود. راستي چرا به فكر خودم نرسيد؟ با شما كاملاً موافقم كه: "بستن دوباره كسي به صندلي لازم نيست؛ چون لوح افتخار جشنواره، ديد منحصر بفردي را كه در باره "پول قلم" وجود داشت بي‌اثر مي‌كند!" در ضمن شما هميشه زيادي به من لطف داشته و داريد. ممنون؛ و تشكر از تبريكات صميمانه. (اما حالا من با اين همه هندوانه چه كنم؟!!!!!!!!!!!)

يادداشت‌هاي لوزانه‌ي من (5)

11 تيل هِزال و سيصد و هفتاد و پنج ـ دوشنبه
مامانم بازم لَفت مُزَخلَفاتِشو تحويل بده. منم با خاله پَليا و امين جون لَفتم دَدَل. شب كه مامان اومد، پَليدم بغلش. مامانم تا دستش به من خولد، گفت: "اين بچه تب داله." اين اولين تب زندگي من بود. تا اونجا كه مي‌دونم عشق و عاشقي دَل كال نيست، هَل چيه گَلما‌ زَدِگيه!
مامان و بابا خيلي نِگَلان شدند.

13 تيل ـ چاهالشنبه
همچنان تب دالَم.
تمام شب از تب مي‌سوختم. مامانم تا صبح نخوابيد. اِنگال مَلَض داشت، تا خوابم مي‌بُلد، يه دستمال خيسو مي‌ذاشت لو پيشونيِ‌ من؛‌ خوابم مي‌پَليد، دوباله تا ميومد خوابم بِبَله، يه دستمال خيس ديگه، لو پاهام مي‌كشيد.
يادم باشه يه بال كه مامانم تب كَلد، همين كالو باهاش بكنم ببينم خوشش مياد نَذالَم بخوابه!؟
املوز هم تب دالَم. مامانم تمام لوز منو توي بغلش چَلخوند و بَلام آواز خوند. گاهي هم منو لوي پاش خوابوند و بَلام لالايي خوند.
همه اومدند ملاقاتم.

30 تيل هفتاد و پنج ـ شنبه (ديگه از دستم خالِج شده كه چند شنبه است!؟ من فقط تا صد بَلَدم بِشمُلَم.)
دايي لامِز از دانمالك اومده. به اِفتخالِش تو يه هتل گنده جشن گِلِفتند. مام دعوت بوديم. توي جمع حسابي دِلَخشيدم. به نَظَلَم چون ديل لَفتيم، بيشتَل ‌دِلَخشيدم! تا والِد شدم، همه نيگام كَلدَند. شايد به خاطِلِ لباسم بود! آخه يه پيلَنِ قِلمِزِ حَليلِ بدن‌نما پوشيده بودم كه پوشكم از زيلِشِ معلوم بود! سَلِ ميزِ‌ همه لَفتَم و با همه خوش‌اخلاقي كَلدَم. امين و سُهلاب لو كه بين مهمونا ديدم، از ذوقم جيع كشيدم. بِالاَخَله دو تا آشناي واقعي پيدا كَلدَم!
سَلِ ميز خودمون كه نشستيم، مامانم پيش‌بند قِلمِزمو بَلام بست و بابام بَلام غذا كشيد. منم مشغول خولدن شدم.
اينجام آدم بُزُلگا به باقالي‌پلو و جوجه‌كباب و بستني و كِلِم كالامِل و زَلدآلو ميگفتن "به‌به"! من كه هيچ، چون واسه هَل كدوم اسم جدا گذاشتم، اما خودشون چه جولي فَلقِ اينالو با هم مي‌فهمند!؟
همه مُنتَظِلِ دَل اومدن دندوناي منند؛ تا بابام جشن بگيله!
خاله فِلِشته به من مي‌گفت: "ببين عزيزم، اينو مي‌بيني؟ (دندونشو نشونم مي‌داد) فقط يه ليزه كه بزنه بيلون، كافيه!... اونوقت همه‌ي ما مي‌ياييم خونه‌ي شما!" جوابشو ندادم!
عمو لِضا هم مي‌گفت: "كي مي‌گه اين بچه دندون نَداله؟ همه چي كه داله مي‌خوله!؟" پَست فِطلَت! معلومه لقمه‌هامو شِمُلده!

19 مُلداد هفتاد و پنج ـ جمعه
املوز ياد گِلِفتم چه جولي الكي گِليه كنم!
مامانم صبح نَوال گذاشت و دوتايي لَقصيديم. دو سه لوزه ناناي بَلَد شدم. ولي همه‌اش با "باي‌باي" اشتباه مي‌گيلَم. وقت لَقصيدن هم از هيجان جيغ مي‌كشم! بعدش هم با آهنگ تلويزيون با بابام لَقصيدم. چقدل بابايي جمعه‌ها ماهه!...

20 مُلداد ـ
بازم واكسن! ديگه خسته شدم از اين همه تِكلال و مَلال! اينا چِلا به خودشون واكسن نمي‌زنن؟

31 شَهليوّل ـ هفتاد و پنج ـ
املوز سومين دندونم دَل اومد. بابام سَلِ كال نَلَفت. شب لَفتيم "خانه كودك". اونجا كلي "دي‌دي" سَوال شدم و تاب‌تاب عباسي كَلدَم. اِستَخلِ توپ هم لَفتم. يه توپ قِلمز از بين توپ‌ها بَلداشتم. مامان آهسته گفت اين توپ‌ها مال اون آقاست. و اون يالو صاحاب اِستَخلِ توپ لو نشونم داد. ديدم مامانو نمي‌تونم لاضي كنم؛ آقاهه‌لو تهديد به گِليه كَلدَم! اونم از تَلسِش گفت "قابلي نداله خانوم كوچولو!؟" بي‌شعول به من گفت "خانوم كوچولو"!

6 مِهل  75 ـ جمعه
مان مهين و بابايي ناهال پيش ما بودند.
عَصلي مامان مهين تو حياط كال‌هاي عجيب و غَليب مي‌كَلد. همه‌ي بِلِنج‌هامونو با سيني پَلت مي‌كَلد تو هوا و بعد جاخالي مي‌داد كه همه بِليزند لو سَلِش!! خب اين بِلِنج‌هالو مي‌دادند به من، خودم بِهتَل بَلَد بودم چه جولي پخش و پلاشون كنم!

چهالدَه مِهلِ هفتاد و پنج ـ شنبه
عموجون املوز منو بُلد بالا، پيش عمو كولُش. مامانم كه اومد دنبالم، نمي‌خواستم بِلَم. دلم مي‌خواست بيشتَل بمونم. مامانم همينطولي بي‌هوا و الكي گفت: "واسه عمو كولُش بوس بِفِلِست و بيا!" منم يه بوس حسابي فِلِستادم. همه‌اشون شاخ دَل آوُلدند! حتي مامانم. چون نمي‌دونستند من بوس فِلِستادن بَلَدم. منم كه خواستم خَلِشون كنم تا بذالَن من بيشتَل بمونم. اما وقتي ديدم بايد حتماً بِلَم خونه، قِشقِلِقي به پا كَلدَم كه بيا و ببين!
هنوز نفهميدم كي اون كال شنيع لو كَلده!! منظولَم كندن وَلَق‌هاي دَفتل ‌يادداشت‌هاي لوزانه‌امه. يه چيزايي دستگيلَم شده، اما فعلاُ دالَم تحقيق مي‌كنم!

22 مهل هفتاد و پنج ـ يكشنبه
دو لوزه كه مامانم دنبالم مي‌كنه و منم با هيجان با كاديلاكم تاتي‌تاتي‌كنان مي‌دوم. نمي‌فهمه هيجان واسه قلبم خوب نيس!
اين آدم بُزُلگا خيلي شوخي‌هاي بامزه بلدند، همه‌اش هم شوخي‌هاي لوس‌شونو تِكلال مي‌كنند. مامانم لوزي دويست بال پشت ديوال قايم مي‌شه و يه دفعه مي‌پَله وسط و ميگه: "دالي؟"
آدم يه بال به يه شوخي مي‌خنده، دو بال مي‌خنده، ديگه صدمين بال كه خنده‌اش نمي‌گيله!؟
شب با اين كه حالم خوب نبود، وقتي دوست بابام اومد، با انگشتم به ضبط‌ بابايي اشاله كَلدَم و گفتم:"نانا" مامان لوشَن كَلد، اما صداش يواش بود. گفتم: "اِه!" مامانم فهميد چي ميگم و زيادش كَلد. منم دست زدم و ناناي كَلدَم. مامانم گاهي اوقات، فقط گاهي اوقات چقد مي‌فهمه!!

23 مِهل هفتاد و پنج ـ دوشنبه
حالم خيلي خيلي بد بود. شب اصلاً شيل نخولدم. تا مي‌چلخيدم كه شيل بخولم، پشيمون مي‌شدم و بَل‌مي‌گشتم و ناله مي‌كَلدَم. مامان خنگم نمي‌فهميد گوشم دَلد مي‌كنه. بابايي به خاطِلِ من نَلَفت سَلِ كال. صبح منو بُلدند بيمالستان كودكان. اونجا بَلام كتاب هم خَليدند. كلي تو سالن انتظال مطالعه كَلدم. تو كتاب، عكس گاو لو نشون دادم و گفتم: "گ." بعد هم چشماي گاو لو نشون دادم و چشماي خودمم نشون دادم. مامانم از ذوقش بغلم كَلد و فشالَم داد و منو چِلوند.

24 مهل هفتاد و پنج ـ سه‌شنبه
هنوز نمي‌تونم شيل بخولَم. تا مي‌چَلخم شيل بخولم، گوشَم دَلد مي‌گيله و از خِيلِ شيل خولدن مي‌گذَلَم. از ديشب تا حالا هيچي نخولدم.
اما مان‌گوگو كه اومد، واسه‌ام هندونه آولد و ليمو‌شيلين و سوپ مُلغ. يه عالمه هندونه خولدم. بعد يه كم از سوپم خولدم و بعدش دستامو كَلدم تو كاسه‌ي سوپم و همه لو ليختَم زمين. حالم بهتل شد!!
ظُهل با بابا و مامان لَفتيم بانك. اونجا نشستم لوي ميزشون و گفتم: "دستا بالا، هَل چي پول دالين لَد كنين بياد، وَگَلنه اينجا جيش مي‌كنم!" اونام تَلسيدند و يه عالمه پول به مامانم دادند.

اول آبان هفتاد و پنج ـ
بابام تازگيا گوشَمو مي‌خُله. من خيلي خوشم مياد. هم قلقلكم مياد، هم خوابم مياد، هم خنده‌ام مي‌گيله، هم خوش‌خوشانم مي‌شه، هم تو دلم خالي مي‌شه و هم خيالم جمع مي‌شه كه بابام عاشقمه!

6 آبان هفتاد و پنج ـ يكشنبه
ديشب تا ديل وقت خونه‌ي عمه‌جون بوديم. ساعت 2:10 دقيقه نيمه‌شب، لوي پاي خودم ايستادم و يه قدم للزان بَلداشتم و بعد از بلوز بابا چسبيدم تا نيفتم. اين اولين قدم زندگي من بود. ديگه كم‌كم بايد لوي پاهاي خودم بايستم و به خودم متكي بشم!
املوز تا لِنگِ ظُهل خوابيدم. آخل شب، به عشق توپ قِلمِزَم و با تشويق بابايي، سه قدم بَلداشتم.
يادم باشه اگه مامان بعداً ادعايي كَلد، اين صفحه لو نشونش بدم! به قول شاعِل:"دستم بِگِلفت و پا به پا بُلد"/ كال، كالِ بابايي، نه مامانم بود!

7 آبان دوشنبه
ديشب تا 4:30 نيمه‌شب بيدال بودم. سَلِ حال و قِبلاق بودم. غذامو كه خولدم، بازي كَلدَم. گل نشون دادم، مطالعه كَلدم؛‌ دو تا لُمانِ جديد:"خلوس نگو يه ساعت" و "گُلبه‌ي من نازنازيه" كه تازه تجديد چاپ شده!
مامان هم هَل چي كَلد، نخوابيدم كه نخوابيدم. ده دفعه "شيل‌لالا" خولدم، ده دفعه بلند شدم و بازي كَلدم و باز "شيل‌لالا" و باز نخوابيدم و كتاب و مطالعه‌ و "تاتا" (يعني همون تاب‌تاب عباسي) و "تاتا" (يعني تيك‌تاك) و "تاتا" (يعني خوابيدن تو تشك "تاتامي" ژاپنيِ خودم) و "تاتي" (يعني قدم زدن) و "نانا" (يعني لَقص والس) و "نانا" (يعني گوش كَلدَن موسيقي كلاسيك) و "نانا" (يعني تماشا كَلدَن فيلم ويديوي كُنسِلت ياني) و دادا و گل و شيل‌لالا. اما بازم نخوابيدم.
با ماماني تو تخت نشسته‌ بوديم. مامان به بابايي گفت: "بيا" من هم بلافاصله گفتم: "بيا!" هَل دو جيغ كشيدند.
نديد بَديدها الكي جيغ مي‌كشن! تا حالا شده اونا حَلف بزنند و من جيغ بكشم!؟
املوز داشتم با سيم تلفن بازي مي‌كَلدم و خَلاب‌كالي مي‌كَلدم كه مامانم سَل لِسيد. تا خواست دعوام كنه، يه بوس صدادال بَلاش فِلِستادم. اونقده ذوق كَلد كه يادش لَفت دعوام كنه. اين اولين بوس صدادالَم بود.
وقتي هم داشت چيز مي‌نوشت، اونقدل گِليه كَلدم تا خودكالِشو ازش گِلِفتم.

8 آبان هفتاد و پنج ـ سه‌شنبه
توي تخت با مامان كُشتي گِلِفتيم. بعد كه خسته شديم، به ليوان آب اشاله كَلدَم و گفتم:"آب"! مامان نديد بديدم با خنده بغلم كَلد و تو اتاق چَلخيد. اِنگال اولين بال بود كه گفتم: "آب"!
آخَل شب هم وقت شام، بَلاي اين كه بازم خوشحالش كنم، نون باگت لو از تو سُفله بَل‌داشتم و گفتم: "نون، نون نون" و يه گاز زدم. ماماني شاخ دَل آولده بود كه تو يه لوز هم گفتم آب، هم گفتم نون!
ديگه بايد كم‌كم بفهمند كه من خودم بَلَدم حَلف بزنم.

9 آبان هفتاد و پنج ـ چالشنبه
مامانم ديشب دفتل خاطلاتمو خوند! از حقايقي كه اينجا نوشته‌ام اونقدل نالاحت شد كه همه‌ي خودكال‌ها و كاغذهاي توي خونه‌لو جمع كَلد و ليخت تو كيسه زباله و گفت نوشتن تو اين خونه ديگه ممنوعه! فِكل كَلده! من هفت هشت ‌تا خودكال زيل تختم قايم كَلدم واسه لوز مبادا...!

11 آبان هفتاد و پنج ـ جمعه
جشن "دندوني" من بلاخَله بَل‌گُذال شد:
حدود 50 نَفَل دعوت كَلده بودند. از اون همه شلوغي و جمعيت سَلَم دَلد گِلِفته بود. اصلاً حوصله‌ي شلوغي لو نداشتم. پس اين مامان و باباي عاميِ من كِي مي‌فهمند كه "لوشَن‌فِكل"‌هايي مثل من از اجتماع و شلوغي گُليزونند!؟
وقتي ديدم خونه داله شلوغ مي‌شه، لَفتم خوابيدم. گذاشتم تا اونا حسابي بزنن و بِلَقصند. وقتي بيدال شدم، شامِشون لو هم خولده بودند. بعد يه سُفله قشنگ و بُزُلگ پهن كَلدَند لو زمين و توش يه عالمه چيزاي جالب توجه گذاشتند و بعد هم منو وسط سُفله گذاشتند. كال‌هاشون مشكوك بود. چون اجازه داده بودند به هَل چي كه مي‌خوام دست بزنم. فهميدم كه يه كاسه‌اي زيل نيم‌كاسه است. اين بود كه يه كم فِكل كَلدَم. چيزايي كه جلوم گذاشته بودند هَل كدوم نماينده‌ي يه شغل بود. گوشي‌دُكتُلي، نخ و سوزن خياطي، خودكال نويسندگي،‌ خط‌كش "تي" مهندسي؛ شَستم خَبَل‌دال شد كه اگه هَل چي بَلدالَم، شغل آينده‌امو جلو اين همه آدم تعيين كَلدَم. اين بود كه واسه اين كه خيط‌شون كنم، يه شاخه گل بَلداشتم. حالا شايد اونا فِكل كنند كه من ميخوام گل‌فلوش بشم؛ يا يه شاعِلِ عاشق‌پيشه. ولي من كه خودم مي‌دونم مي‌خوام چي‌كاله بشم!

16 آبان هفتاد و پنج ـ جمعه
املوز اولين جشن تولد بابام بود كه منم شِلكَت داشتم. مامانم به خيال خودش يه شام حسابي پخته بود و ميز شام شاعِلانه چيده بود. مُلغ سُلخ‌كَلده و سيب‌زميني بِلِشته و ذُلَت و نخود فَلَنگي و خلال هويج و شمع و كيك و ژله و دو تا كادو. يكي از طَلَف من، يكي از طَلَف خودش با سه تا شاخه گل لُز تو گلدون. اصلاً تَلكيبِ جالبي نبود. اگه به من بود، لوميزي لو مي‌كِشيدم و همه لو مي‌ليختَم زمين. حيف كه نذاشتند كالَمو بكنم!

17 آبان هفتاد و پنج ـ
يه بازي جديد:
تازگيا بابام از سَلِ كال كه مياد، منو مي‌نشونه تو بغلش و مي‌گه: "مي‌خوام از تو گوشِت شكلات دَل بيالَم." بعد تو گوشمو خوب نگاه مي‌كنه و بعد يواشكي از تو اون يكي مشتش يه شكلات دَل مياله و وانمود مي‌كنه كه شكلاتو از تو گوشم دَل آوُلده و با خنده ميده بهم. منم بَلاي اين كه خيطش نكنم، وانمود مي‌كنم كه حَلفا و كال‌هاشو باوَل كَلدَم و شكلاتو مي‌گيلَم و مي‌خولَم.
اين آدم بُزلگا ما لو چي فَلض مي‌كنند؟ دُلُسته كه كوچيكيم، گوشِمون كه كال مي‌كُنه، صداي خِش خِش كاغذ شكلات لو كه مي‌شنويم و مي‌فهميم كه پشت سَلِمون از اين دست به اون دست شكلات لَد و بَدَل مي‌كنند!

18 آبان هفتاد و پنج ـ جمعه
ديشب مامان و بابا داشتند نقشه مي‌كشيدند كه واسه جشن تولدم چه جولي منو سول‌پليز كنند. منم وانمود كَلدَم كه نمي‌فهمم لاجع به چي دالَن حَلف مي‌زنند! نقشه‌اشون خيلي كليشه‌اي و تِكلالي بود، اصلاً خوشم نيومد. كيك و شمع و بادكنك و ميوه و شام و كادو!... اگه از خودم مي‌پُلسيدند، بهشون مي‌گفتم كه من تَلجيح مي‌دم هيچكي خونه‌امون نياد، چون من از شلوغي سَل‌سام مي‌گيلَم. از آدم‌هايي هم كه لُپمو مي‌گيلَن و منو گوگولي مگولي و هيشته هيشته مي‌كنند، بدم مياد.
دلم مي‌خواست خودم بودم و مامان و بابام. سه تايي دِلاز مي‌كشيديم جلو تلويزيون و يه نَوال كُنسِلت "ياني" لو مي‌ذاشتيم تو ويديو و من يه "شيل‌لالا"ي حسابي مي‌خولدَم و هَل وقت هم دلم مي‌خواست بَل مي‌گشتم طَلَف بابام و از سَل و كول بابام بالا مي‌لَفتم و با بابام "گيقين گيقين" بازي مي‌كَلدَم و بابام گوشَمو مي‌خُلد. لاستي مي‌دونين "ياني" قبل از اين كه اون آهنگو كه واسه مامانش ساخته بزنه، به مَلدُم چي مي‌گه؟ مي‌گه: "اون كه اونجا نشسته مامان منه، من مامانمو خيلي دوست دالَم، وقتي كوچيك بودم مامانم به من "شيل لالا" مي‌داد، هيچوقت منو جايي نمي‌بُلد كه بهم واكسن بزنند، وقتي هم تب مي‌كَلدم، منو پيش دُكتل نمي‌بُلد!" بعد هم مي‌گه: "من اين آهنگو واسه مامانم ساخته‌ام."                               

19 آبان هفتاد و پنج ـ شنبه
فَلدا تولدمه. بايد هَل طول شده يواشكي جيم بشم. گفتم كه «لوشَن فِكل» جماعت حوصله‌ي جمع و شلوغي لو نَدالَند.
ديشب ماماني داشت يواشكي به بابايي مي‌گفت: "بايد بيشتَل مواظب خودمون باشيم، وَل‌پَليده تمام جيك و بُكِ مالو تو دَفتَلِش نوشته!"
بايد كَمتَل بنويسم. بايد دَفتَلِ خاطِلاتمم يه جاي دُلُست و حسابي بذالم. شايد بِهتَل باشه دَفتَلَمو توي پوشكم قايم كنم! 

                  پايان. / نگارش: 1374 / بازنويسي: مهر 1382

 
 

Azardokht Bahrami

 

چهارشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٢

 

 

 

پاييز ۱۳۶۷؛ خيلی قديمی است؛ نه؟ ـ دوره‌ی دانشجويی! ـ اما اين اولين و آخرين شعر طنزم است؛ ديگر از اين غلط‌ها نکرده‌ام!

من هم گرسنه‌ام

                 تقديم به ويوالدي به خاطر چهار فصلش
                     و؛ بابي‌سندز به خاطر گرسنگي‌اش
                     و با اجازه‌ي آقاي محمدرضا اعلامي و شعر: «من عاشق نگاه پر از كينه‌ي تو‌أم»

«من هم گرسنه‌ام
چون كودكان سياه بيافرا
يا دوستان سفيدم در بلفاست
من هم گرسنه‌ام
چونان سپاه عظيم گرسنگان
در سرتاسر جهان»

من از زماني كه به ياد دارم، گرسنه‌ام
از صبح يا ظهر؟
يادم نيست
به هر حال گرسنه‌ام
و مسئله اين است
نه بودن يا نبودن هملت!
       * * *
ميدان و خيابان و كوچه
قله‌ی كوه و زيرِ هر پُل
حتي، پس‌كوچه‌ی بن‌بست
يك در ميان
جوان و نوجوان و فرد جوان و چهار فصل و 555
ساندويچي، كبابي، رستوران و آبميوه‌گيري
و هزاران نمي‌دانم فروشي
        * * *
من هم گرسنه‌ام
اما چگونه به درون يكي از اين هزاران هزار ساندويچي بخزم؟
من درد آن كودكان اتيوپي را با تمام وجودم احساس مي‌كنم!
بيشتر، حتي بابي‌سندز را!
من،‌ تا ابديت
تا رسيدن به خانه
حتي اگر اتوبوس كمافي‌الهر روز
نصف شب برسد
اعتصابم را نخواهم شكست
 ـ حتي زبيم مرگ؟
به قيمت چه؟
يك لقمه نان و سوسك؟
همراه با ديدن كاشي لك و پوزي و مگس‌هاي مست
و زمين لجني؟ يا آينه‌ی كثيف؟
نمكدان‌هاي حامل ميكرب؟
و يا آن‌ها كه در گذرند
و به لقمه‌هاي تو از پس شيشه‌هاي مات حريصانه مي‌نگرند؟
به قيمت چه؟
حوله‌ی چركمرده‌ی پخته؟
سيب زمين و سيب‌زمين و سيب‌زمين و قدري سس؟
روده‌ی سگ‌هاي مُرده؟
يا نسيم پوسته‌ی يك تخم‌مرغ و در كنارش ذره‌اي سبزي‌كوكو؟
نان و آرد و چربي و چند نقطه‌چين و يك فلش؟
        * * *
اتوبوس، مثل هميشه...
در راه خانه
پاي پياده، تا همان ابديت
زيباترين سرود تمام گرسنگان را فرياد مي‌زنم
فرياد بي‌نيازي و آواي افتخار، قارررر
       * * *
آه
اگر از اين بي‌نهايت دود
به خانه رسيدم
هر چه گزارش هفتگي در يخچال يافتم
در شكم خواهم ريخت
و پس از آن،
دهن‌كجي به همه‌ی آن چهارفصل‌هاي فرد و اعلاء خواهم كرد.

                                    پاييز 1367

 
 

Azardokht Bahrami

 

جمعه ۱۸ مهر ،۱۳۸٢

 

 

 

نيمچه گزارشي از نخستين جشنواره‌ي بين‌المللي طنز

بابا ايوالله، دست‌مريزاد، عجب جشنواره‌اي!
متن دعوت‌نامه را كه خواندم، از لحن جمله‌ي "در صورت تمايل... مي‌توانيد ميهمان ما باشيد." كمي جا خوردم. روز سه‌شنبه هم كه مراسم افتتاحيه با تأخير شروع شد، تصميم گرفتم چيزكي بنويسم و در آن جشنواره را به نقد بكشم. برنامه‌ي جشنواره هم كه به دستم رسيد و ديدم من هم بايد مطلبي بخوانم و روحم هم از اين برنامه خبر ندارد، حسابي جا خوردم و تصميم گرفتم از اين برنامه‌ريزي گِلِه‌اي كنم. بعد، ‌خواستم از غلط املايي تابلوي دكور جشنواره بنويسم كه دو روز اول جشنواره، بر روي صحنه، نام "نخستين جشنواره‌ي بين‌امللي طنز" نصب شده‌بود. يعني اگر زبانم لال در زبان فارسي چيزي به نام "تشديد" نداشتيم، آن سه روز همه‌ي ما شركت‌كنندگان در جشنواره "اُمُل" به حساب مي‌آمديم. اما خدا را شكر كه "تشديد" داريم و نيز خدا را صد هزار مرتبه شكر كه آن جمله، روز سوم تبديل شد به "نخستين جشنواره‌ي بين‌المللي طنز". بعد تصميم گرفتم براي جشنواره نام‌هاي ديگري پيشنهاد بدهم؛ اسامي بامسمايي همچون: "جشنواره‌ي عرقگير و مامان‌دوز" (چون لباس سه شخصيت متفاوت در سه تا از نمايش‌ها، عرقگير و مامان‌دوز بود)!
ولي بعد ديدم نه، بي‌انصافي است اگر سربه‌سر جشنواره و دست‌اندركاران برپايي آن بگذارم. نه آن كه چون جايزه گرفتم،  نه؛ چون آن سه روز، سه روز شادي و خنده بود. سه روز صميميت و بي‌ريايي و بي‌تكلفي. به خواب هم نمي‌ديدم جشنواره‌ي طنز، چنين جشنواره‌اي باشد. اصلاً فكر نمي‌كردم اين جشنواره اين همه شركت‌كننده از شهرهاي مختلف ايران داشته باشد. فكر نمي‌كردم در اين جشنواره اين همه مطالب شاد و شعرهاي خنده‌دار بشنوم.  هر روز طنز و شادي و خنده؛ انگار ويژه‌نامه‌ي گلچيني را ورق مي‌زدي و در هر صفحه‌اش مطالب گزيده‌اي مي‌خواندي و عجله داشتي كه هر چه زودتر صفحات بعدي‌اش را هم بخواني.
سه روز جشنواره باعث شد صميميتي بين شركت‌كنندگان ايجاد شود كه من تا به حال چنين صميميتي را در هيچ جشنواره‌ي مشابه ديگري (همچون جشنواره‌هاي تئاتر و تئاتر عروسكي) نديده‌بودم.
حالا ديگر مي‌خواهم از تواضع و فروتني جناب آقاي زرويي نصرآباد بگويم كه براي من كه اولين بار بود افتخار ديدار ايشان از نزديك نصيبم شده بود، ديداري خاطره‌انگيز بود؛ و مي‌خواهم از زحمات زيادي كه ايشان در اين چند ماه براي برپايي اين جشنواره متحمل شدند، تشكر كنم.
و نيز مي‌خواهم از جناب آقاي "شكيبا" تشكر كنم؛ هم به خاطر زحماتي كه متحمل شدند و هم از حضورشان بر روي صحنه؛ كه براي همه‌ي ما مشهود بود اگر ايشان نبودند، جشنواره به اين خوبي اجرا نمي‌شد. (گواهم آن دو باري است كه ايشان حضور نداشتند و مراسم سرد و بي‌روح بود.)
بي‌انصافي است اگر از حضور داوران محترم جشنواره تشكر نكنم؛ پيران رشته‌ي طنز كه هر كدام براي خودشان يلي بوده‌اند و هستند و ما هر چه آموخته‌ايم از آنان بوده‌است.
خلاصه‌ي كلام اين كه همگي خسته نباشيد و دست‌مريزاد.

يادداشت‌هاي لوزانه (4)

29 آذل هفتاد و چال ـ سي و نه شنبه
املوز تعطيل بود. ساعت يك پاشديم.
به نَظَلَم بابام از لحاظ جذابيت شبيه هُنَل‌پيشه‌هاي كلاسيكه! مي‌خوام از اين به بعد "لِت باتلِل" صداش كنم! منم مي‌شم "اِسكال‌لِت اوهالا"! مامانمم مي‌شه "مامي"، همون زن سياهپوسته كه تو خونه‌اشون كال مي‌كَلد! چطوله؟

30 آذل هفتاد و چال ـ پنجشنبه (چهل شنبه‌ي خودم)
جواب آزمايشم تو دست بابام بود؛ يواشكي خوندمش. يه چيزي شبيه "زيلو" يا "زولو" نوشته بود.
"زولو" منو ياد اون مَلد جذابي ميندازه كه همه لو نجات مي‌داد! همه‌ي دُختَل مُختَلا هم عاشقش بودند. نكنه تو همون آزمايشگاهه كال مي‌كنه و منو ديده و عاشق من شده و واسه بابام نامه نوشته كه بياد خواستگالي؟ بايد يه جولي بهش بگم كه قصد دالَم ادامه‌ي تحصيل بِدَم!

شنبه 2 دي (چهل و دو شنبه‌ي خودم)
مامانم منو گذاشت پيش مان گوگو و لَفت مُزَخلَفاتي كه نوشته تحويل بده و بياد. گولِ باباش؛ زنده باد قندآب!
از 1/1/1 كه به دنيا اومدم به اينوَل، همه‌اشونو سَلِ كال گذاشتم، هَل كال كَلدَند بهم شيل خشك بِدن، نخولدم و تف كَلدم. چِلا نمي‌فهمند شيل مادَل خيلي مُغَذي‌تَل از شيل خشكه!؟
مان گوگو حالش خوب نبود. فِكل كنم منم ويلوس سَلماخولدگي لو از اون گِلفتم. ظُهل سَلَم دَلد گِلِفت. ياد بابايي افتادم؛ اگه بود، بغلم مي‌كَلد. چقد بابايي ماهه!

چاهال دي هفتاد و چال ـ دوشنبه ـ (چهل و چاهال شنبه)
يه كم سُلفه مي‌كنم. سينه‌ام خِلت خِلت مي‌كنه. ديشب نذاشتم مامانم بخوابه.
املوز واكسن زدم. اولش گِليه كَلدَم. ولي مامانم كه بهم شيل داد، آلوم شدم. ولي بعد كه خونه لَفتيم، اونقدل گِليه كَلدَم و بي‌قَلالي كَلدَم كه حد نداشت. تمام لوز مامانم منو تو بغلش چَلخوند و بَلام لالايي خوند. عَصلي، خاله‌ام از پشت تلفن به گِليه‌هام گوش مي‌داد و قُلبون صدقه‌ام مي‌لَفت.
يادم باشه به مامان يادآوَلي كنم كه بيست و يك بهمن بايد بِليم واكسن بزنيم؛ اون كه خودش گيجه!
 
10 دي هفتاد و چال ـ (پنجاه شنبه)
ديشب بازم مامان و بابا مشكوك شده بودند. فِكل مي‌‌كنند من نمي‌فهمم! بابا همه‌اش آدامسشو مي‌ذاشت تو دهن مامان،‌ مامانم تعالُف مي‌كَلد و آدامسشو مي‌ذاشت تو دهن بابا، بعد هي با هم تعالُف تيكه پاله مي‌كَلدند و خلاصه مَلَچ و مولوچي لاه ‌انداختند كه نگو! من نمي‌فهمم، خب از اول يا آدامسشونو نصف كنند، يا اين كه دو تا آدامس بخَلَن كه اين همه با هم "من بميلم و تو بميلي" نكنند!

12 دي هفتاد و چاهال ـ (پنجاه و دو شنبه)
بايد يه دَفتَل قُفل‌دال بِخَلَم. مامانم فهميده كه دالَم خاطلاتمو ثبت مي‌كنم. بايد بيشتل مواظب باشم!

 27 دي هفتاد و چاهال ـ
عجب لوز گندي!!... دلم بد جولي گِلِفته!!

21 بهمن هفتاد و  چاهال ـ (نود و يك شنبه)
واكسن زدم. نه دَلدَم اومد، نه گِليه كَلدَم؛ مامانم كلي پيشگيلي كَلده بود كه حواسمو پَلت كنه؛ بَلام اسباب‌بازي و خولاكي آوُلده بود، ولي به هيچ كدوم احتياجي نشد و ماماني حسابي خيط شد!!

30 اسفند هفتاد و چاهال ـ‌
تقويم لو كه ديدم، فهميدم امسال سال كبيسه است. كبيسه يعني اگه يكي سي‌ام اسفند به دنيا بياد، هَل چاهال سال يك بال سالگَلد‌ِ تولدش مي‌شه!

اول فَل‌وَلدين هفتاد و پنج ـ‌ چهالشنبه
تحويل سال بغل بابام و كنال ماماني بودم. تحويل كه شد، اونا منو بوسيدند. بعد هم آدامساشونو با هم عوض كَلدند!

6 فل‌وَلدين هفتاد و پنج ـ
بازم واكسن لعنتي!
با بابا و مامان لَفتيم. گِليه هم كَلدم؛ مفصل. بابا و مامان مسافِلَتِ شمال لو به خاطِلِ واكسن من عقب انداختند.

7 فل‌ولدين ـ سه شنبه
اولين سَفَلَم لو آغاز كَلدَم. پيش به سوي شمال و فومن و خاله مُنيل جون.
از باغ خونه‌ي خاله مُنيل خيلي خوشم اومد. بلافاصله اسمشو گذاشتم "جنگل خاله مُنيل".

8 فل‌ولدين ـ چهال‌شنبه ـ "سَفَل‌نامه‌ي من"
از وقتي لِسيديم شمال، من دائم دالَم پي‌پي مي‌كنم. مامانمم دائم داله لَخت و لباساي منو مي‌شوله و پهن مي‌كنه ولي چون اينجا هوا شَلجيه، هيچ كدوم خشك نمي‌شه.
عَصل لَفتيم ماسوله. خيلي سَلد بود. بابا و مامان كت و كاپشن‌هاشونو دادند به من كه من سَلما نَخولَم.
ماسوله عجب شَهلِ عجيبيه!؟... آدم نمي‌تونه بِله تو حياط جيش كنه، چون اون‌ وقت همسايه‌‌ات مي‌تونه بياد ازت شكايت كنه كه لو پشت‌بومش جيش كَلدي!
شب لَفتيم منزل خاله سُلول. آخَلِ شب بابا و خاله سُلول بَلام آب سيب گِلِفتند تا بخولم و اين همه پي‌پي نكنم.

10 فَل‌وَلدين ـ جمعه
ديشب لَفتيم لَشت؛ خونه دايي عطا جون. همه اونجا جمع بودند؛ خيلي خوب بود.
املوز صبح اومديم لاهيجان؛ خونه خاله عُزي. شب هم قَلاله همينجا بمونيم.
اونقَدل  سَلَم شلوغه كه وقت نمي‌كنم سَفَل‌نامه‌امو بنويسم!

12 فَل‌ولدين 75 ـ يكشنبه
از ديلوز صبح اومديم لامسَل؛ پيش خاله معصوم و عمو علي. خيلي داله خوش مي‌گذَله! عمو علي دائم بَلام كباب دُلُست مي‌كنه و منم كه نمي‌تونم بخولم، به كباب‌ها مِك مي‌زنم و تفاله‌شونو تف مي‌كنم.
اِملوز عَصل مامان و خاله معصوم لَفتند صنايع دستي بِخَلَند. منم پيش بابام موندم. من هنوز عاشق بابامم. فِكل كنم بُزُلگ كه بشم با بابام ازدواج كنم!
بَل‌گشتني ماشين گيل نمي‌يومد. با سََوالي اومديم. سه تا صندلي عقب لو گِلِفتيم و لَم داديم توش.
ساعت 8 بود كه تو جاده كَلَج بوديم. مامان و بابا يادشون اومد كه سالگَلد ازدواجشونه و باز آدامسشونو به هم تعالُف كَلدند!... ولي اونا كه آدامس نداشتند.

13 فلولدين 75 ـ دوشنبه
املوز "لوز طبيعت" نامگذاري شده، ولي من اسمشو مي‌ذالم "سيزده به دَل"!
شب همگي خونه‌ي ما بودند؛ عمه جون اينا و عمو مهلان اينا و مامان مهين اينا. بابامم پينزا خَليد و همگي خولديم.
حالا بِذال سالگَلدِ ازدواج من و بابام بِلِسه، ببين بابام به جاي پيتزا چي مي‌خَله!!... غوغا به پا مي‌كنه!

چهالدَه فل‌ولدين 75 ـ سه شنبه
لوز از نو لوزي از نو. بابايي بازم لَفت سَل كال.
هنوز بابايي ماهه. اِنگال حسابي بغلي شدم. دلم مي‌خواد بابام نَله سَلِ كال و بمونه خونه منو بغل كنه.

23 خُلداد 75 ـ چهالشنبه
يه نَفَل چند وَلَق از دَفتَلمو كَنده!
جاني! قاتل!... هَل كي بوده، با يادداشت‌هاي من مشكل داشته كه بي‌خَبَل از من، يادداشتامو از دَفتَلَم پاله كَلده. فقط كافيه بفهمم كيه؛ چنان پي‌پي‌اي لوش مي‌كنم كه هيچ وقت شُسته نشه!

 
 

Azardokht Bahrami

 

جمعه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٢

 

 

 

يادداشت‌های لوزانه‌ی من (۳)

18 آذل هفتاد و چال ـ شنبه (بيست و هشت شنبه)
من هنوز نفهميدم اين آدم بُزُلگا چِلا اين همه شنبه و يكشنبه‌ي تِكلالي دالَند! از نَظَلِ من، املوز بيست و هشت شنبه است. شايد از نَظَلِ يكي ديگه املوز چهالصد شنبه باشه، يا واسه يكي ديگه هفت‌هزال و هشتصد شنبه باشه، بستگي به اين داله كه كِي به دنيا اومده باشه و چند تا شنبه ديده باشه.
به نَظل من، شنبه يكشنبه‌ي هيچكي نبايد با بقيه يكي باشه!! مگه اين كه با اون طَلَف تو يه لوز به دنيا اومده باشه!
نمي‌دونم چِلا چند لوزه كه از شيل، سيل نمي‌شم. مامانمم كه خَله نمي‌فهمه گِليه‌هاي من واسه سيل نشدنه! اما شنيدم كه داشت به مامان گوگو مي‌گفت مي‌خواد منو ببَِله دُكتل. همينم كه به عقلش لِسيد منو بِبَله دُكتُل، خودش جاي شُكل داله!
اما چه جولي بهش حالي كنم كه بايد دُكتُلِ ‌منو عوض كنه!؟ اون دُكتُله  خيلي خُله و وحشيه!! عقده‌ايه. منو مثل يه تيكه گوشت قصابي اينوَل و اونوَل مي‌كنه و عين خيالش هم نيست كه اينجولي آلامش منو از بين مي‌بَله!

19 آذل هفتاد و چال ـ يكشنبه (بيست و نه شنبه)
هوا دو لوزه بالونيه. دلم بدجولي گِلفته. ياد لوزايي مي‌افتم كه تو شيكم مامانم بودم و دوتايي، بعد از اِداله، مي‌لَفتيم پالك ساعي و قدم مي‌زديم.
بابام بازم به افتخال من، نَلَفت سَلِ كال! من مي‌دونم با اين وضع كال كَلدنش، همين لوزا اخلاجش مي‌كنن!
ظُهل واسه ناهال لفتيم خونه عمه جونم. عمو مهلان اينا هم بودند. عمه جونم بيكاله به خدا، همه‌اش مهموني ميده.
دُكتُل هم لَفتيم. نگفتم دُكتُله خُله!!؟
شب بابام همه لو به سيب‌زميني سُلخ كَلده با سوسيس و گوجه و خيال‌شول دعوت كَلد. بوي سوسيس همه جا پيچيده بود، بدجولي هوس كَلده بودم، اما نامَلدا به من حتي يه تعالُف هم نزدند! منم تلافي كَلدم و يه بند مامانمو گذاشتم سَلِ كال! هي گِليه كَلدم و هي شيل خواستم. تا لَفت يه لقمه غذا بخوله، پي‌پي مفصلي كَلدم!! مجبول شد وسط غذا پاشه تونِ منو بشوله!!
مامانم چند وقته بداخلاق و خط‌خطيه. همه‌اش به بابا اخم و تخم مي‌كنه. خودش نمي‌دونه اَفسُلدِگيِ پس از زايمانه! پس اينا چي مي‌دونن!؟

20 آذل هفتاد و چال ـ دوشنبه (سي شنبه)
سالگَلد ازدواج عمو مهلان و نيلوفَل جون بود. همگي لَفتيم خونه‌اشون.
من كه خيلي خانمي كَلدم و تو يغل بابام، كنالِ بلندگو خوابيدم. خواب كه نبودم! با اون صداي بلندگو مگه مي‌شد خوابيد؟ خودمو  به خواب زده بودم. كه ببينم پشت سَلَم چي ميگن!؟ نديد بديدها همه‌اش قُلبون صدقه‌ام مي‌لَفتند! منم تو دلم داشتم به همه‌شون مي‌خنديدم. وقتي مثلاً‌ بيدال شدم، با بابام لَقصيدم.
يادم باشه ديگه نَذالَم مامان و بابام با هم بِلَقصَند. از اين به بعد، لَقصيدن مامان با بابا ممنوع! لَقص فقط با من!
شب اومدني، با ماشين عمو كولُش اومديم. به عمو كولُش گفتم: "عمو كولُش، بِليم دَلبَند بلال بخوليم؟" همه بِهِم خنديدند. نالاحت شدم. گفتم: "عمو كولُش، بليم شَهلِ بازي؟" بازم همه خنديدند. گفتم: "عمو كولُش، پس بِليم سينما!؟" بازم خنديدند. من اصلاً با كسي شوخي نداشتم.
آخلِ شب، از آسمون يه چيزاي سفيد و ليزي مي‌اومد. عين ماست. فِكل كنم بَلف بود. اولين بلف زندگيِ من!....

21 آذل هفتاد و چال ـ (سي و يك شنبه)
اين هفتاد و چال به نَظَلِ‌ من بايد هَل لوز بهش يكي اضافه بشه، املوز 21 آذل هفتاد و چاله، فَلدا 22 آذل هفتاد و پنج، پس فَلدا 23 آذل هفتاد و شش و همينجولي بگيل و بُلو جلو...
امين و خاله اومدند ديدنم. امين بَلام سه شاخه گل آولده بود.
مامان گوگو هم اومد. به من يه چيزي داد، خولدَم. بهم گفت: "اين به‌به!" فِكل كَلد من نفهميدم آب ليمو شيلين بود! اين آدم بُزُلگا به همه چيزاي خولدَني ميگن "به‌به"! ولي من واسه هَل كدوم يه اسم گذاشتم؛ مثل شيل، آب، آب‌قند، آب سيب، آب پُلتقال، آب ليموشيلين و اينا.

22 آذل هفتاد و چال ـ (سي و دو شنبه)
بالاَخَله املوز جيش كَلدم! چشم و دل مامان و بابام لوشَن!
صبحي يه عالمه هم ليده بودم! مامانم مجبول شد همه‌ي لباسا و پتو و ملافه‌امو عوض كنه و همه لو بشوله.
املوز اون يكي عمو حسين هم بابا شد. مامانم زنگ زد بيمالستان و به خاله فَلانَك تَبليك گفت.

28 آذل هفتاد و چال ـ (سي و هشت شنبه)
صبح از آسمون يه چيزايي مي‌اومد. سفيد بود و گنده. عين همون بَلفي بود كه اون لوز از آسمون مي‌اومد. مگه بَلف چند بال مياد!؟ اينجا همه چيز تِكلاليه! مُلدَم از اين همه مَلال!!
بابام كه داشت مي‌لَفت سَلِ كال، به بابام گفتم: "بابايي دوستت دالَم!"
بابام دَم دَل وايستاد و گفت: "مي‌خواي املوزم سَلِ كال نَلَم!؟"
                                                امضاء: همون بچه‌ي خوب

 
 

Azardokht Bahrami

 

جمعه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٢

 

 

 

جناب آقاي ميم. اقبال، يا اقبال ميم،‌ يا...! (بالاخره نفهميدم!!!)
خوب چه مي‌شد اين‌ها را از همان اول مي‌گفتيد! آن فايل‌ها را هم از اول مي‌فرستاديد. اصولاً من آدم بي‌جنبه‌اي هستم؛ و به اندازه‌ي كافي با همين دنيايي كه در و ديوار و زمين و سقفش را لمس مي‌كنيم و همه آدم‌هايش را مي‌بينيم و هواي آلوده‌اش را استشمام مي‌كنيم، مسئله دارم، چه برسد به دنيايي كه نه دري دارد، نه پيكري، نه سقفي بالاي سرش است، نه زميني زير پايش، نه نقشه‌اي دارد، نه حجمي، نه وزني دارد، نه حتي هواي آلوده‌اي!! اين از طبيعياتش، واي به حال آدم‌هايش! كه نه مي‌داني اسم واقعي‌شان چيست، جنيست‌ واقعي‌شان چيست، خصوصيات اخلاقي واقعي‌شان چيست و همينطور بگير و برو تا بي‌نهايت!!
اما خودمانيم،‌عجب خطي بود!! (حالا گمانم مي‌شود شوخي كرد!) مطمئنيد آن سه فايلي كه فرستاده بوديد كار خودتان بود و كار مرحوم حسن ميرخاني، حسين ميرخاني يا غلامحسين اميرخاني نبود؟ شايد هم  از كارهاي اسرافيل شيرچي و يدالله كابلي و جليل رسولي و حميد عجمي است؟ راستش را بگوييد!!!! چرا هيچكدام كارها امضاء نداشتند!! عكاس عجب مهارتي داشته، جوري عكس گرفته كه امضاء خطاط معلوم نباشد. انگار روي ديوار خطاطي شده بودند؛ يا اين كه نصب شده بودند. چون شيشه داشتند و قاب. راستي تابلوها كجا نصب شده بود؟ (خانه، گالري يا نمايشگاه؟) آخر رفلكس سه تا پريز برق روي شيشه‌ي يكي از تابلوها كاملاً نمايان بود. (كه البته پريزها خانگي بود نه مخصوص نمايشگاه و گالري ـ و نيز كليه‌ي پريزها سيم ارت نداشتند، يعني مكان، مكان صنعتي نبود و خانگي بود!) و نيز يك لوستر از آن لوسترهايي كه بايد چشمگير باشه، هم در يكي از تابلوها نمايان بود!!... (امضاء: شرلوك. اچ) جدي كار خودتان بود؟ گفتيد اسمتان چيست؟ چون در نامه‌تان يكجا آن لغت را معني كرده بوديد. سه خط پايين‌تر هم نوشته بوديد: اقبال اسم من است.

تذکره‌ی آذردخت بهرامی

مقدمه:
يكي از دوستان عزيزي كه دوستي‌اش را خدا نصيب هيچ گرگ بيابون و شير خيابون نكند، براي من تذكره‌اي ‌نوشته و قبول زحمت فرموده، به آدرس اي‌‌ـ ميلم فرستاده.  براي آن كه فرداي قيامت نگوييد كه فلاني فلان است و بهمان؛ و سانسور مي‌كند، عين تذكره را برايتان مي‌گذارم، البته با مقدمه‌اي از خودم. شايد خدا خواسته كه بعد از اين همه سال، يكي بلند شود و انتقام تقوي و آبكنار و نجفي را از من بگيرد! براي همين است كه مي‌گويند: "هر كسي آن درود عاقبت كار كه كشت" و "مكافات بد را بد آيد پديد." و "هر عمل اجري و هر كرده جزايي دارد." و "چه مكن كه خود افتي و بد مكن كه بدافتي." و "هر چه كاري همان بدروي." و "انگشت به در كسي مزن تا در تو به مشت نكوبند." و "هر چه عوض دارد گله ندارد." و "هر چه كني به خود كني،‌ ور همه نيك و بد كني." و "چاه كن ته چاه است." و "با هر دست دادي با همان دست پس مي‌گيري." و "چاه مكن بهر كسي، اول خودت دوم كسي." و "دنيا دار مكافات است." و "تقاص به قيامت نمي‌ماند." و "بهشت و جهنم همين جاست" و  خيلي چيزهاي ديگر. (رجوع شود به امثال و حكم دهخدا. م.)... (برای خواندن ادامه‌ی مطلب کليک کنيد.)

يادداشت‌هاي لوزانه‌ي من (2)

دوم آذل هفتاد و چال ـ پنجشنبه
شب خاله‌ام و امين و باباش اومدند. مامانم واسه تولدش يه لوسَليِ صولَتي گِلِفت. يادم باشه وقتي ميخوام بلْم پالتي، اون لوسَلي لو حتماً از مامان قَلض بگيلَم و به جاي دستمال گَلدَن ازش استفاده كنم!

3 آذل 74 ـ جمعه
بابايي از بيلون ناهال گِلِفت. با اين كه مامانم غذا كَم خولد، ولي شيلِش بامزه شده بود. طعم چلوكباب سلطاني زَعفِلوني تَبليزي ميداد!

6 آذل 1374 ـ دوشنبه
صبح املوز، مامانِ نامَلدم با قطله‌ي كلولُل سُديُم، ‌اولين جيغيلِ بينيِ منو از بيني‌ام دَل آوُلد!!... بي‌لَحم!!... جنايت‌كال!!... جاني! خيلي دلم مي‌خواد يكي باهاش همين‌كالو بكنه، ببينم خوشش مياد!؟

7 آذل 1374ـ سه‌شنبه
غلوب لَفتيم خونه‌ي لِضا اينا، واسه عَلضِ تسليت. همه اومدند اَطلافم جمع شدند تا منو ببينند. منم خانمي كَلدَم و الكي به همه لبخند زدم! مثل همه‌ي خانم‌هاي باشخصيتِ ديگه!

8 آذل 74 ـ چهالشنبه
لَفتيم خونه‌ي مامان گوگو. خيلي خوش گذشت. حمام آفتاب گِلِفتم، لَم دادم و حسابي شيل خولدَم؛ اونقده خولدم و خولدم كه خوابم گِلِفت.

نُه آذل هفتاد و چال ـ پنجشنبه
تو اولين پالتيِ عُملَم شِلكَت كَلدم؛ تولد كامي. خانمِ‌ خانم بودم؛ نه گِليه كَلدم، نه جيغ كشيدم! عمه جون بَلام بادكنك تكون تكون مي‌داد. لاستي، عمه جونم بَلام يه دست لباس بنفش خوشگل خَليده بود.
شكمم بعد از دو لوز كال كَلد! مامانِ خُلم از خوشحالي گِليه‌اش گِلِفته بود!!

دَه آذل هفتاد و چال ـ جمعه
شيل ماماني خوشمزه‌تَل شده بود. بابايي بازم از بيلون ناهال گِلِفته بود!

دوازده آذل هفتاد و چال ـ يكشنبه
من و ماماني صبح لَفتيم خونه مامان گوگو.
بابايي هم سَلِ كال نَلَفت؛ با بابابُزُلگ لَفت بيمالِستان تا بابابُزُلگ تو بيمالستان بَستَلي بشه.

13 آذل 74 ـ دوشنبه
صبح لَفتيم خونه مان‌گوگو. بازم حمام آفتاب و خوابيدن و شيل خولدَن و كِيف كَلدَن.
مامانم عَصل لَفت ديدن بابابُزُلگ. دلم واسه مامان خيلي تنگ شد؛ يَني بيشتَل واسه شيلش تنگ شد تا واسه خودش! ولي بعد به خودم گفتم گولِ باباش! و قَنداق خولدَم؛ زياد هم بد نبود!

14 آذل 74 ـ سه‌شنبه
قلاله شب بابايي شب پيش بابابُزُلگ بمونه.
مامان گوگو اومد خونه‌امون و با ماماني تا شب به كالاي خونه لِسيدند. شب هم لَفتيم خونه مامان گوگو. من اولين بال بود كه شَبو بيلون از خونه‌امون مي‌خوابيدم. خوشم نيومد. جاي بابايي پيشم خيلي خالي بود.

15 آذل هفتاد و چال ـ چهالشنبه
صبح كه تو خونه‌ي مامان گوگو بيدال شدم، منو بُلدَن حموم. حسابي خوشگل شدم. دوستاي دانشگاه مامانم اومدند ديدنم. عمو حسين هم اومد. واسه‌ام يه دست ليوان خيلي قشنگ خالِجي آولده بود! هَل كال كَلدَم كه به مامانم حالي كنم به اين ليوانا دست نزن، نشد. زودي همه‌لو شُست و گذاشت تو قفسه‌ي ليوانا. خداييش بايد نيگه دالَن واسه جهازِ خودم!

16 آذل 74 
صبح خونه‌ي مامان گوگو بوديم، غلوب هم خونه‌ي مامان مهين. چون بابابُزُلگ از بيمالِستان مُلَخَص شده‌بود، واسه بابايي گل بُلدَم.

17 آذل هفتاد و چال ـ جمعه
املوز ليدَم؛ همه جشن گِلِفتند!
همگي تا ساعت يك تو لَختِخواب بوديم. صبحونه لو هم تو لَختخواب خولديم. ديشب ماماني و بابايي خيلي مشكوك بودند!! فِكل كَلدَند من نفهميدم، ولي خَل خودِشونند!           امضاء: همون قبلی.

 
 

Azardokht Bahrami

 

چهارشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٢

 

 

 

مدير مسئول‌ نازنين‌ ما!

از كدام‌ خصلتش‌ بگويم‌!؟ از تيزهوشي‌اش‌!؟ از تجربه‌اش‌ در شناخت‌افراد!؟ باور كنيد راست‌ مي‌گويم‌ با يك‌ نگاه‌، افراد را مي‌شناخت‌. روز سوم‌ به‌ من‌ گفت‌ تو يك‌ روز اوريانافالاچي‌ مي‌شوي‌، من‌ مي‌دانم‌. و من‌ هم‌ مي‌دانستم‌ اين‌ حرف‌ را لااقل‌ به‌ همه‌ شش‌ خانمي‌ كه‌ قبل‌ از من‌ در آن‌ مجله‌ كار مي‌كردند گفته‌ بود! البته‌ همان‌ موقع‌ از زير روسري‌ام‌، رشد سريع‌ دو تا شاخ‌ بزرگ‌ را روي‌ سرم‌ احساس‌ كردم‌. اما به‌ روي‌ خودم‌ نياوردم‌. از موقع‌شناسي‌اش‌ بگويم‌!؟ كه‌ هر روز سر ساعت‌ يك‌ بعدازظهر، با يك‌ بشكن‌ ـ باور كنيد فقط‌ با يك‌ بشكن‌! ـ به‌ مرد جواني‌ كه‌ هم‌ مسئول‌ اشتراك‌ مجله‌ بود و هم‌ ناظر چاپ‌ بود و هم‌ خريد و فروش‌ كاغذ را به‌ عهده‌ داشت‌ و هم‌ تلفنچي‌ مجله‌ بود اشاره‌اي‌ مي‌كرد ـ فكر ‌كنم‌ به‌ كم‌ گفتن‌ و گزيده‌ گفتن‌ هم‌ عقيده‌ داشت‌! ـ و مرد جوان‌ گوشي‌ تلفن‌ را برمي‌داشت‌ و شماره‌ مي‌گرفت‌. پانزده‌ دقيقه‌ بعد، از چلوكبابي‌ محل‌، يك‌ يا دو پرس‌ و اگر مهمان‌ داشت‌ سه‌ پرس‌ چلوكباب‌ برايش‌ مي‌آوردند. ـ اين‌ را هم‌ يادم‌ رفت‌ بگويم‌ كه براي‌ هر چيز آدابي‌ قائل‌ بود ـ وقتي‌ با وسواس تمام‌، دست‌ها را مي‌شست‌ و مقابل‌ ميز كنفرانس‌ مي‌نشست‌ و كره‌ را به‌ چنگال‌ مي‌گرفت‌ و با برنج‌ قاطي‌ مي‌كرد، سماق‌ را با مهارت‌ روي‌ برنجش‌ مي‌پاشيد و با ظرافت به كمك چنگال پوست‌ گوجه‌فرنگي‌ را از آن‌ جدا مي‌كرد و در پيش‌دستي‌ مي‌گذاشت‌ و پياز را از قاچي‌ كه‌ قبلاً خورده‌ بود، به‌ دو نيم‌ مي‌كرد و پره‌اي‌ از داخلش‌ برمي‌داشت‌ و پس‌ از به‌ دهان‌ گذاشتن‌ قاشق‌ اول‌ پياز را هم‌ به‌ دهان‌ مي‌گذاشت؛‌ همه‌ي‌ اين‌ها نشانه‌ي‌ موقع‌شناسي‌ و آداب‌داني‌ و ظرافت‌ در رفتار او بود. راست‌ است‌ كه‌ مي‌گويند داغ‌ فرزند چهل‌ روز است‌ داغ‌ لقمه‌ چهل‌ سال‌! بوي‌ چلوكبابش‌ در تمام‌ فضاي‌ بي‌بوي‌ مجله‌ مي‌پيچيد و ما ـ بقيه‌ همكاران‌ مجله‌ ـ در حالي‌ كه‌ سرمان‌ را پايين‌ مي‌انداختيم، سعي‌ مي‌كرديم‌ به‌ ساندويچ‌هاي‌ سردي‌ كه‌ از منزل‌ آورده‌ايم، گازي‌ بزنيم‌! خوشبخت‌هايمان، آن‌هايي‌ بودند كه‌ ظرف‌ غذايشان‌ را از يخچال‌ درمي‌آوردند تا در نوبت‌ چراغ‌ خوراك‌پزي‌، در يك‌ صف‌ بچينند.
 به‌ آسايش‌ و راحتي‌ كارمندانش‌ توجه‌ بسيار داشت‌، مي‌گفت‌ همه‌ ما بيمه‌ هستيم‌ و براي‌ تك‌تك‌مان‌ حق‌ بيمه‌ مي‌پردازد. ـ البته‌ مقداري‌ از آن‌ وجه‌ ناقابل‌ را از حقوقمان‌ كسر مي‌كرد ـ اما هيچ‌ وقت‌ هيچ‌ كدام‌مان‌ دفترچه‌ بيمه‌اي‌ دريافت‌ نكرديم‌ !به‌ حق‌ و حقوق‌ ديگران‌، به‌ خصوص‌ كارمندانش‌ احترام‌ مي‌گذاشت‌. وقتي‌ پس‌ از دو ماه ‌رفتم‌ تا آخرين‌ حقوقم‌ را مطالبه‌ كنم‌، خيلي‌ خونسرد، بي‌آنكه‌ نگاهم‌ كند، گفت‌ تو حقوقت‌ را تمام‌ و كمال‌ گرفته‌اي‌. گفتم‌ آخرين‌ حقوقم‌ را نگرفتم‌. گفت‌ ما هيچ‌ حسابي‌ با شما نداريم‌. گفتم‌ نشان‌ به‌ آن‌ نشان‌ كه‌ سه‌ تا نوار مصاحبه‌ آقاي‌ فلاني‌ را روي‌ كاغذ پياده‌ كردم‌ و تحويل‌ شما دادم‌ و رفتم‌. گفت‌ حقوق‌ آن‌ را هم‌ گرفته‌اي‌. همان‌ موقع‌ دلم‌ به‌ حال‌ خودم‌ سوخت‌. ـ شايد مي‌بايست‌ نوارها و متن‌ پياده‌شده‌ را پيش‌ خودم‌ نگه‌ مي‌داشتم‌ تا پولم‌ را بگيرم‌! ـ پنج‌ روز ط‌ول‌ كشيده‌ بود تا آن‌ سه‌ تا نوار را پياده‌ كردم‌. مردي‌ كه‌ با او مصاحبه‌ كرده‌ بوديم‌، آنقدر تند حرف‌ مي‌زد كه‌ در هر نيم‌ثانيه‌اي‌ كه‌ دكمه‌ "پاز" ضبط‌ صوت‌ را روشن‌ و خاموش‌ مي‌كردم‌، سه‌ الي‌ چهار جمله‌ي‌ ط‌ولاني‌ گفته‌ بود. و من‌ مي‌ماندم‌ چه‌ بنويسم‌! اگر روز آخر، مادرم‌ كمك‌ نمي‌كرد، نمي‌دانم‌ پياده‌كردن‌شان‌ به‌ چند روز مي‌كشيد. خيلي‌ها پشت‌ سرش‌ حرف‌ مي‌زدند، اما من‌ هيچ‌وقت‌ قبول‌ نمي‌كردم‌ و به‌ خودم‌ مي‌گفتم‌ حتما اشتباه‌ مي‌كنند، مرد به‌ اين‌ نازنيني‌! چند روز بعد باز رفتم‌ و دوباره‌ حرفم‌ را تكرار كردم‌. اصلاً دوست‌ نداشتم‌ راجع‌ به‌ پول‌ با كسي‌ چانه‌ بزنم‌، اما نمي‌دانم‌ چرا، اين‌ بار دلم‌ نمي‌خواست‌ سرم‌ كلاه‌ برود. مبلغش‌ اصلاً برايم‌ مهم‌ نبود آنقدر كم‌ بود، كه‌ بود و نبودش‌ برايم‌ فرقي‌ نداشت‌. سه‌ چهار برابر آن‌ را در ماه‌، پول‌ توجيبي‌ مي‌گرفتم‌ تا براي‌ كرايه‌ ماشين‌ با مشكلي‌ روبه‌رو نشوم‌. ـ آخر از شانس‌ من‌، مسيرها به‌ طور وحشتناكي‌ با هم‌ جور بودند! در يك‌ روز، هم‌ بايد مي‌رفتم‌ كتابخانه‌ ملي‌ خيابان‌ سي‌تير،  هم‌ مي‌رفتم‌ موزه‌ سعدآباد. روز بعد، هم‌ بايد مي‌رفتم‌ ميدان‌ راه‌آهن‌ و هم‌ در جلسه‌ خبرنگاران‌ نمايشگاه‌بين‌المللي‌ كتاب‌ شركت‌ مي‌كردم‌ ـ اين‌ بود كه‌ محكم‌ ايستادم‌ و گفتم‌ تا پولم‌ را نگيرم‌ از اينجا نمي‌روم‌. البته‌ پيش‌ خودمان‌ بماند، خودم‌ هم‌ از حرفي‌ كه‌ زده‌ بودم‌ تعجب‌ كردم‌. اما او، مدير مسئول‌ نازنين‌ ما كه‌ اوريانافالاچي‌ به‌ اين‌ پررويي‌ نديده‌ بود، با خونسردي‌، چكي‌ به‌ مبلغ‌ يك سوم حقوقم برايم‌ نوشت‌! وقتي‌ برخلاف‌ هميشه‌ عدد روي‌ چك‌ را خواندم‌، احساس‌ كردم‌ با همه‌ي ديوارها و دستك‌ و دنبك‌ مجله‌، و حتي‌ با آن ‌تابلويي‌ كه‌ جلدهاي‌ مجله‌ را رويش‌ نصب‌ كرده‌ بودند، دارم‌ مي‌روم‌ زيرزمين‌. ولي‌ خيلي‌ زود خودم‌ را بالا كشيدم‌ و وقتي‌ مطمئن‌ شدم‌ روي‌ زمينم‌ چك‌ را ريزريز كردم‌ و توي‌ صورت‌ مديرمسئول‌ نازنين‌مان‌ پرت‌ كردم‌. بقيه‌ي‌ همكاران‌ سرشان‌ را پايين‌ انداختند و به‌ كارشان‌ ادامه‌ دادند و وانمود كردند چيزي‌نديده‌اند. من‌ هم‌ مانند آرش‌ كمانگير كه‌ جانش‌ را بر سر آخرين‌ تيرش‌ نهاد، هر چه‌ نيرو داشتم‌ در خودم‌ جمع‌ كردم‌ تا درِ وروديِ‌ مجله‌ را با محكم‌ترين‌ صورت‌ ممكن‌ به‌ هم‌ بكوبم‌ و بروم. بعد از آن‌ روز، هرگز آن‌ مجله‌ را ورق‌ نزده‌ام‌. اصلاً وقتي‌ آن‌ مجله‌ را دست‌ كسي‌ مي‌بينم‌، كهير مي‌زنم‌!     
       پاييز 1371 
    اوريانافالاچي‌! يا همان آذردخت بهرامی خودمان

 
 

Azardokht Bahrami

 

دوشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٢

 

 

 

نامه‌هاي خصوصی (1):
هيچوقت اين بخش را نخوانيد، كاملاً‌ خصوصي است.

 ... خان سلام!
مطمئنم هرگز زن نبوده‌ايد!!؟ چون اگر زن بوديد و شوهرتان اهل قلمي بود كه هفت سال پيش داستانش در شماره‌ي يك فلان فصلنامه چاپ شد و آن فصلنامه كه برخلاف ديگر فصلنامه‌‌ها و ماهنامه‌هاي آن زمان براي نويسندگان هر شماره‌اش، چكي هرچند ناچيز ـ بسته به تعداد صفحه‌ي داستان يا نقد ـ مي‌فرستاد، براي شوهرتان هم چكي فرستاد و شوهرتان با آن چك چه‌ها كه نكرد و چقدر آن چك زبان‌بسته را جلوي چشمان حسرتزده‌ي شما به پرواز درنياورد كه: "اين پول يك چيز ديگر است" و "اين پول،‌ پول قلم است" و "با پول‌هاي ديگر فرق دارد" و غيره.
و باز اگر زن بوديد و اهل قلمكي؛ و دست بر قضا، داستان‌تان در شماره 2 همان فصلنامه چاپ شد؛ اما ارشادِ هميشه عزيز،‌  شماره 2 آن فصلنامه را جمع كرد و در نتيجه فصلنامه‌ي كذايي كه برخلاف ديگر فصلنامه‌ها و ماهنامه‌هاي آن زمان و اين زمان، براي نويسندگان هر شماره‌اش، چكي هر چند ناچيز ـ بسته به تعداد صفحه‌ي داستان يا نقد ـ‌ مي‌فرستاد، براي شما و ديگر نويسندگان آن شماره چكي نفرستاد؛ و شوهرتان از ذوق بشكن زد و قر داد كه: "اين پول نصيب هر كسي نمي‌شود!" و "فكر كردي كشكه؟"
و  باز اگر زن بوديد و اهل قلمكي و شوهرتان هم اهل قلمي بود كه داستانش در شماره 3 همان فصلنامه چاپ شد و ارشادِ همواره عزيز، آن شماره را جمع نكرد و آن فصلنامه كه برخلافِ ... اين بار هم چكي ـ هرچند ناچيز ... فرستاد و باز شوهرتان با آن چك‌ چه‌ها كه نكرد و چك را جلوي چشمان حسرتزده‌ي شما...
بگذريم كه باز اگر زن بوديد و اهل قلمكي و بعد از آن بابت فيلمنامه‌هايي كه  نوشتيد، چندرقازي گيرتان آمد و تا مي‌آمديد پز بدهيد كه: "اين‌ها هم پول قلم است"، شوهرتان مي‌گفت:"اين‌ها كه شرط نيست، پولي كه از داستان‌نويسي مي‌گيري پول قلم است" و شما در حالي كه ته دلتان حق را به او مي‌داديد، از تك و تا نمي‌افتاديد و مي‌گفتيد "فرقي ندارد، اين هم پول قلم است".
حالا كه چند سالي مي‌گذرد كه داستان‌تان در آن دانشگاه خارجي همراه چند داستان ديگر، براي ترجمه انتخاب شده و قرار شده مبلغ ناچيزي برايتان بفرستند و شما براي سهولت كار از دوستي خواسته‌ايد كه پول را تحويل بگيرد، اين مبلغ هرچند ناچيز باشد، براي شما كه عقده‌اي چندين‌ساله بر دل داريد، ثروتي عظيم است. دو سال است قسم خورده‌ايد كه اگر آن دلارهاي بي‌زبان، گيرتان آمد، با كپي رنگي، 100 برابر بزرگش كنيد و بدهيد قابسازيِ سر كوچه قاب قشنگي برايش بسازد و بزنيد به ديوار خانه و تصميم گرفته‌ايد آن دلارها را تبديل به يك دلاري!!!! كرده و همه را بدهيد همان قابسازي محل، قاب كند و ديوارِ ديگرِ خانه را با كنار هم چيدن آن‌ها تزيين كنيد. و قبل از انجام همه‌ي اين كارها، شوهرتان را به صندليش ببنديد و چهل شبانه‌روز،‌ دلارها را جلوي چشمانش به رقص درآوريد.
اصلاً مي‌توانيد همه‌ي آن يك دلاري‌ها!! را با نخ دور كمرتان ببنديد و هفت شبانه‌روز برايش عربي برقصيد و با اين كه رقص عربي بلد نيستيد و كلاً‌ هيچ رقصي بلد نيستيد مطمئنم مي‌توانيد آن عقده‌ي هفت ساله را تبديل به قشنگ‌ترين رقص عربي آن هم از نوع "صاميه جمال" كنيد؛ يا نه، اصلاً مي‌توانيد با آن اسكناس‌ها طوري برقصيد كه بيننده فكر كند اسكناس‌هاي يك دلاري همان "فريدُ الاَطرَش" همرقص "صاميه جمال" است كه چهل سال پيش روي صحنه‌ي كاباره‌ها غوغا به‌پا مي كردند!!
اين‌ها فقط بخشي از نقشه‌هايي است كه كشيده‌ام. بعضي نقشه‌ها را طبق عادت مليِ اين سال‌ها سانسور كرده‌ام و بعضي‌ها را هم نمي‌گويم تا براي شوهرم تازگي داشته باشد. مي‌دانم اگر به او بگويم نامه‌اي براي شما نوشته‌ام مي‌گويد "اين چند دلار ارزشي نداره!" اما فقط من مي‌دانم چرا مي‌گويد ارزشي ندارد.
در آخر عرضي نيست جز اين كه شما هرگز زن نبوده‌ايد!! لطفاً به من نگوييد كه آن دلارها را خرج كرده‌ايد و به جايش دلارهاي ديگري مي‌فرستيد. من همان  دلارهاي داستان خودم را مي‌خواهم!
                                       امضاء: صاميه جمال / يا همان آذردخت بهراميِ خودمان
 
نامه‌ها‌ي خصوصی (2):
... خله‌ي عزيز، وقتي شنيدم دانشگاه قبول شدي گريه‌ام گرفت و اشك شوق! از چشمانم سرازير شد. مخصوصاً‌ وقتي شنيدم كه اون دختره‌ي فلان فلان شده لوت داده! دندت نرم! ... آخه پسر خوب، نونت نبود، آبت نبود، دانشگاه رفتنت چي بود؟
نمي‌دانم آدرست را از خاله‌ات گرفتيم يا محمد‌رضا خبر داد! يادم نيست.
آقامون هم برايت نامه نوشته، هفته‌ي پيش. البته نمي‌دانم چه نوشت. و حس فضولي بدجوري گريبانم را گرفته كه بدانم چه نوشته. يادت باشد به من هم بگويي چه نوشته.
نمي‌دانم اين نامه به دستت مي‌رسد يا نه، ولي خوب ما اينجا خيلي كم، و گاه گاه به يادت مي‌افتيم‎؛ چي بشود، بيكار باشيم، به همه چيز فكر كرده‌باشيم،‌ از همه چيز حرف زده‌باشيم، ديگر حرفي نداشته باشيم، آن‌ وقت ياد تو مي‌افتيم. مثلاً يك روز جمعه من از شنيدن آهنگ جان مريم" ياد توي مرده‌شور افتادم و كلي گريه كردم. بعدش به خريت خودم خنديدم كه مگر آدم قحطي است؟!!! حيف گريه‌ي من! همان روز هم شعرهاي مزخرفت را خواندم. نمي‌دانم افسوس خوردن فايده دارد يا نه، (خيال شعار دادن ندارم) ولي حتي اگر شده در ذهنت كار كني، سعي كن اوقاتت را هدر ندهي و... گرچه از آدم بي‌رگي مثل تو بعيد است كه ككش بگزد و ناراحت شود. شرط مي‌بندم كلي داري كيف مي‌كني، مثل هميشه مي‌گويي و مي‌خندي و بي‌خيال همه چيز، شعر "جان مريم" را مي‌خواني. شايد هم روزهاي سختي را مي‌گذراني (كه دندت نرم)
سه روز تا اينجاي نامه توي كيفم خاك خورده تا آن كه نامه‌ات رسيد. و حالا جواب نامه‌ي تو:
دعوا؟ ما تمام ظرف‌ها را توي سر هم شكسته‌ايم، لباس‌هايمان را با دندان پاره كرده‌ايم، تخت و كمدها را شكسته‌ايم، كتاب‌هايمان را پاره كرده‌ايم. توي سر آقامون يك تار مو هم نمانده، دندان‌هاي من شكسته،‌ پاي چشم‌هايم جاي مشت‌هاي سنگين او براي هميشه مانده، آن وقت تو مي‌پرسي هنوز دعوايتان نشده؟ مگر مي‌شود؟ ولي در هر حال مرده‌شور ريختت را ببرد كه صبح تا شب آنجا دعا مي‌كني كه ما دعوايمان بشود. از خودت چرا نمي‌نويسي؟ اينجا همه از تو حرف مي‌زنند من چند تا از حرف‌هايي كه پشت سر تو زده‌اند را مي‌نويسم:
ـ يكي مي‌گفت در يك مصاحبه‌اي از تو پرسيده: "فوايد گل را بگو." تو هم گفته‌اي: "گل خيلي فايده دارد، بو دارد، رنگ دارد، عطر دارد، شاداب است، آدم را به وجد مي‌آورد، وقت عروسي و عزا و ديدار مريض به گل احتياج داريم، در قرآن هم كه كتاب آسماني ماست راجع به گل آيه داريم..." خبرنگار مي‌پرسد: "كدام آيه؟ ممكن است بگوييد؟" تو هم مي‌گويي: "گل هو‌الله احد، الله صمد...!"
ـ يكي هم تعريف كرد و گفت كه تو رفته‌اي داروخانه‌اشون و گفتي: "آقا اين ترشي مار چنده؟"
ـ يك نفر ديگه هم تعريف كرد و گفت كه گويا تو رفته‌اي قله‌ي اورست را فتح كرده‌اي. از تو پرسيده: "انگيزه‌ي شما از اين فتح چيست؟" تو هم گفته‌اي: "انگيزه منگيزه‌ سرش نمي‌شه، بار خورد، مام رفتيم!"
ـ يكي هم از تو پرسيده: "ببخشيد شما ترك آذربايجان شرقي هستيد يا آذربايجان غربي؟" تو هم گفتي: "شوخي نكن، بگو بارت كجاست؟"
ـ ميگن تو و فك و فاميلات مي‌گردين و مي‌گردين تا اون كسي رو كه براتون جوك مي‌ساخت پيدا مي‌كنين. دادگاه براش تشكيل مي‌دين و اونو محكوم به اعدام به وسيله‌ي اتاق گاز مي‌كنيد. فردا صبحش مي‌بريدش اتاق گاز، يارو مي‌بينه اتاق سقف نداره! مي‌زنه زير خنده و مي‌گه: "بابا به خدا ما حق داريم واسه شما جوك مي‌سازيم، آخه اتاق گازي كه سقف نداشته باشه، به چه دردي مي‌خوره؟ همه‌ي گازها به هدر مي‌ره!" تو هم جواب مي‌دي: "اهه، فيكر كردي، صبر كن وقتي كپسول‌هاي گاز از اون بالا ريخت رو سرت،‌ اون وقت بهت مي‌گم!ِ"
ـ يكي ديگه هم تعريف مي‌كرد و مي‌گفت از تو پرسيده: "اگه يه كاميون پر از پول پيدا كني، چيكار مي‌كني؟" تو هم گفتي: "چهار هزار تومن مي‌گيرم خاليش مي‌كنم!"
ـ ‌شنيدم جلو آينه ايستادي و گفتي: "اي خدا، چيكار كردي؟ چي آفريدي؟ عجب خلقتي؟‌ خودمونيم... ريدي!!"
از طرف من همه‌ي همبندي‌هايت را ببوس!!
فعلاً آقامون نيست كه سلام برساند، (فكر كنم از خدا مي‌خواد سر به تنت نباشه، چه برسه به سلام رسوندن!)

يك ماه بعد:
... خله‌ي عزيز سلام، خوبي؟‌ خوشي؟ ‌سلومتي؟
ما كه اي، مي‌گذرونيم. اينجا طبق معمول هيچكس به ياد تونيست و به تنها چيزي كه فكر نمي‌كنيم، تويي. گاهي اصلاً‌ يادمان مي‌رود كه ... خلي هم وجود داشته كه توي كله‌ي بي‌مخش گچ بود و بس. توي تمام مجلس‌ها و مراسم‌ و جشن‌هايمان فقط خوش مي‌گذرونيم و يك لحظه هم به ياد تو نمي‌افتيم.
ـ شنيدم يه روز يه مسيحي مرده را در سردخانه‌ي مسلمان‌ها گذاشته بودند. به خواب همه‌ي فك و فاميلاش ميره و مي‌گه: "بابا منو نجات بدين!" مي‌پرسند: "چي شده؟" مي‌گه: "اينجا يه تركه هست كه هر صبح به من مي‌گه: تو لباس تنته،‌ بپر برو بربري بخر!"
... جان،‌ تمام اين خوردني‌ها و لباس‌ها را كه مي‌بيني آقامون خريد و گفت برايت پست كنم!! آن يكي لباسه كه يقه‌اش زرده، سليقه‌ي آقامون بود. گفت چون زرده، خيلي به رنگ و روي تو مياد!! اون پسته‌هاي كله‌قوچي تازه را هم من زحمت كشيدم و خريدم. يه باكس سيگار اشنو ويژه و يه باكس سيگار مارلبورو هم ضميمه شده،‌ شش دست لباس زير هم سايز عمه‌ات فرستاديم،‌ همسرت هم يه قابلمه آش رشته و يه ديگ زرشك‌پلو با مرغ پخته بود كه برات بفرستيم، مام فرستاديم!! عمه‌ات هم ارواي عمه‌ات خيلي سلام رسوند و صد هزار تومن پول فرستاد كه همراه اين نامه است!!! مي‌توني بري از دفتر دانشگاه!!! بگيري. صد جلد كتاب و مجله هم فرستاديم كه اميدوارم وقت عزيزت‌رو برات پر كنه و غمي نداشته باشي، جز غم دوري از دوست‌هايي مثل ما كه دائم به فكرت هستند!! ... جان اصلاً قابل تو رو نداره، خواهش مي‌كنم اين‌هارو قبول كن و مثل هداياي قبلي!! كه برات فرستاديم، پس نفرستي. ما تو رو دوست داريم و به فكر تو هستيم. شادي تو شايد ماست و راحتي تو راحتي ماست!! ارواي همون عمه‌ات!! كه پول فرستاد!! بابا و مامانت هم سند يه ماشين و يه خونه و چند تا ويلا رو گرو گذاشتند و به مقامات عريضه فرستادند تا بلكه تو رو از اون هلفدوني نجات بدن!!‌ارواي همون عمه پولكي!! تو روزنامه هم نوشته بود كه كليه ورودي‌هاي سال 72 (كه حالا ترم چهارم هستند) مشمول الطاف قرار مي‌گيرند و به زودي زود، ارواي عمه‌اشون آزاد مي‌شن و به كانون گرم خانواده‌اشون برمي‌گردن. عزيز دل مادر، تو هم به زودي آزاد مي‌شي ارواي همون عمه‌ات كه پول سلفيد.
(مي‌دونم تايپ كردن نامه بي‌ادبي است ولي من فقط به همين خاطر نامه تو رو تايپ مي‌كنم.)
بغل‌دستي‌ات رو ببوس و بگذار اون هم روي ماه تو را ببوسد.
بي‌صبرانه منتظر آمدن تو هستيم. قربان تو (ارواي عمه‌ات):‌آذر و آقاشون.

سه هفته بعد:
سلام از ترسم!
سلام... آه چطوري!؟ آه ما كه خوبيم. واي كه چقدر دلمان برايت تنگ شده. آه كجايي...
خب، اين از آن قسمتي كه تو دوست داري بشنوي! ‌حالا مي‌رسيم به اصل نامه:
نامه‌هايي را كه چپ و راست براي هم مي‌نويسيد مي‌خوانم، اما عقلم به جايي قد نمي‌دهد! از حرف‌هاي شما چيزي سر درنياوردم. دو سه بار هم خواندمشان اما چه كنم، به قسمت‌هاي سخت كه مي‌رسيدم، "جا مي‌انداختم" تا مبادا مغزم زيادي كار كند!‌ولي خودمونيم، حيف چرنديات نيست كه شما دو تا خودتان را با اين چيزهاي "سخت‌الهضم" درگير مي‌كنيد؟
اگر تا به حال به خاطر ورق‌هايي كه ما در آن‌ها نامه مي‌نويسيم دق نكرده باشي،‌ حالا حتماً دق كرده‌اي!! خب شانس است ديگر چه كنيم!؟ دارندگي و برازندگي!
تا حالا آقامون نشسته بود پاي كامپيوتر و داشت بازي مي‌كرد. من هم داشتم نامه‌ات را با دست مي‌نوشتم. البته دروغ چرا؟ ديگر تنبلي‌ام مي‌آيد با دست بنويسم. در حين نوشتن هم داشتم دق مي‌كردم. آخه نيروي قوي چشم و هم‌چشمي نمي‌گذاشت راضي باشيم كه آقامون با كامپيوتر بنويسد و من بنشينم آسه آسه با دست بنويسم. البته از يك جهت بد نبود. چون خطٍ بدٍ من به خطٍ بسيار بدٍ تو "در"! راستش را بخواهي خيلي از كلماتت را در واقع پس از 48 ساعت كج و كوله كردن نامه در زير نور چراغ مطالعه و پرژكتور و آن هم با سه چهار تا عينك و ذره‌بين و غيره مي‌توانيم حدس بزنيم كه چيست!
الان ساعت پنج نيمه‌شب است و آقامون دارد سمك‌عيار مي‌خواند. بچه هم خوابيده. اندكي تب هم دارد. روز كه اصلاً نمي‌گذارد كاري بكنم. حسرت به دلم مانده در گوشه‌ي اتاق بخزم و ناخنم را سوهان بزنم، يا كاردستيي درست كنم، يا رمان كت و كلفتي دست بگيرم و يك نفس تا آخرش بروم. حسرت به دلم مانده لقمه‌هاي غذايم را نبلعم. و اگر شرم بگذارد، حسرت به دلم مانده باخيال راحت بروم گوشه‌اي بنشينم و دست مرا توي دماغم بكنم! البته ناشكري نمي‌كنم. يك لحظه هم كه خواب است، انگار دنيايم خواب است. مي‌بيني؟ ‌اگر نخواهم جوك بگويم، نامه‌ام تبديل مي‌شود به چنين چيز مزخرفي!
بي‌وفا هم نشده‌ام. مخصوصاً آن دفعه نامه‌ام را نفرستادم. پيش خودم فكر كردم اول نامه‌ي آقامون را پست مي‌كنيم، بعد از يكي دو هفته، نامه‌ي مرا. نامه‌ام را هم نوشته بودم. اما وقتي نامه‌ي آقامون را خواندم، ديدم هر دو يك چيز نوشته‌ايم. هر دو از غزاله گفته‌ايم، هر دو از بچه، و هر دو از آن دوست ايكبيري‌ات گفته‌ايم. و البته پر واضح است كه نامه‌ي من آب و روغنش زيادتر بود و خبرها با  آب و تاب بيشتري پشت سر هم رديف شده بود. قسمت اون ايكبيري گمانم همراه با چند تا فحش بود. قسمت غزاله سوزناك‌تر بود، همراه با جزييات بيشتر در مورد چگونگي حادثه. چند فقره فضولي و كنجكاوي زنانه هم ضميمه شده بود. يكي دو خرده‌حساب شخصي هم آورده بودم كه مي‌‌ماند تا برگردي!
شرط مي‌بندم ننه جان وقتي مياد ملاقاتت،‌ خيلي خودتو واسه‌اش لوس مي‌كني! ولي من كه ديدمش!! بهش گفتم حرف‌هاي اين پسره‌ي لوس و ننر و بچه‌ننه رو گوش نكنين! ديروز اخبار نيمروزي تلويزيون، گزارشي از بند 2 اون زندان كذايي داشت، خيلي هم جاي خوبيه،‌ از سرشون هم زياديه! همه جا تر و تميز بود و همه مشغول كفاشي و خياطي بودند.
از شوخي گذشته، خيلي هم سرك كشيدم تا تو ريغونه رو ببينم،‌ اما نبودي! شرط مي‌بندم پشت دوربين فيلمبرداري بود و كلي هم واسه اعضاي گروه، چاخان كردي! جاي من خالي بود كه بهشون بگم تو چند تا فيلم بازي كردي! راستي كدوم فيلم بود كه تو تيتراژش تير مي‌خوردي و مي‌مردي؟! آها همون كه تا آخر فيلم جسدت گوشه‌ي ديوار بود! ـ‌خيلي جالبه توي يه فيلم سينمايي توي تمام صحنه‌ها حضور داشته باشي! اون هم حضوري اينقدر ضروري و مهم!
و اما خبرهاي مربوط به تو:
ـ يك كاميون كه بارش پر از جوك تركي بود، از تركيه مي‌آمدايران. يكي از فك و فاميلاي تو نارنجك مي‌بنده به خودش و خودشو مي‌اندازه زير كاميون!
ـ بچه تركه با بچه فارسه دعواشون مي‌شه. بچه فارسه به بچه تركه ميگه: "الاغ!" بچه تركه مي‌گه: "چي گفتي؟" بچه فارسه مي‌گه:"گفتم الاغ! بازم مي‌گم: الاغ الاغ الاغ!" بچه تركه مي‌گه: "صبر كن بابام بياد تا الاغو نشونت بدم!"
ـ دو تا ترك ميرن پشت‌بوم بخوابند، دعواشون مي‌شه كه كي وسط بخوابه!
ـ تركه با خودش كشتي مي‌گيره، سوم مي‌شه!
ـ تركه به دوست دخترش مي‌گه: "آي لاوي يو!" دختره مي‌گه: "آي لاو يو تو (too)" تركه هم بلافاصله مي‌‌گه: "آي لاو يو تري(three)"
ـ تركه پدربزرگشو مي‌بره كودكستان، ميگه: خانوم اينو بگيرين، دو سه تا خورده بدين!
خب ديگه، فكر كنم وقت خداحافظيه. يك يك رفقايت را ببوس!

دو هفته‌ي بعد:
چي شده،‌ اعتصاب كردي؟ يا زبونم لال، تو انفرادي به سر مي‌بري؟! از دست من عصباني هستي يا از آقامون دلخوري داري، يا از روزگار!؟ نكنه از خودت متنفر شدي؟‌يا دچار يأس فلسفي شدي؟‌ به هر جهت اگر فكر كردي با اين كارت من از ميدون به در ميرم، كور خوندي! من همچنان مي‌نويسم!
يك هفته پيش، آقامون دوباره دفتر مزخرفاتت رو آورده بود بيرون و براي حضار مي‌خوند. حضار عبارت بودند از من و آقامون و اون رفيق بي‌همه‌چيزت و رفيقه‌ي فرانسوي‌اش! (بايد مي‌ديديش!) و من به اين فكر كردم كه چقدر خوب شد شعر گفتنو ادامه ندادي، چون با حضور نابغه‌اي چون من، مسلماً كنار رفتنت ضربه‌اي مهلك مي‌شد!
چند روز پيش هم يك فيلم مزخرفي نشان دادند كه اگر اشتباه نكنم همون فيلمي بود كه تو توش بازي كردي. با اين كه قبلاً اون فيلمو نديده بودم، درست حدس زده‌بودم، تو توي تيتراژش تير خوردي و جسدت در طول فيلم، اون گوشه‌ افتاده بود!! اين بود كه ما باز ياد تو جنازه افتاديم! "يادت گرامي باد!!" ـ البته با فاصله‌ي يك روز، دو كانال با هم نشون دادند، يك بار هم كه تكرارش كردند، شد سه بار!!

يك هفته‌ي بعد:
مي‌بيني كه؟ هنوز نامه‌ات تو كيفمه و خاك مي‌خوره!
به نامه‌هاي آقامون جواب نمي‌دي كه تلافي كني؟ خيله خب بابا، اينقدر خودتو لوس نكن! خب چي شده؟ چرا خبري ازت نيست؟‌ نكنه از ما دلخوري؟ نكنه نامه‌هاي قبلي‌مون به دستت نرسيده؟ اگه نرسيده كه هيچي، ولي اگه رسيده و تو گذاشتي تاقچه بالا، بگو تا ما هم تكليف كارمون رو بدونيم. خب، حال و احوالت چطوره؟ چه مي‌كني؟ ما كه مثل هميشه داريم مي‌خوريم و مي‌خوابيم و بيدار مي‌شيم و اسمشو هم گذاشتيم "زندگي".

يك هفته بعد:
مگر اين كه اين بچه بخوابد تا من بتوانم دو كلمه بنويسم، هنوز هم از تو خبري نشده. ببينم ما تو روزنامه خبر خوشي خوانديم، آيا اين بخشودگي شامل حال تو هم مي‌شود؟ راستي روزنامه‌ها را كه مي‌خواني؟ اميدوارم شعر خودت را ديده‌باشي! مقدمه‌ي آقامون رو هم خوندي!؟ كيف كردي!؟
خب ديگر، بهتر است خداحافظي كنم، چون اگر امشب نامه را تمام نكنم، دوباره بقيه‌اش به هفته‌ي بعد مي‌كشد. اميدوارم سر عقل بيايي و زودتر از آنجا بيايي بيرون،‌ تك تك دوستانت را ببوس! آقامون خوابه وگرنه حتماً‌ برايت سلام مي‌رساند. (اين روزها چند بار آن دفتر شعرهاي مزخرفت را خوانده.)
خدانگهدار و به اميد ديدار: خواهر گرامي‌ات آذر!!!! (ببينم من مجبورم خودم را خواهرت معرفي كنم؟ در غير اين صورت واقعاً‌ نامه‌ها را به دستتان نمي‌رسانند؟!) آخه منو چه به خواهري نسناسي مثل تو!؟ حيف من!

دلبري‌ با خال‌ِ ديجيتالي‌!
(چاپ شده در فصلنامه‌ي "مكث"، سوئد،
ويژه‌ شصتمين سالگرد تولد گلشيري)

مي‌نويسيم‌ تا بداني‌ بر ما چه‌ مي‌رود هوشنگ‌؛
ماجرا از فكر كردن‌ ما شروع‌ شد، هر چه‌ هم‌ فكر كرديم،‌ ديديم‌ ادامه‌ دادنش‌ دروغ‌ چرا؛ اما و،  اگر و مگرِ بسيار دارد. پاي‌ همت‌ و دود چراغ‌ و جربزه‌ و استعداد و اينجور چيزها در ميان‌ است‌ كه‌ ما اهلش‌ نيستيم‌. ـ حضور در محضر كلاسش‌ را مي‌گويم‌.
اما يك‌ روز كه‌ دختر چهارده‌ ماهه‌مان‌ را در وان‌ كوچكش‌ مي‌شستيم‌، فرياد "اوركا، اوركا"يمان‌ بچه‌ را زهره‌ترك‌ كرد؛ بچه‌ را همانجا به ‌امان‌ خدا رها كرديم‌ و "اوركا اوركا" گويان‌ رفتيم‌ سراغ‌ كامپيوتر.
مگر عصر كامپيوتر نيست‌؟ مگر كار و تفريح‌ و خريد و نامه‌پراني‌ و تلفن‌ و يادداشتمان‌ با كامپيوتر نيست‌؟ مگر تازگي‌ها ازدواجمان‌ با اينترنت‌ نيست‌؟ مگر ما از بقيه‌ي‌ ملت‌ها چه‌ كم‌ داريم‌؟
اين‌ بود كه‌ روزنامه‌ي‌ پريروز را از جاروزنامه‌اي‌ برداشتيم‌ ـ صداي‌ گريه‌ي‌ بچه‌ هنوز از حمام‌ مي‌آمد ـ و به‌ دنبال‌ يك‌ كلاس‌ برنامه‌نويسي‌گشتيم‌. به‌ اين‌ هم‌ اكتفا نكرديم‌ و كلاس‌، پشت‌ كلاس‌؛ و خلاصه‌ بعد از سه‌ تا ستاره‌ي‌ اين‌ شكلي *  *  *  آن‌ هم‌ وسط‌ِ خط‌، شديم‌ برنامه‌نويس‌ِ حرفه‌اي‌. حرفه‌اي‌ هم‌ كه‌ مي‌گوييم‌ از آن‌ جهت‌ كه‌ يك‌ برنامه‌ براي‌ خودمان‌ ـ و نسل‌ جوان‌ داستان‌نويس‌ ـ نوشتيم‌ مثل‌ ماه‌!
دوباره‌ سه‌ تا ستاره‌ وسط‌ِ خط‌:    *   *   *       
حالا كافي‌ است‌ يك‌ آپارتمان‌ مستقل‌ دست‌ و پا كنيم‌. البته‌ بدون‌ تلفن‌ و مسلماً مزاحم‌! بعد هم‌ كافي‌ است‌ غيرمستقيم‌ به‌ همه‌ي‌ دوستان‌ و آشنايان‌ بفهمانيم‌ كه‌ صبح‌ها به‌ منزلمان‌ نيايند و حتي‌ تلفن‌ هم‌ نزنند، و به‌ اهل‌ منزل‌ بسپاريم‌ كه‌ "من‌ نيستم‌".
و بعد لابد مثل‌ بقيه‌ي‌ نويسنده‌هاي‌ معروف‌ جهان‌، كافي‌ است‌ صبح‌ از خواب‌ بيدار شويم‌ و دوش‌ مختصري‌ و بساط‌ چاي‌ يا قهوه‌؛ سيگاري‌ هم‌ بر لب‌، برويم‌ پشت‌ ميزمان‌ بنشينيم‌. ـ درصورت‌ سيگاري‌ نبودن‌ مي‌توان‌ از آن‌ آدامس‌ها كه‌ شبيه‌ سيگار است‌، يا حتي‌ چوب‌شوراستفاده‌ كرد ـ و خلاصه‌ چراغ ‌مطالعه‌ را روشن‌ كنيم‌ و پس‌ از روشن‌ كردن‌ كامپيوتر، وارد برنامه‌ شويم‌.
سه‌ تا ستاره‌:  *   *   *             
از اينجا به‌ بعد بايد تصميم‌ بگيري‌ چه‌ شاهكاري‌ مي‌خواهي‌ خلق‌ كني‌ و به‌ كداميك‌ ضربتي‌ بزني‌! كافي‌ است‌ اراده‌ كني‌. ديگر خواندن‌ آن ‌همه‌ متون‌ كهن‌ به‌ آن‌ سختي‌ لزومي‌ ندارد. فكرش‌ را بكن‌، ديگر لازم‌ نيست‌ "حَيِ بن‌ِ يَقضان‌" بخواني‌، يا "گنبد زرد" و "سرخ" و "سپيد" و "پيروزه‌" و يا آن‌ "گنبد سياه"ِ فلان‌ فلان‌ نشده‌، يا "عقل‌ سرخ" و "آواز پر جبرئيل‌" و ديگر حتي‌ لازم‌ نيست‌ "فرود" بخواني‌ يا "سياوش" و يا "رستم‌و سهراب‌" و "رستم‌ و اسفنديار". حتي‌ مي‌تواني‌ تمام‌ جزوه‌هاي‌ اين‌ هشت‌ سال‌ را دور بريزي‌!
در اين‌ لحظه‌ي‌ تاريخي‌ كافي‌ است‌ اراده‌ كني‌، كدام‌ يكي‌؟ گلشيري‌؟ هدايت؟ ساعدي‌ يا جمالزاده‌؟ بهرام‌ صادقي‌ چطور است‌؟ يا...
بايد حدس‌ مي‌زدم‌؛ شما هم‌ مي‌خواهيد گلشيري‌ شويد!
براي‌ گلشيري‌ شدن‌، قبل‌ از انتخاب‌ موضوع‌ و موقعيت‌ و شخصيت‌ و زمان‌ و مكان‌ داستان‌، بايد اول‌ "محل‌ خال‌" را مشخص‌ كنيد!
به‌ نظرم‌ اين‌ روش‌ گلشيري‌ است‌! احتمالاً سيگار بر لب‌، به‌ تكيه‌گاه‌ صندلي‌ تكيه‌ مي‌دهد. يك‌ زانو را بغل‌ مي‌گيرد، چشم‌ها را مي‌بندد و در خيال‌ تصور مي‌كند كه‌ اين‌ بار خال‌ كجا باشد؛ گوشه‌ي‌ لب‌، روي‌ گونه‌، بناگوش‌، گردن‌، ميان‌ ابروها، يا...؛ البته‌ من‌ اگر جاي‌ او بودم‌، خالِ‌ آن ‌زن‌ِ دوچرخه‌سوار را درست‌ روي‌ باسن‌ِ چپش‌ مي‌گذاشتم‌. به‌ جاي‌ شلوار كتان‌ مشكي‌ هم‌ دامن‌ تنش‌ مي‌كردم‌. آن‌ هم‌ دامن‌ كوتاه‌ و كلوش‌؛ تا وقت‌ ركاب‌زدن‌!... ـ راستي‌ نمي‌دانم‌ گفتم‌ يا نه‌، من‌ و شوهرم‌ در اين‌ هشت‌ سال‌ آنقدر به‌ خال‌ فكر كرده‌ايم‌ كه‌ دخترمان‌ ـ همان‌ كه‌ هنوز در وان‌ِحمام‌ نشسته‌! ـ يك‌ خال‌ استثنايي‌ و قشنگ‌ دارد، جايي‌ كه‌ گلشيري‌ هم‌ تا به‌ حال‌ به‌ ذهنش‌ نرسيده‌!
پس‌ از تعيين‌ محل‌ خال‌، بايد شخصيت‌ مقابل‌ِ او ـ اغلب‌ راوي‌ ـ را برحسب‌ِ جاي‌ خال‌ تعيين‌ كنيد. مثلاً اگر خال‌ گوشه‌ي‌ چپ‌ لب‌هاست‌، راوي‌ بايد قجر باشد؛ ردخور هم‌ ندارد. البته‌ در برنامه‌نويسي‌ هم‌ اين‌ نكته‌ رعايت‌ شده‌. يعني‌ نمي‌توانيد‌ راوي‌ را از قاجار انتخاب‌ كنيد و خال‌ِ معشوقه‌ را، چه‌ مي‌دانم‌ روي‌ نوك‌ دماغش‌ بگذاريد. در اين‌ صورت‌ برنامه‌، خود به‌ خود هنگ‌ مي‌كند.
يا مثلا ً if  خال‌ بالاي‌ چال‌ِ گونه‌ باشد، then  راوي‌ بايد جنوبي‌ باشد.
يا if  زن‌ نزديك‌ لاله‌ي‌ گوش‌ چپ‌ خال‌ گوشتي‌ داشت‌، then  راوي‌ بايد نويسنده‌ باشد.
پس‌ از انتخاب‌ جاي‌ خال‌ و راوي‌، بايد به‌ صاحب‌ خال‌ بپردازيد. و صد البته‌ صاحب‌ خال‌ بايد با راوي‌ هماهنگي‌ داشته‌ باشد. پس‌ از آن‌، به‌ همين‌ ترتيب‌، به‌ واقعه‌ي‌ اصلي‌ و زمان‌ و مكان‌ و ديگر اشخاص‌ داستان‌ و نوع‌ و سبك‌ و سياقِ داستان‌ بپردازيد. البته‌ آيكون‌ خال‌ فقط‌ در مورد گلشيري‌ فعال‌ است و در مورد نويسندگان‌ ديگر، آيكون‌ خال‌، غيرفعال‌ است‌ ـ و در صورت‌ استفاده‌ از آن‌ هم‌، دستگاه‌ خود به‌ خود هنگ‌ مي‌كند ـ و به‌ جاي‌ آن‌، آيكون‌هاي‌ ديگري‌ چون‌ مكان‌ و... فعال‌ مي‌شوند. يعني‌ شما براي‌ آن‌ كه‌ فلان‌ نويسنده‌ي‌ غير از گلشيري‌ شويد، كافي ‌است‌ با mouse برويد روي‌ آيكون‌ مكان‌؛ كه‌ مثلاً در مورد اين‌ نويسنده‌ فقط‌ دِه‌ و روستا و قريه‌ است‌! و حتي‌ قبل‌ از انتخاب‌ اشخاص‌داستان‌، بايد چند تا اسب‌ و شتر و گاو و گوسفند و مرغ‌ و جوجه‌ انتخاب‌ كنيد. از روي‌ آيكون‌ حيوانات‌ ـ كه‌ فقط‌ حالا فعال‌ است‌ ـ مي‌توانيد مثلاً شتر يك‌ كوهانه‌ يا دو كوهانه‌ انتخاب‌ كنيد. و يا انواع‌ نژاد اسب‌ها، گاوها و گوسفندها كه‌ همه‌ در اين‌ برنامه‌ پيش‌بيني‌ شده‌است‌. كافي ‌است‌ با mouse  روي‌ آن‌ها كليك‌ كنيد. سپس‌ مرحله‌ي‌ اشخاص‌ داستان‌ مي‌رسد. كه‌ در اين‌ مورد، فقط‌ مي‌توان‌ مرد اسب‌سوار و يا زن‌ سروقامت‌ و... انتخاب‌ كرد. در مورد اين‌ نويسنده‌، فقط‌ از اسامي‌ خاصي‌ مي‌توان‌ استفاده‌ كرد. يادتان‌ باشد نمي‌توانيد "رزيتا" و "آناهيتا" و  چه‌ مي‌دانم‌ "سامان‌" و "پويا" و "پرهام‌" انتخاب‌ كنيد. اصلاً دستگاه‌ هَنگ‌ مي‌كند! دعواي‌ اصلي‌ را هم‌ فقط‌ مي‌توانيد بر سر آب‌ و زمين‌ و مرغ ‌و جوجه‌ بگذاريد. دختره‌ را بايد زود شوهر دهيد، شوهرش‌ هم‌ جاي‌ پدرش‌ باشد، و همينطور مي‌توانيد تا آخر ادامه‌ دهيد. يا نه‌، آن‌ يكي ‌نويسنده‌؛ مي‌توانيد هر چه‌ عشقتان‌ كشيد بنويسيد، فقط‌ كافي‌ است‌ چند مورد همجنس‌بازي‌ هم‌ در داستان‌ بياوريد. آوردن‌ سه‌ چهار تا تيمسار و سرهنگ‌ هم‌ ضروري‌ است‌. با اين‌ برنامه‌ فاكنر و بورخس ‌شدن‌ هم‌ كاري‌ ندارد!
در برنامه‌نويسي،‌ البته‌ سبك‌ نگارش‌ نويسندگان‌ نيز پيش‌بيني‌ شده‌؛ يعني‌ شما اگر بخواهيد ضربتي‌ به‌ گلشيري‌ بزنيد، نمي‌توانيد جملات ‌طولاني‌ پر از كلمات‌ مترادف‌ بياوريد. يا در مورد آن‌ يكي‌، نمي‌توانيد جملات‌ كوتاه‌ و موجز بياوريد. در مورد گلشيري‌ بايد فعل‌ها را اول ‌بياوريد و "اما" و "اگر" و "شايد" و "لابد" هم‌ فراوان‌ بيايد!
قابل‌ ذكر است‌ در صورتي‌ كه‌ وارد برنامه‌ي‌ گلشيري‌ شده‌ باشيد و تمام‌ مراحل‌ ذكر شده‌ را طي‌ كرده‌ باشيد، بر روي‌ صفحه‌ي‌ مانيتور، آيكون‌ جديدي‌ به‌ نام‌ "رنگ‌" نيز نمايان‌ مي‌شود. ـ اگر سخت‌ است‌، تقصير من‌ نيست‌. گلشيري است‌ ديگر! ـ تازه‌ مشكلات‌ به‌ كمك‌ اين‌ برنامه‌كمرشكن‌ شده‌ وگرنه‌ حسابش‌ را بكنيد اگر اين‌ برنامه‌ نبود، شما بايد همه‌ي‌ اين‌ مراحل‌ را مثل‌ خود گلشيري‌ در ذهنتان‌ طي‌ كنيد! تازه‌ داستان ‌اول‌ و دوم‌ زياد مشكل‌ نيست‌. شما فكر داستان‌هاي‌ بعدي را بكنيد و مشكلِ‌ اين كه‌ اين‌ بار خال‌ را كجا بكاريد! با اين‌ برنامه‌، مي‌توانيد از كليه‌ي‌خال‌ها، محل‌ و نوع‌ آنها فهرستي‌ تهيه‌ كنيد. در اين‌ صورت‌ ديگر مي‌دانيد چند جا خال‌ِ گوشتي‌ آمده‌، چند جا خال‌ِ معمولي‌! چند جا خال‌ِ سياه‌ آمده‌، چند جا خال‌ِ قهوه‌اي‌. ـ و اما توضيح‌ آيكون‌ "رنگ‌"، كه‌ فقط‌ مختص‌ گلشيري‌ است‌. آنقدر بايد در انتخاب‌ رنگ‌ اجزاء داستان‌ دقيق‌ باشيد كه‌ خنگ‌ترين‌ خواننده‌ها هم‌، پس‌ از خواندن‌ داستان‌، لااقل‌ رنگي‌ از اثرتان‌ در ذهنش‌ بماند؛ مثلاً اگر لقمه‌ي‌ محبتي‌ براي‌ رهگذري‌ گرفتيد؛ يك ‌شامي‌ كباب‌ گذاشتيد و چند پر سبزي‌، بايد يك‌ تربچه‌ نقلي‌ هم‌ كنارش‌ بگذاريد. حتي‌ اگر مطمئنيد كه‌ نمي‌خورد. يادتان‌ باشد "گاهي‌ هم‌ آدم بايد كاري‌ را به‌ خاطر تناسب‌ رنگ‌ها بكند."
حالا ديگر داستان‌ شما آماده‌ است‌. مي‌توانيد آن‌ زانويي‌ را كه‌ بغل‌ كرده‌ بوديد، روي‌ صندلي‌ بگذاريد، سيگارتان‌ را در زيرسيگاري ‌خاموش‌ كنيد. دسته‌كاغذ را در چاپگرتان‌ بگذاريد و از داستانتان‌ پرينت‌ بگيريد. به‌ دسته‌ي‌ ورق‌ها گيره‌اي‌ بزنيد و داستان‌ را همانجا پيش‌ "آن‌ها كه ‌خسته‌ نمي‌شوند، تاريك‌، مي‌گويند، مي‌مانند تا مگر شما خود خانه‌ روشن‌ كنيد" گذاشته‌ و به‌ جمع‌ خانواده‌ بپيونديد. و حال‌، در كنار ديگر اعضاي‌ خانواده‌ مي‌توانيد به‌ تلفن‌ها جواب‌ دهيد. مي‌توانيد همه‌ي‌ آن‌هايي‌ را كه‌ آمده‌اند ديدنتان‌ پذيرا باشيد. خداوند همچنان‌ به‌ شما صبر جميل‌ عطا كند. 
         من‌ هم‌ بهتر است‌ بروم‌ بچه‌ام‌ را از حمام‌ بياورم‌! 
                                 فروردين‌ 1376       

 
 

Azardokht Bahrami

 

چهارشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٢

 

 

 

يادداشت امروز:
دي ماه 1369، شور دنياي دانشجويي و شركت در اولين پارتي، و حالا فقط اين يادداشت از آن زمان مانده،‌ ننه:

                                       مي‌خواهم‌ زنده‌ بمانم‌...!

گرسنگي‌، بي‌خوابي‌، دلشوره‌؛ و بعد آن‌ همبرگر كوفتي‌،... هر چه‌ بود قار و قور شكممان‌ خوابيد. به‌ شيدا مي‌گويم‌: "شيدا، گوشتش‌ مزه گوشت‌ لُپِ‌ بَر و بچه‌هاي‌ مهماني‌ قبلي‌رو ميده‌!" اَه‌ و اوه‌ بچه‌ها بلند مي‌شود. شيدا به‌ زور لبخندي مي‌زند.
يك‌ عدد "مادر"، اقلاً سه‌ ساعت‌ است‌ كه‌ روي‌ آن‌ صندلي‌ نشسته‌، نه‌ پلك‌ مي‌زند نه‌ با  كسي‌ حرف‌ مي‌زند و نه‌ معلوم‌ است‌ دخترش‌ كيست‌!؟ خيلي‌ مواظ‌ب‌ بودم‌ اما به‌ هيچكدام‌ از حرف‌هاي‌ ما نخنديد. حتي‌ وقتي‌ راجع‌ به‌ شاهنامه‌ حرف‌ مي‌زديم‌ و اين كه‌ بايد براي‌ امتحان‌ ترم‌، داستاني‌ از شاهنامه‌ را با برداشتي‌ آزاد به‌ صورت‌ نمايشنامه‌ بنويسيم‌ و براي همين‌ تجسم‌ كرديم‌ كه‌ اگر كميته‌ سياوش‌ و سودابه‌ را در يك‌ مهماني‌ بگيرد چه‌ كسي مي‌آيد ضمانت‌؟، اين‌ "مادر" اصلاً نخنديد. آخر ماجرا هم‌ اين‌ شد كه‌ رستم‌ با دفترچه‌ بسيج مي‌آيد تا سياوش‌ را با قيد ضمانت‌ آزاد كند، اما كميته‌ قبول‌ نمي‌كند چون‌ دفترچه‌ صادره‌ از زابل‌ است‌ و الي‌ آخر!
آبي‌ كه‌ مامان‌ آورد، خيلي‌ گرم‌ بود، مثل‌ آب‌ حموم‌ ليز و لزج‌، با ليوان‌ ترك‌خورده‌ي لعابي‌ِ سفيد رنگي‌ كه‌ بيشتر زرد بود و گل‌هاي‌ برجسته‌ي سرخ‌ بزرگ‌. خدا مي‌داند چند هزار دختر با اين‌ ليوان‌ آب‌ خورده‌اند!
ـ هاي‌ مامان‌، جيگرتو، تو چقدر ماهي‌... خيلي‌ خسته‌ شدي‌، دو شبه‌ كه‌ نخوابيدي‌! اي‌ گند بزنند منو كه‌...
جا بازمي‌كنيم‌ تا مامان‌ بين‌ ما "ادبيات‌نمايشي‌"ها بنشيند. "تجسمي‌"ها همه‌ يك‌ گوشه‌ نشسته‌اند دور آنيتا مظ‌لوم‌ و نگران‌. دار و دسته‌ پرستو اين‌ها هم‌ آن‌ گوشه‌ ولو شده‌اند. شيدا هم‌ پيش‌ آن‌ها نشسته‌ چون‌ هرچه‌ باشد محل‌ برگزاري‌ "مجلس‌ فساد"! خانه‌ پرستو اين‌ها بوده‌ و تولد هم‌، تولد شيدا بوده‌ و در اين‌ معادله‌ دو مجهولي‌ شيدا و پرستو فقط‌ دوست‌ هم‌ هستند همين‌.
ـ بچه‌ها باور كنيد اين‌ ساندويچي‌ بغل‌ كميته‌، آب‌بندي‌ شده‌، آبونه‌ شده‌، چه‌ مي‌دونم‌ چي‌ شده‌ فقط‌ مي‌دونم‌ تا اين‌ غذا هضم‌ بشه‌ همگي‌ اعتراف‌ مي‌كنيم‌. توي‌ اين‌ همبرگره‌ يه‌ چيزي‌ ريخته‌ شده‌ كه‌ در عرض‌ يه‌ ساعت‌ آدمو به‌ اعتراف‌ واميداره!
همه‌ مي‌خندند. وانمود مي‌كنم‌ ساندويچ‌ اثرش‌ را گذاشته‌:
ـ نگفتم‌؟... بريد كنار، من‌ مي‌خوام‌ اعتراف‌ كنم‌، من‌ مي‌خوام‌ حقيقت‌رو بگم‌..
همه‌ مي‌خندند. جز آن‌ "مادر"  سنگي‌!
وقتي‌ يادم‌ مي‌افتد همين‌ بر و بچه‌هاي‌ "تجسمي‌" كه‌ الان‌ مثل‌ بعضي‌ها مظ‌لومند! پريشب‌ در مهماني‌ چه‌ مي‌كردند، دلم‌ كباب‌ مي‌شود. يك‌ لحظه آرام‌ نمي‌نشستند. مدام‌ با آن‌ آهنگ‌هاي‌ خرچنگ‌ قورباغه‌اي‌ وول‌ مي‌خوردند و شلنگ‌تخته‌ مي‌انداختند. چقدر هم‌ براي‌ ما "ادبيات‌نمايشي‌"ها جالب‌ بود. اصلاً ما شش‌ نفر براي‌ آن‌ مهماني‌ وصله‌ ناجور بوديم‌. فكر كنم‌ شيدا توي‌ رودربايستي‌ ما را دعوت‌ كرد وگرنه‌ مي‌دانست‌ كه‌ ما اهل‌ اينجور مهماني‌ها نيستيم‌. نشان‌ به‌ آن‌ نشان‌ كه‌ حتي‌ نحوه‌ي لباس‌ پوشيدن‌مان‌ هم‌ نسبت‌ به‌ آن‌ جمع غيرعادي‌ بود! به‌ قول‌ نرگس‌ ما سبك‌ كلاسيك‌ اومديم‌ "تجسمي‌"ها سبك‌ آوانگارد! و واقعاً هم‌ "آوانگارد" دامن‌هاي‌ تنگ‌ كشباف‌ كوتاه‌، و كفش‌هاي‌ پاشنه‌ ده‌سانتي‌! و موهاي‌ وزوزي‌ و سه‌لايه‌ آرايش‌ غليظ‌، مثل‌ كيكي‌ با لايه‌هاي‌ بي‌شمار خامه‌ همه‌ بط‌ونه‌كاري‌ شده‌ و صاف‌ و صوف‌. و آن‌ وقت‌ ما...! "آوانگارد"ها مي‌رقصيدند و "كلاسيك‌"ها نشسته‌ بودند و با دهان‌ باز نگاهشان‌ مي‌كردند. يكي‌ آن‌ وسط‌ بد مي‌رقصيد ـ از آقايان‌ ـ به‌ بچه‌ها گفتم‌:
ـ "شرط‌ مي‌بندم‌ اين‌ يكي‌ دست‌ به‌ قلم‌ است!"
خدا پدر آن‌كه‌ مهماني‌ را به‌ كميته‌ لو داد بيامرزد، هر چه‌ بود آنقدر معرفت‌ داشت‌ كه‌ به‌ خودمان‌ هم‌ خبر بدهد. چراغ‌ها را خاموش‌ كرديم‌ و همگي‌ درسكوت‌، زير نور تنها‌ چراغ‌مط‌العه‌ي روشن‌، با پنبه‌ آرايش‌هايمان‌ را پاك‌ كرديم‌ و با دقت‌ به‌ صداي‌ گفتگويي‌ كه‌ از پايين‌ مي‌آمد، گوش‌ داديم‌. پسرها را كه‌ بردند، يكي‌ با صداي‌ بلندتري‌ رو به‌ ما گفت‌:
ـ "خواهرا...! لط‌فاً با حفظ‌ حجاب‌هايتان‌، شش‌ تا شش‌تا بياييد پايين‌."
همه‌ از جا پريدند و هر كدام‌ دستپاچه‌ به‌ جستجوي‌ كيف‌ و مانتويشان‌، به‌ يكسو رفتند. ما "ادبيات‌نمايشي‌"ها روي‌ تخت‌ نشسته‌ بوديم‌. ياد خانه‌ افتادم‌. گوشي‌ را برداشتم‌ و شماره‌ را گرفتم‌: "الو؟... سهراب‌!؟... " خنديدم: " ببين‌ مارو گرفتند... دارن‌ ميبرن‌ دربند...! خداحافظ‌"! و گوشي‌ را گذاشتم‌. پشت‌سرم‌ صفي‌ از دخترهايي‌ كه‌ مي‌خواستند تلفن‌بزنند، تشكيل‌ شـده‌بود.
در تمام‌ مدتي‌ كه‌ در ط‌بقه‌ي بالا، در سكوت‌ و تاريكي‌ منتظ‌ر نوبتمان‌ بوديم‌ كه‌ شش‌ تا شش‌ تا برويم‌، من‌ و مينا يك‌ مصرع‌ از آهنگي‌ كه‌ يك‌ ساعت‌ پيش‌ در مهماني‌ گل‌ كرده‌ بود مدام‌ زمزمه‌ مي‌كرديم و آنيتا چند بار ما را بدجوري‌ نگاه‌ كرد، تا بالاخره‌ ما ساكت‌ شديم‌. سودابه‌ي "تجسمي‌"ها هم‌ با آن‌ كت‌ و دامن‌ شيكش‌ مدام‌ از اين‌ ط‌رف‌ اتاق‌ به‌ آن‌ ط‌رف‌ اتاق‌ مي‌رفت‌. دستش‌ را گرفتم‌ و كشيدمش‌ ط‌رف‌ خودم‌ و بهش‌ گفتم‌: "بلكه‌ اومدن‌ كميته‌ باعث‌ بشه‌ تو يه‌ جا بتمرگي‌! تا من‌ مدل‌ لباس‌تو بردارم‌." خنده‌اش‌ گرفت‌ و مقابلم‌ ايستاد.
نوبت‌ ما كه‌ شد، خواهش‌ كرديم‌ كه‌ ما شش‌ نفر با هم‌ باشيم‌. با ترديد قبول‌ كردند. توي‌ پاترول‌ كه‌ نشستيم‌، از اين‌ كه‌ با هم‌ بوديم‌، خوشحال‌ بوديم‌. تا آن‌ لحظه "ادبيات‌نمايشي‌"ها ثابت‌ كرده‌ بودند نسبت‌ به‌ "تجسمي‌"ها خونسردترند. البته‌ گيتا كمي‌ نگران‌ بود و زينت‌ و نرگس‌ و مينا هم‌ همينط‌ور! آهسته‌ رو به‌ راننده‌ي پاترول‌ ـ البته‌ ط‌وري‌ كه‌ نشنود ـ گفتم‌: "خيلي‌ ممنون‌، من‌ همين‌ كنارا پياده‌ ميشم‌!" نرگس‌ و مينا خنديدند و با هم‌ ادامه‌ داديم‌: "نه‌ خواهش‌ مي‌كنم‌ ديگه‌ تو كوچه‌ نپيچين‌... "
ـ زحمتتون‌ ميشه‌!،... باور كنيد بقيه‌ي راهو خودم‌ ميرم‌!،...
ـ ميشه‌ از خيابون‌ بالايي‌ بريد!؟...
همه‌امان‌ را در يك‌ سالن‌ بزرگ‌ جمع‌ كردند. دو تا خانم‌ چادري‌ كيف‌ها و سوراخ‌ سنبه‌هاي‌ ديگرمان‌ را گشتند و تمام‌ مدت‌ چنان‌ نگاهمان‌ مي‌كردند انگار قتلي‌ ـ جنايتي‌ مرتكب‌ شده‌ايم‌. قرار بود تا صبح‌ همانجا نگاهمان‌ دارند. بدون‌ هماهنگي‌ و يا قرار قبلي‌، هركدام‌ يك‌ زاويه‌ي ماجرا را بررسي‌ مي‌كرديم‌. يك‌ باره‌ به‌ خودمان‌ آمديم‌، ديديم‌ همه‌ با هم‌ داريم‌ حرف‌ مي‌زنيم‌، و صدايمان‌ آنقدر بالا رفته‌ كه‌ برادرها آمده‌اند براي‌ تذكر دادن. به‌ هر كداممان‌ يك‌ برگه‌ دادند تا ماوقع‌ را بنويسيم‌. سناريو را پرستو برايمان‌ گفت‌ تا حرف‌ همه‌امان‌ يكي‌ شود. قرار شد هيچكدام‌ اسمي‌ از دانشگاه‌ نبريم‌. همه‌ از دَم‌ ديپلمه‌ بوديم‌ و هيچ‌ جايي‌ هم‌ كار نمي‌كرديم‌. مثلاً كافي‌ بود بفهمند "لولك‌" و "بولك‌" در بخش‌ سياسي‌ فلان سفارت‌  كار مي‌كنند. يا كافي‌ بود بفهمند من‌ كلاس‌ كنكور درس‌ مي‌دهم‌ و دارم‌ شرح‌درس‌هاي‌ يكي‌ از هنرستان‌هاي‌ دولتي‌ را مي‌نويسم‌. در مورد يكي‌ بودن‌ حرف‌هايمان‌ از خودمان‌ مط‌مئن‌ بوديم‌ اما از پسرها نه‌، چون‌ با آن‌ها هماهنگ‌ نكرده‌بوديم‌. "تجسمي‌"ها هركدام‌ چند خطي‌ عجولانه‌ نوشتند و برگه‌هايشان‌ را دادند. اما ما "ادبيات‌نمايشي"ها موضوع‌ را جدي‌ گرفته‌ بوديم‌. نوشته‌هايمان‌ بايد كامل‌ و بي‌عيب‌ و نقص‌ باشد، با ذكر زمان و مكان و موقعيت و با حفظ زاويه‌ي ديد واحد و تمام‌ جزئيات ديگر‌، بدون‌ غلط‌ املايي‌ و دستوري‌ و ويراستاري‌! من‌ كه‌ همه را با آب‌ و تاب‌ تمام‌ نوشتم، اسامي آهنگ‌ها به انگليسي و با ترجمه‌ي نام آنها در پرانتز آن هم به ترتيب اولويت زماني؛ برگه‌ي اضافي‌ هم‌ گرفتم‌! مينا هم‌ داشت‌ با دقت‌ِ امتحان‌هاي‌ "تاريخ‌ تئاتر" مي‌نوشت‌. و گلرخ‌ از همه‌ ديرتر برگه‌اش‌ را داد. لابد نمره20 هم‌ برايش‌ كافي‌ نبود! زينت‌ جلوي‌ دستش‌ را گرفته‌ بود كه‌ ما از روي‌ برگه‌اش‌ تقلب‌ نكنيم‌. نرگس‌ هم ـ انگار مي‌خواهيم‌ امتحان‌ ديكته كلاسي‌ بدهيم‌ ـ به‌ من‌ گفت‌: "اين‌ دفعه‌ نوبت‌ توئه‌ كه‌ بري‌ زيرِ ميز! "
در سالن ‌ته‌ راهرو، بر و بچه‌هاي‌ يك‌ مهماني‌ ديگر هم‌ بودند. كمي‌ به‌ ما "ادبيات‌نمايشي‌"ها برخورد! ـ اين‌ از اهميت‌ وجودي‌ ما كم‌ مي‌كرد! ـ از خانم‌هاي‌ چادري‌ پرس‌ و جو كرديم‌، بدتر شد؛ از قرار ما سومين‌ مجلسي‌ بوديم‌ كه‌ آن‌ شب‌ آن‌ها گرفته‌ بودند! توي‌ اتاق‌ ما، به‌ جز بر و بچه‌هاي‌ دانشگاه‌ خودمان‌، و دوست‌هاي‌ شيدا دو سه‌ تا دختر كم‌ سن‌ و سال‌ هم‌ بودند كه‌ ما را آدم‌ هم‌ به‌ حساب‌ نمي‌آوردند، خيلي‌ خونسرد و راحت‌ بودند. يكي‌اشان‌ كه‌ آن‌ دو تا خانم‌ چادري‌ را به‌ اسم‌ كوچك‌ صدا مي‌كرد.آن‌ دو تا خانم‌ هم‌ با آن‌ها برخورد بهتري‌ داشتند و به‌ ما بدجوري‌ نگاه‌ مي‌كردند. گوش‌هايم‌ قد گوش‌هاي‌ فيل‌ شده‌ بود تا بفهمم‌ دخترها را براي‌ چه‌ گرفته‌اند. يكي‌اشان‌ كه‌ سبزه‌ بود و از بقيه‌ كم‌سن‌ و سال‌تر، غُر مي‌زد كه‌ با فلاني‌ توي‌ ماشينش‌ بوده‌ او را آزاد كرده‌اند، اما اين‌ را آورده‌اند اينجا. معلوم‌ بود در هفته‌، سه‌ چهار شب‌ را اينجا مي‌گذرانند. كارشان‌ خيلي‌ زود انجام‌ شد ولي‌ آن‌ها ترجيح‌ دادند شب‌ را بمانند.   
اولين‌ پدر و مادرها دفترچه‌ بسيج‌ در دست‌ آمدند. ـ بالاخره‌ اين‌ دفترچه‌ بسيج‌ به‌ يك‌ دردي‌ خورد! ـ از جمع‌ ما گيتا اول‌ از همه‌ رفت‌. دو سه‌ ساعتي‌ گذشت‌ كه‌ بالاخره‌ مرا هم‌ صدا كردند. سهراب‌ آمده‌ بود با رضا دوستش با ته‌ ريش‌ و اوركت‌ بسيجي‌ها و كارت‌ جبهه‌ و كارت‌ جهاددانشگاهي‌ و يك‌ كاميون‌ سابقه‌ تبليغاتي‌ براي‌ جبهه‌ و پشت‌ جبهه‌! امضاء دادم‌ كه‌ ديگر از اين‌ كارهاي‌ بد نكنم‌! و آزاد شدم‌ كه‌ بروم‌. برگشتم‌ به‌ سالن‌ تا از بقيه‌ خداحافظي‌ كنم‌. زينت‌ خواهش‌ كرد يكجوري‌ به‌ خانواده‌اش‌ خبر بدهيم كه پدرش نفهمد. نمي‌خواست‌ به‌ خانه‌شان‌ تلفن‌ بزند مي‌گفت‌ اگر پدرش‌ بفهمد سكته‌ مي‌كند. خواهرش هم تلفن نداشت. كروكي‌ خانه‌ي خواهرش‌ را براي‌ ما كشيد. ساعت‌ سه‌ نيمه‌ شب‌ بود كه‌ در كوچه‌ پس‌كوچه‌هاي‌ خيابان‌ گرگان‌ قدم‌ مي‌زديم‌؛ من‌ با آن كفش‌هاي‌ پاشنه‌ سه‌ سانتي‌ كه‌ از خستگي‌ به‌ نظرم‌ سي‌سانتي‌ شده‌ بود و سهراب‌ با خنده‌ي‌ پيروزمندانه‌اش‌ كه‌ مدام‌ اين‌ معني‌ را مي‌رساند: "نگفتم‌ نرو!؟" و رضا با سكوت‌ سنگينش‌ و گاه‌ گاه‌ سؤال‌هايي‌ از اين‌ قبيل‌: "پسر هم‌ تو مهموني‌ بود!؟" در تاريكي‌ كوچه‌هاي‌ تنگ‌ و باريك‌ ميدان‌ گرگان‌ به‌ دنبال‌ كوچه‌اي‌ مي‌گشتيم‌ كه‌ زينت‌ فلان‌ فلان‌ نشده‌، يادش‌ رفته‌ بود اسم‌ جديدش‌ را بنويسد. رهگذري‌ هم‌ نبود كه‌ اسم‌ قديم‌ كوچه‌ را بپرسيم‌. ساعت‌ سه‌ صبح‌ هم‌ كه‌ نمي‌شد در خانه‌اي‌ را بزنيم‌ و اسم‌ قديم كوچه‌ را سؤال‌ كنيم‌. آنقدر در كوچه‌ها گشتيم‌ تا بالاخره‌ پيدايش‌ كرديم‌. در كه‌ زديم‌ شوهر خواهر زينت‌ در را باز كرد و بعد خواهر زينت آمد‌. بدجوري‌ هول‌ كرده‌ بود...! هر چه‌ قسم‌ مي‌خوردم‌ كه‌ زينت‌ سالم‌ است‌ و كافي‌ است‌ شما با دفترچه‌ بسيج‌ برويد بياوريدش‌ خانه،‌ باور نمي‌كرد. مطمئن‌ كه‌ شد من‌ هم‌ از همانجا مي‌آيم‌ آرام‌ گرفت‌ و حاضر شد كه‌ با شوهرش‌ برود.
حالا بايد با همين‌ پاشنه‌هايي‌ كه‌ در كوچه‌ها تلق‌ و تولوق‌ صدا مي‌كرد، تا خانه‌مان‌ را پياده‌ مي‌رفتيم‌. از كوچه‌ پس‌كوچه‌ها يك‌ ربعي‌ راه‌ بود. فردا 8 صبح‌ هم‌ بايد مي‌رفتيم‌ دادسراي‌ انقلاب‌.
امروز كه‌ يكشنبه‌ است‌ سومين‌ روزي‌ است‌ كه‌ ما را خواسته‌اند. مادر گلرخ‌ به‌ استادهايمان‌ تلفن‌ كرده‌ و ماجرا را گفته‌ آن‌ها هم‌ قول‌ داده‌اند در دفترهاي‌ دانشگاه‌ غيبت‌ ما را ثبت‌ نكنند. كافي‌ است‌ رئيس‌ دانشگاه‌ بفهمد، روزگارمان‌ سياه‌ است‌...! جاي‌ شكرش‌ باقي‌ است‌ كه‌ غيبت‌ همزمان‌ ما شش‌ نفر "ادبيات‌نمايشي‌"ها خيلي‌ هم‌ غريب‌ نيست‌...! بارها شده‌ بود كه‌ از كلاس‌ "ادبيات‌ داستاني‌" مي‌زديم‌ و مي‌رفتيم‌ دانگي‌ پيتزا مي‌خورديم‌. اما "تجسمي‌"ها كه‌ دو روز است‌ همه‌اشان‌ غيبت‌ دارند، و كلاس‌ها تشكيل‌ نشده‌ چه‌ خاكي‌ بايد به‌ سرشان‌ بريزند؟ "درس‌ اخلاق‌" امروز را بگو، حتماً تا به‌ حال‌ خبر به‌ گوش‌شان‌ رسيده‌! كمترين‌ اثرش‌ اين‌ است‌ كه‌ از "اخلاق‌" بيفتيم‌! با بچه‌ها تصور كرديم‌ هر كدام‌ از پسرهاي‌ كلاس‌ اگر بفهمند ماجرا از چه‌ قرار بوده‌ چه‌ عكس‌العملي‌ نشان‌ مي‌دهند؟ در مورد عكس‌العمل‌هاي‌ "براس‌" و "هويج‌ آب‌پز" و "جربوا جامپ‌" و "قلم‌ پا" و "دن‌ كيشوت‌" نظ‌رها متفاوت‌ بود، اما در مورد "باقلوايي‌" همگي‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ واحد رسيديم‌ كه‌ احتمالاً مي‌آيد جلو، رو به‌ من‌ مي‌ايستد و بعد چاقو را تا دسته‌ توي‌ قلب‌ من‌ فرو مي‌كند چون‌ مي‌خواهد لكه‌ي‌ ننگ‌ كلاس‌ را از بين‌ ببرد! اما من‌ ايمان‌ دارم‌ "جربوا جامپ‌" آرام‌ خواهد گفت‌: "مـا گـفـتـيـم‌ چـي‌ شـده‌ كـه‌ ايـنـا يـكـدفـعـه‌ بـا هـم‌ نـيـومـدن!"
قرار است‌ امروز معلوم‌ شود حكم‌ دادگاه‌ چيست‌!؟ زمزمه‌ "تجسمي‌"ها اين‌ است‌ كه احتمالاً نفري‌ 50 الي‌ 100 ضربه‌ شلاق‌ برايمان‌ مي‌برند. اما ما "ادبيات‌نمايشي‌"ها معتقديم‌ فقط‌ مي‌خواهند كاري كنند كه‌ ديگر از اين‌ غلط‌ ها نكنيم‌.
يك‌ جزوه‌ هشت‌ صفحه‌اي‌ با خودم‌ آورده‌ام‌ تا در اين‌ مدت‌ بنشينم‌ به‌ رونويسي‌، بهتر از بيكاري‌ است‌. اين‌ دو روز خيلي‌ به‌ هم‌ نزديك‌ شده‌ايم‌. حالا ديگر آن‌ "مادر" سنگي‌ هم‌ همراه‌ ما مي‌خندد، گاهي‌ هم‌ بلندتر از ما  مي‌خندد؛ يك‌ پيشنهاد هم‌ داده‌. گفت‌ بهتر است‌ روي‌ جوك‌هايي‌ كه‌ تكراري‌ است‌ و همه‌امان‌ حفظ‌ شده‌ايم‌، شماره‌ بگذاريم‌. آن‌ وقت‌ ديگر لازم‌ نيست‌ جوك‌ها را براي‌ هم‌ تعريف‌ كنيم‌ كافي‌ است‌ شماره‌اش‌ را بگوييم! جوك‌ها 236 تا شدند. گهگاه‌ خودش‌ يك‌ عددي‌ را، مثلا 463 را بلند مي‌گويد و خودش‌ بلند بلند مي‌خندد و با قيافه‌اي‌ حق‌به‌جانب‌ رو به‌ ما مي‌گويد: "جديده‌ نه‌!؟... اينو هيچكدومتون‌ نشنيده‌ بوديد!"
تقريباً همه‌مان‌ يك‌ در ميان‌ بين‌ هر گفتگويي‌ كه‌ به‌ خنده‌ منجر مي‌شود، لب‌هايمان‌ را مي‌گزيم‌ و به‌ زمزمه‌ از هم‌ مي‌پرسيم‌ يعني‌ چي‌ ميشه‌؟ از قرار معلوم‌ حكم‌ بر و بچه‌هاي‌ مهماني‌ قبلي‌ شلاق‌ بوده‌...! راست‌ و دروغش‌ را نمي‌دانم‌ ط‌بق‌ خبرهاي‌ رسيده‌، تعداد ضربه‌ها هم‌ از 20 به‌ بالا، متغير است‌. حتي‌ نمي‌توانم‌ تصور كنم‌ بتوانم‌ يك‌ ضربه‌ شلاق‌ را هم‌ تحمل‌ كنم‌ چه‌ برسد به‌ 50 ضربه‌! دندمان‌ نرم‌ همه‌ از يك‌ ماه‌ پيش‌ دعوت‌ شده‌ بوديم‌ و همه‌ از دو ماه‌ پيش‌ زمزمه‌ مي‌كرديم‌ اگه‌ كميته‌ بياد چي‌؟ و مدام‌ همين‌ را تكرار مي‌كرديم‌ و مي‌خنديديم‌ و حرف‌ را عوض‌ مي‌كرديم‌. اما همه‌امان‌ به آن مهماني رفتيم‌، كميته‌ هم‌ آمد! 
                       دي‌ ماه‌ 1369

 
 

Azardokht Bahrami

 

یکشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٢

 

 

 

يادداشت امروز:

سال‌ها پيش راجع به زندگي يكي از مشاهير خواندم كه از قرار آنقدر دقيق بود و از روي ساعت كار مي‌كرد كه مردم ساعت‌هايشان را از روي عبور و مرور او تنظيم مي‌كردند. گويا حتي ساعت شهر را هم از روي ورود و خروج او به شهر تنظيم مي‌كردند. نام اين دانشمند يا فيلسوف كه بود؟

نقد فمينيستي قصه‌ي خاله سوسكه!
اين روزها (لااقل در مورد ايران خودمان) فمينيست بودن، شده ادا. به فمينيست‌هاي واقعي كه موقرانه بر باور خود هستند كاري ندارم، به آنان احترام مي‌گذارم و گاه ـ فقط گاهي ـ كه در صحبت‌ها به اين نتيجه مي‌رسند كه مردها بايد ظرف‌ها را بشويند!، خودم را با آنان هم‌عقيده مي‌بينم.
نقد فمينيستي هم اين روزها مد شده. روزي نيست كه داستان‌هاي كلاسيك استخوان‌دار ما را اين بانوان به اصطلاح فمينيست، ـ نامردانه ـ نقد نكنند. ما هم براي آن كه از غافله عقب نمانيم، بر آن شديم كه نقدي بنويسيم بر يكي از كلاسيك‌ترين قصه‌ها (گفتم قصه و نه داستان، قابل توجه استادان محترمي كه بر سر استفاده از كلمه‌هاي "قصه" و "داستان" جنگ و جدل دارند)؛ يعني قصه‌ي "خاله سوسكه و آقا موشه".
 اين را هم اضافه كنم كه منظور من از "خاله سوسكه" فقط همان سوسكي است كه با ديدنش سه متر از جا مي‌پريم و جيغ خفه‌اي در گلو مي‌كشيم و دنبال كفشي مردانه مي‌گرديم ـ و نه زنانه! ـ و اين خاله سوسكه را هيچ اشاره و تشبيه و تمثيل و استعاره و غيره‌اي به هيچ شخصي در اين دنيا مربوط نمي‌كند.
جامعه‌ي ما جامعه‌اي مردسالار است؛ ردخور هم ندارد. اصلاً از ديرباز همين طور بوده و هست. خب جامعه‌ي مردسالار هم بد است، اَخ است! خوب نيست. چنانچه در ابتداي قصه نيز پيداست، در چنين جامعه‌اي، پدران پير، دخترانشان را صدا مي‌كنند و مي‌گويند ما ديگر پير شده‌ايم و قادر نيستيم خرج خوراك و پوشاك و مدرسه‌ي‌ غيرانتفاعي و آژانس و موبايل شما را بدهيم، بهتر است برويد و براي خودتان شوهري پيدا كنيد و خاله‌سوسكه‌هاي زجرديده، محنت‌كشيده، تنها و بي‌كس، به فكر چاره مي‌افتند. آن‌ها براساس تربيت مردسالارانه نمي‌دانند اگر شوهر نكنند، نمي‌ميرند؛ دنيا هم به آخر نمي‌رسد، و يك عالمه كار در دنيا ريخته كه مي‌توانند با اشتغال به آن‌ها، بي‌تكيه بر هيچ مردي، روي پاي خودشان بايستند.
خلاصه، جانم برايتان بگويد كه خاله سوسكه غمگين و تنها به اتاقش مي‌رود و مقابل آينه مي‌ايستد و خودش را با لوازم آرايش "ايو روشه" هفت قلم آرايش مي‌كند و كت و دامن دوخت "ژيوونشي" را بر تن مي‌كند و به آژانسي محل تلفن مي‌كند و ماشيني كرايه مي‌كند و به راه مي‌افتد.
خاله سوسكه بي‌آن كه خودش بداند، فمينيست است چون تصميم گرفته شريك زندگيش را خودش انتخاب كند و اجازه ندهد هيچ مردي درباره‌ي‌ زندگي او تصميم بگيرد و به عبارتي، اجازه ندهد انتخابش كنند، بلكه خودش انتخاب‌كننده باشد.
خلاصه خاله سوسكه مي‌رود و مي‌رود تا به سوپري سر كوچه، "آقاي درياني" مي‌رسد. آقاي درياني كه به دليل نداشتن درك صحيح از دنياي زنانه، نمي‌داند با خاله سوسكه چگونه رفتار كند يا او را چگونه صدا كند؛ به او مي‌گويد: "خاله سوسكه كجا ميري؟"
و خاله سوسكه جواب مي‌دهد: "خاله سوسكه و درد ددي‌ام، من كه از گل بهترم، من كه تاج هر سرم!"
آقاي درياني بي‌حوصله مي‌پرسد: "خب پس چي بگم بابا؟" آقايان كه وقت و حوصله ندارند به حرف‌هاي خانم‌ها گوش كنند، آن‌ها به جزييات چگونگي رفتار با خانم‌ها واقف نيستند و نيازي هم نمي‌بينند دنياي زنانه را درك كنند.
از آن‌جا كه خاله سوسكه از مرد آينده‌اش انتظار احترام متقابل دارد، مي‌گويد: "بگو: خاله قزي، چادر يزدي، كفش قرمزي كجا ميري؟"
آقاي درياني يك بسته پنير جدار به مشتري مي‌دهد، پولش را مي‌گيرد و در كشوي دخل مي‌اندازد و بي‌حوصله مي‌گويد: "خيلي خب بابا، خاله قزي، چادر يزدي، كفش قرمزي، كجا ميري؟" مي‌بينيد؟... اين آقايان حتي هنگام خواستگاري هم، كارشان مهم‌تر است. برخلاف خانم‌ها كه آمادگي دارند شريك زندگيشان را بلافاصله پس از بله گفتن جايگزين خورد و خوراك و پوشاك و تحصيل و شغل و تجارت خود كنند، آقايان فقط درصد كوچكي از دنيايشان را به خانم‌ها اختصاص مي‌دهند.
خاله سوسكه بي‌خبر از دنياي خشن و بي‌احساس مردانه، با غرور مي‌گويد: "مي‌روم در همدان،‌ شو كنم بر رمضان، نون گندم بخورم منت بابا نكشم." مطمئن باشيد خاله سوسكه به فكر ازدواج هم نبوده، فقط اين طور گفته تا كسي نفهمد فمينيست دو‌ آتشه است و خيال ازدواج ندارد.
آقاي درياني به او مي‌گويد: "خاله سوسكه عيال ما مي‌شي؟"
و خاله سوسكه مي‌گويد: "اگر زنت بشم، خداي نكرده روزي روزگاري، دعوايمان شد،‌ مرا با چي مي‌زني؟" او نگران آينده است، خيال ازدواج نداشته، اما مي‌داند در اين دنياي آلوده، ازدواج راهي است براي زنده ‌ماندن! او مي‌داند دادگاه‌هاي خانوادگي بيشترين حق را براي آقايان قائلند و مي‌داند براي زن بودنش قيمت گزافي را بايد بپردازد. اصلاً خاله سوسكه بي‌آن كه تجربه‌ي زندگي زناشويي داشته باشد، از پيش مي‌داند اگر زن و شوهر دعوايشان شد، اين مرد است كه به خود حق مي‌دهد ـ به حق يا ناحق ـ زن را بزند. حالا انتخاب نوع وسيله‌ي تنبيه به عهده‌ي خود مرد است.
و چنان است كه آقاي درياني در جواب او كه پرسيده "مرا با چي مي‌زني؟" بلافاصله جواب مي‌دهد: "با همين سنگ ترازو!" مي‌بينيد؟... مردها اگر عصباني بشوند ـ  كاري نداريم كه حق با آنان هست يا نه ـ با اولين چيزي كه دم دستشان است اقدام به كتك زدن و تنبيه و آزار و شكنجه و گاه كشتن زن مي‌كنند. زنان بي‌گناهي كه جايي براي پناه‌بردن ندارند.
و چنان است كه خاله سوسكه هراسان مي‌گويد: "واي واي واي، زنت نمي‌شم، اگر بشم كشته مي‌شم." خاله سوسكه‌ي قصه‌ي ما خوب مي‌دانست اختلاف فرهنگي و طبقاتي در زندگي زناشويي موجب پديدار شدن اختلافات زناشويي مي‌شود. او مطمئن بود با اين آقاي درياني نمي‌شود زندگي كرد.
                                          *  *  *
و اين گونه بود كه خاله‌سوسكه رفت و رفت و رفت تا رسيد به مغازه‌ي آقا قصابه. از آنجا كه آقا قصابه هم مانند ديگر مردان سرزمين مردسالار ما ‌نمي‌داند با خاله‌سوسكه چگونه بايد صحبت كند و سؤال‌هاي خاله سوسكه را حتي بي‌حوصله‌تر از آقاي درياني پاسخ مي‌دهد و تازه لحن صحبتش يك كمي هم لاتي است و ديالوگ‌هاي رد و بدل شده بين آن‌ها هم تكراري است، ما براي پرهيز از زياده‌گويي، آن‌ها را حذف مي‌كنيم.
اما فقط اين را بگوييم كه وقتي خاله‌سوسكه مي‌گويد: "بگو: خاله قزي، چادر يزدي، كفش قرمزي، كجا ميري؟" آقا قصابه مقداري پوره موره داخل چرخ گوشت مي‌ريزد و دستگاه چرخ‌گوشت را روشن مي‌كند و پس از آن كه گوشت‌ها را با دقت چرخ كرد ـ ‌يعني درست پس از انجام كارهاي خود ـ بي‌حوصله مي‌گويد: "خيله خب بابا، خاله قزي، چادر يزدي، كفش قرمزي، كجا ميري؟" (بي‌داشتن دركي درست از افكار خاله‌سوسكه، بي‌دانستن گذشته‌ي خاله‌سوسكه و بي‌آن كه دليل مسافرت خاله سوسكه را بداند.) و اين را هم بگوييم كه خاله سوسكه بي‌خبر از دنياي شرور مردانه و در آرزوي مدينه‌ي فاضله‌ي زندگي زناشويي مي‌گويد: "اگر زنت بشم، خداي نكرده روزي روزگاري، دعوايمان شد، مرا با چي مي‌زني؟" آقا قصابه بلافاصله ساتورش را بالا مي‌گيرد و مي‌گويد: "با اين ساتور!" خاله سوسكه هراسان مي‌گويد: "نه نه نه، زنت نمي‌شم، اگر بشم، ‌كشته مي‌شم."
                                              *  *  *
خاله سوسكه راهش را گرفت و رفت. رفت و رفت و رفت تا رسيد به مغازه‌ي علافه و از آن جا كه حدس مي‌زد علافه هم مانند بقيه‌ي‌ مردان است، بي‌آن كه لحظه‌اي تأمل كند، از آن جا دور شد؛ و رفت و رفت و رفت تا از شهر خارج شد.
                                              *  *  *
خاله سوسكه همينطور كه مي‌رفت، ناگهان ديد كنار جاده سر كپه‌ي خاكي، آقا موشه‌اي نشسته، شب‌كلاه ترمه به سرش و لباس قلمكار به تنش.
آقا موشه تا چشمش به خاله سوسكه افتاد، لبخند زد و گفت: "اي خاله قزي، چادر يزدي، كفش قرمزي كجا تشريف مي‌برين؟"
خاله سوسكه جا مي‌خورد، باور نمي‌كند مردي باشد كه در اين زمانه دنياي زنانه‌ي‌ او را درك كند و بداند با خانم‌ها چگونه بايد رفتار كند، براي همين است كه با ناز مي‌گويد: "مي‌روم در همدان، شو كنم بر رمضان، نون گندم بخورم منت بابا نكشم."
آقا موشه مي‌گويد: "خاله قزي جان، جان جانان، ممكنه راه را نزديك كرده، لطف فرموده و تقاضاي ازدواج مرا بپذيريد؟"
خاله سوسكه فكر مي‌كند خواب مي‌بيند. خب حق هم دارد! با اين حال مي‌گويد: "اگر همسرت بشم، خداي نكرده روزي روزگاري، دعوايمان شد، مرا با چي مي‌زني؟"
آقاموشه مي‌گويد: "چرا بزنمت؟ نازت مي‌كنم!"
و خاله سوسكه بي‌خبر از چرخش چرخ گردون، با خوشحالي مي‌گويد: "حالا كه اين‌طوره، زنت مي‌شم."
باري عروسي خاله سوسكه و آقاموشه به مباركي و ميمنت سرگرفت. ديگ‌هاي پلو سربار رفت و خورش‌ها و خوراك‌هاي رنگارنگ فراهم شد. هر چه سوسك و موش و جك و جانور بود به عروسي دعوت شدند. مراسم در باغ مصفايي برگزار شد و آخر شب، مهمان‌ها عروس و داماد را دست به دست دادند و به خانه‌هايشان رفتند.
                                                   * * *
فكر نكنيد از اين پس زندگي شيرين مي‌شود و از فرداي عروسي آقا موشه سر كار مي‌رود و خاله سوسكه مشغول خانه‌داري و پخت و پز مي‌شود؛ نخير. فكر هم نكنيد وقتي كه موقع لباس‌شستن پاي خاله سوسكه ليز مي‌خورد و كنار نهر مي‌افتد، كسي پيدا مي‌شود كه به آقا موشه خبر دهد تا همين آقا موشه‌ي خودمان بيايد و هويجي را مانند پله دندانه دندانه كند و بگذارد كنار نهر و خاله‌سوسكه را بغل كند و بياورد خانه و دكتر بالاي سرش بياورد و بعد هم برايش شوربا بپزد.
فكر نكنيد اين آقاموشه شوهرِ مالي بوده؛ نخير. او زرنگ‌تر از اين بود كه خصوصيات منفي خود را قبل از ازدواج بروز دهد. او هم مانند همه‌ي مردان ديگر از فرداي عروسي شروع به بهانه‌گيري كرد، بعد معلوم شد معتاد است، بعد هم ديگر سر كار نرفت. خانه ماندن همان و بالاگرفتن دعواهاي زناشويي همان. فشارهاي عصبي بيكاري و بي‌پولي يك طرف و فشارهاي رواني صاحبخانه و ديگر طلبكاران يك طرف؛ بچه‌دار نشدن‌شان هم قوز بالاي قوز. اين وسط آقا موشه حاضر نبود دكتر هم برود، چون معتقد بود تقصير از خاله‌سوسكه است و در مردانگي او نبايد شكي كرد!
ديگر تشريح حالات روحي خاله‌سوسكه چه فايده!؟... از صبر و تحمل او چقدر بايد گفت، از سرخ نگه‌داشتن صورتش با سيلي چقدر بايد گفت؟ زنان خود مي‌دانند من چه مي‌گويم! با همه‌ي اين‌ها، بعد از تحمل همه‌ي‌ اين سختي‌ها، وقتي يك بار خاله‌سوسكه به سختي بيمار بود، به نظرم قانقاريا گرفته بود يا شايد هم نقرس، پس از چهل شبانه روز تب سي و نه درجه و پس از آن كه دكتر چهل بار خوردن آش را براي درمان خاله سوسكه ضروري اعلام كرد، بالاخره آقاموشه تصميم گرفت آشي بپزد.
البته قبل از آن زن‌هاي همسايه چند بار براي خاله‌سوسكه آش پخته و آورده بودند، اما آقاموشه همه‌ي آش را خودش در آشپزخانه خورده بود.
آقا موشه ديگ‌ آش را بار گذاشت و شلغم و هويج و سيب‌زميني و پياز را خرد كرد و ريخت توي قابلمه. اما تا خواست آش را هم بزند،‌ افتاد توي ديگ.
 نه، بيخود دلتان نسوزد، از بس كار نكرده بود و گوشه‌ي خانه پاي منقل نشسته بود، نا نداشت ديگ كه چه عرض كنم، يك قابلمه‌ي‌ دو نفره را هم بزند!
خاله سوسكه هم هرچه آقا موشه را صدا كرد، طبق معمول جوابي نيامد.
دو سه روزي گذشت. خاله سوسكه به اين گونه مراقبت‌هاي آقا موشه عادت داشت ـ اين كه آقا موشه سه روز در خانه باشد و به او سر نزند! ـ اما بالاخره روز چهارم خاله سوسكه از ضعف و گرسنگي به فكر چاره افتاد. به سختي از تخت پايين آمد و رفت آشپزخانه.
چشم‌تان روز بد نبيند! ديد آقا موشه در آش افتاده و پخته. زد توي سرِ خودش و شروع به فغان و شيون كرد. آن قدر گريه و زاري كرد تا بي‌هوش شد. من نمي‌دانم از دست دادن چنين شوهري شيون و فغان و زاري كردن هم دارد!؟
بالاخره همسايه‌ها خبردار شدند و آمدند گلاب به صورتش زدند و مشت و مالش دادند تا به هوش آمد. حدس بزنيد با آن حال و روزش، پس از تحمل آن همه سختي، پس از به‌هوش آمدنش اولين حرفي كه زد چه بود؟ با لحن غم‌انگيز گفت: "بعد از آقا موشه ديگه زندگي به چه درد من مي‌خوره؟" و تا سه هفته شب و روز اشك ريخت و خون جگر خورد و از همان روز  به بعد، ديگر خاله سوسكه لباس سياه را از تن درنياورد.
به ياد و خاطره‌ي عشق آقا موشه و خاله سوسكه است كه هنوز همه‌ي سوسك‌ها سياه‌پوشند. اين هم حماقتي ديگر!... چرا آقا موشه‌ها سياهپوش نيستند و فقط خاله‌سوسكه‌ها سياه‌پوشند!؟... تازه كدام عشق و كدام خاطره!؟... اصلاً فكر نمي‌كنيد اين قصه تحريف شده؟ پس لابد احتياجي هم به نقد فمينيستي ندارد!
               
(چاپ شده در روزنامه نشاط)
                            آذردخت بهرامي

 
 

Azardokht Bahrami

 

جمعه ٦ تیر ،۱۳۸٢

 

 

 

آگهي‎هاي مردسالاری

يا:  آگهي‎هايي كه مردان مي‎سازند

تلويزيون را كه روشن مي‎كنيد ـ فرقي نمي‎كند چه وقت و چه شبكه‎اي ـ قطعاً موقع پخش پيام‎ـ هاي بازرگاني است و اگر فقط كمي دقت فمينيستي ـ همان دقت مد روز را ! ـ داشته باشيد خواهيد ديد كه سايه‌ي فرهنگ مردسالاري بر دوش پيام‎هاي بازرگاني تلويزيونمان هم سنگيني مي‎كند. باور نمي‎كنيد؟ بفرماييد؛ بنده براي اثبات اين قضيه همين الان تلويزيون را چشم بسته روشن مي‎كنم و يك شبكه را به طور اتفاقي انتخاب مي‎كنم. آها خودش است:

1ـ سايه‌ي سنگين مادر شوهر بر دوش آگهي‎هاي تلويزيون
در باز مي شود و مرد و زن جوان با دو فرزندشان وارد خانه مي‎شوند و مرد مي‎گويد:
سلام سلام مادرجون چي پخته‎اي برامون
و مادر مي‎گويد: براي شما فسنجون اون يكي مرغ بريون
تو فر براي بچه‎ها گذاشتم چند تا پيتزا
و زن جوان مي‎گويد: مادر خسته نباشي با زحمت فراوان
و مادر جواب مي‎دهد: اصلاً اصلاً مادرجان آشپزي هست چه آسان
وقتي داري فلان گاز!
معتقدم اين خانواده‌ي جوان به منزل مادرشوهر آمده‎اند و اين مادرشوهر ـ طبق معمول ـ چشم ديدن عروسش را ندارد. اگر باور نمي‎كنيد مي‎توانيد بقيه‌ي مطلب را بخوانيد اگر هم باور مي‎كنيد مي‎توانيد بي‎آنكه بقيه‌ي مطلب را بخوانيد ذهنتان را درگير پيام بازرگاني ديگري بكنيد.

اثبات قضيه‌ي آمدن آن خانواده به منزل مادرشوهر
و رابطه‌ي تلخ و قهرآميز اين عروس و مادرشوهر:

1ـ اول اين كه مرد به محض ورود، به زن مسن مي‎گويد: «مادرجون». اصولاً دامادها به مادرزن نمي‎گويند «مادرجون». عروس‎ها شايد به مادرشوهر بگويند «مادرجون» ولي دامادها نه؛ دامادها اگر خيلي لطف داشته باشند فقط مي‎گويند «مادر». وگرنه مادرزن را به اسم صدا مي‎كنند؛ نهايتش يك «خانم» هم به آخرش اضافه مي‎كنند. ولي آمار نشان داده كه اغلبشان موقع صدا كردن مـادرزن يا سـوت مي‎زننـد يا مي‎گويند: «هِي»!!

2ـ مرد جوان كه وارد مي‎شود با شوق و ذوق فراوان ـ و نه شاكي از اين كه باز هم رفته‎اند خانه‌ي مادرزن و مغموم از فشار سنگين زندگيِ مشترك و ناراضي از چنين زني كه نصيبش شده بلكه شاداب و سرحال و راضي وارد خانه مي‎شود.

3ـ مرد به محض ورود بي‎تعارف و تكلف مي‎پرسد: «چي پخته‎اي برامون؟» مردها وقتي وارد منزل مادرزن مي‎شوند براي پنهان كردن چهره‌ي شكمويشان ابتدا مفصل حال و احوال مي‎كنند و حتي در مواقعي نسبت به خوردني‎ها خود را بي‎ميل نشان مي‎دهند ـ و البته اين كارشان با يك تير سه نشان زدن است:
اول اينكه: بي‎ميلي خود را نسبت به خوردني‎ها نشان مي‎دهند
دوم اينكه: معنوي بودن خودشان را به رخ ديگران مي‎كشند
و سوم اينكه: به خانم و مادرخانمشان مي‎فهمانند كه دستپخت شما دو تا به گرد دستپخت مادرِ من نمي‎رسد و من هيچ تمايلي به خوردن دستپخت شما ندارم.
ولي همين مردها به‎محض ورود به‎منزل‎مادرشان يكراست مي‎روند سراغ آشپزخانه و در قابلمه را بدون استفاده از دستگيره برمي‎دارند تا ببينند مادرشان چه پخته.

4ـ مادرشوهر در جواب پسرِ كاكل زري‎اش كه مي‎پرسد: «چي پخته‎اي برامون» مي‎گويد: «براي شما فسنجون». كه اين جمله مي‎تواند بارهاي معنايي عميق‎تري داشته باشد؛ مثل:
ـ «براي شما عزيز دلم؛ فسنجون»
ـ و يا: «براي شما جان دلم؛ فسنجون»
ـ و : «براي شما جان جانان؛ فسنجون»
ـ و بالاخره عميق‏ترين بار معنايي آن كه: چه خورشي بهتر از «فسنجون» كه در اسمش هم يك «جان» نهفته كه نشان از محبت فراوان مادر به پسر است.

5ـ كه از نظر اهميت بسيار بسيار برتر از دلايل ديگر است اين كه؛ مادر شوهر مي‎گويد: «براي شما فسنجون اون يكي مرغ بريون»
يكي از بارهاي معنايي : براي اون زني كه همراهته و حتي نميخوام اسمشو ببرم، مرغ بريون پختم.
درصورتي‎كه ‎اگر به‎جاي ‎آن زن (مادرشوهر)، مادرزن بود؛ احتمالاً با احترام بيشتري پسر جوان را خطاب مي‏كرد و يا «پسرم» خطابش مي‎كرد و يا لااقل اسمش را مي‎گفت. ديگر گفتنِ اسم به همراه «جان» و يا اصوات محبت‎آميز بماند براي آگهي‎هاي بعدي!!

6ـ زن جوان كه با احترام تمام مادرشوهر را خطاب مي‎كند:
«مادرخسته نباشي با زحمت فراوان»
يعني اولاً من شما را مادر خودم مي دانم.
دوم اينكه شايد فقط من بدانم چقدر زحمت كشيده‎اي.
و سوم اينكه خسته نباشي از زحمت فراواني كه كشيده‎اي.

7ـ مادر شوهر در جواب عروس، با بي‎تفاوتي مي‎گويد:
«اصلاً اصلاً » يعني طبق معمول تو اشتباه مي‎كني.
و اين «اصلاً اصلاً» هم مي‎تواند بارهاي معنايي بيشتري داشته باشد و ما در اينجا براي پرهيز از زياده‎گويي از خير برشمردن آن‏ها مي‎گذريم.

ـ كانال را عوض نكنيد، آگهي بعدي هم محتوايي مشابه آگهي قبلي دارد:

2ـ سايه‌ي سنگين آقايان بر دوش آگهي‎هاي تلويزيون
قلم سيا‎ه‎رنگي، كادر يك بسته پفك را درصفحه‌ي تلويزيون مي‎كشد، و مستطيل كوچكتري هم داخل آن مي‎كشد؛ و صداي مردي را بر روي تصوير مي‎شنويم كه مي‎گويد:
ـ «مي‎خواهيد باور كنيد، مي‎خواهيد باور نكنيد، فلان پفك‌رو همه دوست دارند»
و بعد روي بسته‌ي پفك، تصاوير «همه» نشان داده مي‎شود:
انواع و اقسام مردها؛ ريز و درشت، عينكي و بي‎عينك، چاق و لاغر، جوان و نوجوان و حتي ميانسال.
آن وقت است كه مي‎فهميم، «همه» يعني همه‌ي‌ مردان، و اين ميان هيچ جنس مؤنثي آدم به حساب نمي‎آيد؛ نه دختربچه، نه دختر نوجوان، نه دختر جوان، نه خانم ميانسال و نه حتي پيرزني كهنسال كه آوردن عكسش حتي خطر تهمت زدن استفاده‌ي ابزاري از تصاوير زنان را هم به دنبال ندارد!
جاي فلاسفه‌ي عهد عتيق هم خالي، كه از اين پيام بازرگاني در علم منطق استفاده كنند: «اين پفكو همه دوست دارند»، «همه يعني مردان»،
نتيجه مي‎گيريم كه: «زنان آدم نيستند!»
دست اندركاران امور تبليغات حتي آنقدر باهوش نيستند كه لااقل در آگهي‎ها حفظ ظاهر كنند و افكار دروني‎شان را لو ندهند. گذاشتن عكس دو تا دختر بچه‌ي ماماني كه جاي آن «همه» را تنگ نمي‎كرد، نگوييد اگر تصوير زنان را بياوريم، مي‎شود «استفاده‌ي ابزاري از تصاوير زنان براي تبليغ كالا»؛ چون ديده‎ايم كه راه استفاده‌ي درست از تصاوير زنان را هم بلديد.
در اين ميان، دلخوش‎كُنك‎ترين آگهي‎هايمان، آگهي آن پفكي است كه چهار نوجوان را نشان مي‎دهد كه دو به دو، رو به هم جلو مي‎آيند و پفك مي‎خورند، كه البته در آن هم، سه‎تا از نوجوان‎ها، پسرند و فقط يكي دختر است. بايد تشكرات قلبي‎مان را بابت اين كه ما را آدم به حساب آوردند و حضورمان را از لحاظ كمي به نسبت «يك به سه» پذيرا شدند، خدمتشان عرض كنيم!

ـ كانال را عوض نكنيد، هنوز مانده:

3ـ سايه‌ي سنگين زنان دروغگو بر دوش آگهي‎هاي تلويزيون
ما در آگهي‎هايمان، به هيچ وجه مردِ دروغگو نداريم، اما تا دلتان بخواهد،‌ زنان دروغگويند:
ـ دختري ماماني از مادرش خواهش مي‎كند كه بگذارد اين بار ظرف‎ها را او بشويد؛ و مادر اجازه مي‎دهد.
چند لحظه بعد، كوهِ ظرف‎هارا مي‎بينيم كه شسته شده‎اند و به شدت برق مي‎زنند.
مادر تعجب مي‎كند: «آفرين چقدر تميز شستي!»
و دختر مي‎گويد: «من كه تميز نشستم، مايع ظرفشويي تميز شسته!»
مادر هم به راحتي مي‎پذيرد؛ بله، من و تو كه كاره‎اي نيستيم، اصلِ‌كاري، همان مايع ظرفشويي است كه احتمال دويست درصد، صاحب كارخانه‌ي سازنده‎اش مرد است، كاركنان كارخانه‎اش مرد هستند و مسلماً مدير روابط عمومي كارخانه و شركت تبليغاتي سازنده‌ي اين آگهي هم، همه مرد هستند. اصلاً دنيا، دنياي مردانه است!
من يكي كه با اين آگهي به شدت به ياد «من نبودم دستم بود، تقصير آستينم بود» مي‎افتم؛ همان آموزش دروغگوييِ منطقي ـ فلسفي به كودكان!

ـ حالا مي‎توانيد كانال را عوض كنيد:

خب اواسط همان پيام بازرگاني اول است كه اين بار از كانالي ديگر پخش مي‎شود؛ مادر شوهر در جواب عروس مي‎گويد:
ـ «اصلاُ‌ اصلاُ مادرجان، آشپزي هست چه آسان، وقتي داري فلان گاز»
چه كسي مي‎گويد پختنِ پلو و فسنجون و مرغ بريان و چند تا پيتزا با هم براي اين خانم با اين سن و سال، آسان است؟ چرا همه‌ي اين زنان دروغگويند؟ از كِي تا حالا ما براي هركدام از مهمان‎هايمان يك رقم غذا درست مي‎كنيم؟ و آن خانم، كه خيلي مهمان‎نواز است و مهمان‎دوست‌، و معلوم است تنهاست و مسلماً بازنشسته‎ و لابد شوهرش هم در كنارش نيست؛ ـ حالا يا فوت كرده يا طلاق گرفته يا رفته خارج، چون آقايي به پيشواز مهمان‎ها نمي‎آيد! ـ چگونه به تنهايي از پس خرج و مخارج برمي‎آيد كه هر بار مي‎تواند براي هر يك از مهمان‎هايش يك رقم خورش بپزد؟!… آن هم براي اين مهمان‎ها كه معلوم است دم به دقيقه به ديدن اين پيرزن زبان بسته مي‎روند!

4 ـ نديده گرفتن زنان در آگهي‎هاي تلويزيون
كه بدترين نوع آگهي‎هاي تلويزيون است. البته مثال تا دلتان بخواهد فراوان است، و ما براي پرهيز از زياده‎گويي،‌ فقط به يك مورد اشاره مي‎كنيم:
تلويزيون تصوير خروس‎هاي كاكل‎ به سر را نشان مي‎دهد و سپس گوينده مي‎گويد: «مرغ‏‎هاي چاق و بامزه! ،تخم‎مرغ‎‏هاي خوشمزه» (يا چه مي‎دانم چي چي!)
ملاحظه مي‎كنيد؟ دنيا چقدر مردانه است؟ اصلاً مرغ‏هاي بيچاره به حساب نمي‎آيند، اگر لطف كنند و اسمشان را هم ببرند، به جاي تصوير آن‎ها، تصوير خروس‎ها نشان داده مي‎شود. (البته خب شايد خروس‎ها اجازه نداده‎اند خانم‎هايشان در فيلم بازي كنند و در مقابل اصرارهاي بيش از اندازه‌ي سازندگان آگهي‎ها، خودشان به جاي خانم‎هايشان در فيلم بازي كرده‎اند!)

ـ حيف كه ديگر زمان پخش خيلي از آگهي‎ها گذشته، وگرنه مي‎توانستيم تيتر «سايه‌ي سنگين زنان شكاك بر دوش آگهي‎هاي تلويزيون» (اشاره به آگهي «منم كه بچه بودم، فلاني رو مي‎شناختم، فلاني كيه؟ خوش آب و رنگ و با نمك...»)؛ و «سايه‌ي سنگين زنان خانه‎دارِ كم كار و بي‎مسئوليت بر دوش آگهي‎هاي تلويزيون» (اشاره به آگهي مردي كه پس از رفتن مهمان‎ها، به تنهايي ظرف‎ها را مي‎شويد؛ ـ چه مرد بزرگواري، از سرِ كار هم آمده و مسلماً خسته است ـ و زنش چقدر بي‎خيال است كه ظرف‎ها را نشسته مي‎رود مي‎خوابد!) و «سايه‌ي سنگين زنان وقت‎نشناس بر دوش آگهي‎هاي تلويزيون»‌ (اشاره به زني كه وقت و بي‎وقت مزاحم شوهرش مي‎شد و با تلفن و فاكس و غيره مدام به شوهرش دستور خريد فلان ماست و فلان شير و فلان بستني را مي‎داد) و خيلي تيترهاي ديگر را هم به اين مطلب اضافه كنيم.

تكمله:
راستي شما كه آگهي مي‎سازيد؛ مي‎توانستيد كار را يكسره كنيد و خيال ما را هم راحت كنيد و آن يكي دو آگهي انگشت‎شمار را كه خلاف اهداف مردسالارانه‎تان است را هم عوض كنيد؛ مثلاً آن تلفن همراهي كه در كوهستان خوب كار مي‎كند را از دست آن زن ـ كه لياقتش را ندارد ـ بگيريد و به دست آن مرد ـ كه لابد لايق‎تر است ـ بدهيد و تلفن خراب آن مرد را بگيريد و در دستان آن زن بگذاريد! فكر ‎كنم اينجوري براي شما خيلي بهتر است! زنان تلفن همراهِ سالم را مي‎خواهند چه كنند؟
اصلاً در جايي كه، «همه» يعني مردان، زنان چه كاره‎اند؟ 
        تابستان1380

 
 

Azardokht Bahrami

 

جمعه ٦ تیر ،۱۳۸٢

 

 

 

در به در به دنبال يک دوست:
يعنی در اين دهکده‌ی درندشت، هيچکس نيست که خبری از هايده‌ی فخاری داشته باشد؟ همان هايده‌ی فخاری که دوره‌ی فيلمسازی باغ فردوس را گذراند؟ هر که از او خبری داشت، يا آدرس ايميل مرا به او بدهد؛ يا تلفن و نشانی او را برای من بفرستد که يک دنيا ممنونش می‌شوم.
(در ضمن از کليه‌ي مردنويس‌های مؤنث و زن‌نويس‌های مذکر اينترنتی خواهشمندم خود را به جای او جا نزنند.)

يك سؤال قديمي:
چرا سال‌هاي سال است در آگهي‌هاي ساعت (با هر نوع مارك و ساخت هر كشوري) عقربه‌ها، ساعت 10:09 دقيقه را نشان مي‌دهد؟
نگوييد به خاطر زيبايي قرار گرفتن عقربه‌ها، كه در ساعت ده دقيقه به دو هم مي‌شود عقربه‌ها را تقريبأ به همان صورت ديد.
دقت کرده‌ايد؟ حتی در ژورنال‌هاي چهار فصل هم كه از شير مرغ تا جون آدميزاد را تبليغ مي‌كنند، تقريباً همه‌ي ساعت‌ها و نيز اغلب ساعت‌هاي ديجيتالي، هنگام عكس گرفتن، روي زمان 10:09 دقيقه تنظيم شده‌اند. راستي چرا؟

يادداشت‌هاي لوزانه‌ي من (۱)

20 آبان 1374 ـ شنبه
اون دُكتل ِ ديوونه بي اجازه‌ي من، با وحشيانه‌تَلين صولَتِ ممكن منو از شيكم مامانم جدا كَلد! اون‌جا داشتم حسابي كِيف مي‌كَلدَم.
(يادم باشه بعداً بيام يه پي‌پي‌ ِ دُلُست و حسابي تو بيمالِستانش بكنم.)
بعدش يه پَلَستال بدون اين كه از من اجازه بـِگيله، منوِ شُست و همچين ز ِبل و ز ِِلـَنگ با حوله خشكم كَلد و منو خوابوند. بعد كه بيدال شدم، به من يه شيشه شيل خشكِ خالـِجي بهم داد و من نخولدم. تف كَلدَم بيلون. ولي اون دوباله شيشه لو كَلد تو دهنم. منم تف كَلدَم. خلاصه هِي اون اِصلال بكن، من تف بكن، اون اِصلال بكن، من تف بكن، كه من خسته شدم و مجبول شدم شيلو بخولم.
بعدش يه پَلَستال مِهلَبون قد و وزنمو اندازه گِلِفت و يادداشت كَلد. جدولشو خوندم. قدم از بقيه‌ي دختلا و پسلاي ديگه 4 سانت بيشتله! مث اين كه شاستي بلندم!
همه اومدند منو از پشت شيشه ديدند. بابايي، بابا بُزُلگ، مان مهين، مامان گوگو، عمه‌جون، عمو كولُش، خاله پَليا، عمو علي، امين، عمو مِهلان، نيلوفل جون، خاله نادِله و مامان‌نسي. اون پَلَستاله منو تو دستاش نيگه‌داشت و خاله‌ام از پشت پنجـِلـِه ازم يه عكس حسابي گِلِفت. همه از بابام شيليني مي‌خواستند، اما من بهش اِشاله كَلدَم پولاتو نيگَل دال واسه من!

21 آبان 74 ـ يكشنبه
هنوز مامانمو نديدم چه شكليه!
عَصل يه پَلَستالِ ايكبيلي منو بغل كَلد بُلد پيش مامانم. لَنگ و لوي مامانم پَليده بود. مامانم يه چيزي بهم داد خولدَم. بدك نبود! اما خودِ مامانم فِكل مي‌كَلد حتماً چيز فوق‌العاده‌ايه!

22 آبان 74 ـ دوشنبه
منو بُلدَن پيش مامانم تا شيل بخولَم. ميگم بايد به اين بيمالِستان پي‌پي كنم! اولش كه شيل ِ‌ مامانمو مي‌خوام، بهم نمي‌دن و به زول شيل‌خشك ميدن، بعد كه به شيل‌خشك عادت كَلدَم،‌ مي‌خوان به زول بهم شيل مامانمو بـِدَن! خلاصه چون سيل بودم، شيل نخولدَم. مامانم خيط شد!
نيلوفل جون و خاله نادله و مامان نسي اول اومدند ديدنم. بعد مان مهين و كامي اومدند. مثل اين كه كامي خيلي شيطونه!
بابام آخل ِ شب اومد ديدنم. به خاطلِ ِ ‌من بيمالِستانو غُلُق كَلدَن! وَگَلنَه كدوم بيمالِستاني ساعت 10 شب اِجازه ميده باباي آدم بياد ديدن آدم!؟ تازه اون همه هم پيش آدم بمونه. حسابي كـِيف كَلدَم. معلومه بابام خيلي باحاله!

23 آبان 74 ـ سه‌شنبه
مثل اين كه اينا خيال نَدالَن منو بـِبَلَن پيش ِ مامانم. بالاَخَله مامانم يه كاغذ سبز ِ خوش لَنگ به اون پَلَستالِ ايكبيلي داد تا منو بُلد پيش مامانم. منم يه گل ميخك بَلاي مامانم بُلدَم. آخه لوز ِ مادَل بود. البته من هَل چي خواستم به اون پَلَستاله بگم كه تَلجيح ميدم لوز ِ جهاني زن به مامانم تَبليك بگم، اون نفهميد و گل‌و به زول گذاشت تو دستم.
مامانم از صبح تا عَصل بهم شيل داد. اصلاً بلد نبود چه جولي بايد منو بغل كنه! دو سه بال از شيل خولدَن كه خسته ‌شدم و چونه‌ام دَلد ‌گـِلـِفت، خوابم ‌بُلد.
مثل اين كه فَلدا مُلَخَصيم. مامانم تا صبح از ذوقش نخوابيد و نذاشت مامان‌گوگو هم بخوابه. (از اسم مامان‌گوگو خوشم نمي‌ياد. امين و سُهلاب به مامان بُزُلگ ميگن مامان گوگو، ولي من از اين به بعد ميگم ماماكا، البته سينا هم قَلاله به ماماگوگو بگه مامان گوگي. نمي‌دونم نوه‌ي بعدي بهش چي مي‌گه!)

24 آبان 74 ـ چهالشنبه
از اون بيمالِستانِ لعنتي اومديم بيلون!
بابايي ماشين عمو كولُش لو آولده بود. كلي تو خيابونا گشتيم. مامانم سينماها و قنادي‌ها و لِستولان‌‌ها لو نشونم داد.
مامان داشت واسه بابا مي‌گفت كه مثلاً چند سال بعد تلفن زنگ مي‌زنه و بابا گوشي لو بَل‌مي‌داله و اون طَلَف گوشي لو مي‌ذاله و باخودش مي‌گه: اَه،... بازم باباش گوشي لو بلداشت!
شب همه خونه‌ي ما جمع بودند. مامان مهين آش‌لِشته پخته‌بود و همه دَل كِنال‌ِ هم آش خولديم. خاله پَليا هم كيك پخته بود. از قَلال هم آش هم كيك خوشمزه بودند.
چه كادوهايي جمع شد. ثلوتمند شدم!

25 آبان 74 ـ پنجشنبه
تا صبح نذاشتم ماماني و ماماكا بخوابند. صبح دلم دَلد گِلِفت. مامانِ ديوونه‌ام به خاطـِل ِ من گليه‌اش گـِاـِفت! گمونم افسُلدِگي ِ پس از زايمان گـِلـِفته، و دنبال بهونه مي‌گَلده كه گـِليه كنه!

26 آبان 74 ـ جمعه
خونه پُل لَفت و آمد بود! خاله‌‌جون‌هاي بابام از شمال اومده‌بودند ديدن من! 

                                                                                       ادامه داله...!

 
 

Azardokht Bahrami

 

پنجشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٢

 

 

 

تَذکِرَةُ الاَرازِل

يادداشت امروز:
تذکرة‌الارازل 12 سال پيش زمانی که در گالری کسری با آقای گلشيری متون کهن می‌خوانديم نوشته شده. همه‌ی اسامی حقيقی و حقوقی هستند اما در جاهايی که احتمال اختلافات زناشويی بين زوجين فعلی می‌رود، اسامی را تغيير داده‌ام (كه مثلاً‌ خانم‌ها نفهمند شوهرشان قبلاً با کدام دختر دوست بوده!) با اين که با سانسور مخالفم، مجبور شدم يک جمله‌اش را هم تغيير دهم تا براي خودم مسئله‌ی ناموسی ايجاد نشود. (بين خودمان بماند ده يازده سالی می‌شود همه‌ی چيزهايی که آن موقع درباره‌ي همسر جناب آقاي تقوی نوشتم برمی‌گردد به خودم! از جمله، آن جمله‌ي ناموسي سانسوري!!)
قول می‌دهم به زودی تذکره‌های حسين ثناپور (مسيحی خودمان) و فرهاد فيروزی و مه‌کامه‌رحيم‌زاده و علی‌صابری را هم بنويسم تا جمع شاگردان گالری کسری جور شود. شايد هم فكري براي كورش اسدي و عنايت پاك‌نيا كردم.

 تَذکِرَةُ الاَرازِل

ذكر محمد‌بن تقوي نوري، زحمة الله‌عليه

آن مُعَظَّمِ عِباد آن مُقَّدَمِ زُهاد آن دوستِ فرهاد
آن شَجَرِ مَرهاء (1) آن شير قَصِف(2) آن پير مَقصِف(3)
آن لاغِبِ لَمحة(4) آن راغِبِ اَلِلِّمِة(5) آن لَلغَبِ وَاللُِغُوب(6)
آن رَفيق وَفی آن شَفيق وَلی آن دارِ وَقور
آن اَجوَدِ الحَميد آن اَشجَعِ‌العَلی آن اَوفی‌اَلحُسَين
آن اَسَدِالخودش آن قانِعِ مُسَکَّة(7) آن عارفِ مُرَكَّة(8)
آن صاحبِ دو چشمِ قويِ باباقوري محمدبنِ‌تقويِ نوري كاتَ‌الاِضافاتُ

در وقتِ خود، در شيوه‌ي خود بي‌نظير بود و بسيار كس از تابعين را خدمت كرده بود و مشايخ مقدّم را يافته بود و در طريقت حَظّي وافر داشت. در رياضت چنان بود كه نانِ خشك در مروح(9) مي‌زد و مي‌خورد و مي‌گفت هر كه بدين قناعت كند از بقيه‌ي مشروبات الكلي بي‌نياز گردد و در مناجات گفتي: «الهي مرا برهنه ساز اما گرسنه نه، زنم را برعكس» و گاه بودي كه از غايتِ گرسنگي با اصحاب به خانه‌ي شيخ سيّد ادوينِ طباطبايي شدي و آنچه يافتي بخوردي، چون ادوين بيامدي ظاهراً بدان شاد شدي، اما پشت سرش لعن و نفرين كردي، كه اين نجباي اراذل از چه روي به خانه‌ي من آمدي * نقلست شبي سَكير و مُسكِر به خوابش آمدي، از او پرسيدي، گفت: «اَنَاالمروح» * نقلست از او از عشق پرسيدند. گفت من ندانم. روزي اصحاب او را ديدند در جشنواره‌ي بين‌الملليِ عروسكي در ميان جمع گم شده‌بودي و آشفته و پريشان‌حال بودي چنان كه دل سنگ بر او كباب شدي در عجبم از آن عشق * كسي گفت روزي با او به در دولت‌آبادي رفتيم، فصل تابستان بود و صلاة ظهر، اندر وسطِ ميدانِ شهياد سلامُ‌الله عليه، مرا ساعتي به انتظار خود نگه داشتي اما درست به موقع آمدي و هيچ به روي خود نياوردي، كرامت داشت اين تقويِ ما * نقلست عبدالحميد نجفي لَعنَةُالله عَلَيها سلام، به او ابله جاويد لقب دادي * يك روز در برِ گلشيري شد با جامه‌ي اَخضَر، خلق او را آبي بديدند * نقلست دختري در خيابان چنان بدو در نگريست كه خلق درماندند كه اين از چه بود. دختر گفت، «در نظرم جگري آمد بغايت مَمسوخ»(10) * روزي خمر نوشيد، اَحمَر شد، بيهوده آنقدر خنديد تا چشم‌ها كه اَخضَر بود چپ شد و از آن بود كه شيخ سيّد ادوينِ طباطبايي وي را لعن و نفرين بسيار همي كرد * گويند تا مُسكِر به لب مي‌برد ملائك بر او فرود آمدندي و او را ترغيب كردندي كه شبانه بر جاده بتازد و برود خانه‌ی ابوالجَوادِ پويان را دَقُ‌الباب كند و اين از چه روي بود خلق ندانند و ما ندانيم و او نيز نداند.

پانويس:
1ـ مَرهاء : زمين بی‌درخت
2ـ قَصِف: ترسو
3ـ مقصف: کازينو
4ـ لاغب لَمحَه: خسته از دزدکی نگاه کردن!
5ـ اَلِلّمه: موی بيتلی
6ـ للغب و اللغوب: آدم سست و...
7ـ مُسَکَه : بخيل
8ـ مُرَّکَه: کسی که به اين و آن مارک می‌زند.
9ـ مروح: شراب
10ـ ممسوخ:بدترکيب

ذكر حسينِ‌بنِ مرتضائيانِ آبكنار، وَحشَةُالله عليه

آن بي الله بي سَبيلِ الله آن شيرِ جَبون آن شجاعِ زَبون
آن صفدرِ زِنديق آن في دارِ بي‌دار في گوشه موشه‌ها آن‌كنار
حسينِ‌بنِ مرتضائيانِ آبكنار كلامُ الله عليه
كارِ او كاري عجب بود كه هم در غايتِ سوز و اشتياق بود و هم در شدتِ لَهِب و فِراق مست و بي‌قرار و شوريده‌ي روزگار بود و عاشقِ صادق و پاك‌باز و جِدّ و جهدي عظيم داشت و رياضتي و كرامتي عجب و عالي‌همت و رفيع‌قَدَر بود. او را تصانيف بسيار است باَلفاظِ مشكل در حقايق و اَسرار و مَعاني. محبت كامل و فصاحت و بلاغتي داشت كه كس نداشت اِلاّ بقيه‌ي تلاميذ و دقتِ نظر و فَراسَتي داشت كه كس را نبود اِلاّ بقيه و اغلب تلاميذِ كُبار در كارِ ‌او اِبا كردند و گفتند او را در كتابت قدمي نيست مگر فرهادِ‌بنِ فيروزي و نوريِ تقوي و اَبوالحَميدِ نجفي و جمله مُتِأخِران اِلاّ ماشاءَ الله كه او را قبول كردند. و آن مخدّره، آن مَستوره‌ي سِترِ اِخلاص، آن سوخته‌ي عشق و اشتياق، آن شيفته‌ي قُرب و اِحتِراق، آن گم‌شده‌ي وصال، آن مَقبولُ‌الرِجال، فرحناز بنت فرحنازي، رَحمَةُ‌الله عَلَيها، در كارِ او سِيري داشته، چنان كه در حقِ او گفت: «اِنَّ‌الحُسَين مِصباحُ‌الهُدي و سَفينَةُ نَجاة» و باز بعضي او را به سِحر نسبت كردند و بعضي اصحابِ ظاهر به كفر منسوب گرداندند و بعضي گويند از اصحاب «عزاداران بَيَل» بودي و بعضي گويند «دائب»(1) بودي و بعضي گويند ناخدا بودي در جزيره‌اي و از آنجا نيز گريختي. اما جماعتي بوده‌اند كه خود را آبكناري گفته‌اند و نسبت بدو كرده‌اند و سخن او نافهم كرده عين او نوشتندي چنان كه از كتيبه‌هاي وي كپي كرده و بدان تقليدِ‌ محض فخر كرده‌اند و از آن بدتر عقده‌هاي اُديپيِ خود نيز در كتيبه‌هايشان آورده‌اند اما تقليد در اين واقعه شرط نيست * شيخِ ما گويد مرا عجب است از كسي كه روا دارد كه از حسِين اَنَاالحُسِين برآيد و حسَين در ميان نه * بعضي گويند حسينِ‌مرتضائيان ديگر است و حسينِ آبكنار ديگر، آن يك شاگردِ قناد است و آن ديگر كاتبِ گلابي‌ها و مرگ * و شيخي گفته ‌است كه حسِين عالِمي رَبّاني است، شايد اگر روزي بداند چه كار مي‌كند بتواند كاري كند * استاد ابوالجَوادِ پويان گفته است كه من و حسِين يك چيزيم اما مرا به ديوانگي نسبت كردند خلاص يافتم و حسِين را عقلِ او گرفتار كرد. اگر حسين مَطعون بودي اين دو بزرگ در حقِ او اين نگفتندي و ما را دو گواه تمام است. و پيوسته در رياضت و عبادت بود، مِن پيروزي اِلي دانشگاه، مِن دانشگاه اِلي گلشيري، و از اَلكَسري پياده الي امام حسَين و اين حسِين با آن حسَين فرق داشتي. بعضي رجال او را مهجور كردند نه از جهتِ مذهب و دين، بلكه از آن بُوَد كه اول به كانون آمد به خدمتِ شيخ سيروسِ‌بنِ طاهباز و يكسال و اندي در صحبتِ او بود پس عزمِ گالريِ كسري كرد، به اميرآباد شد و به گلشيري پيوست و هژده ماه در صحبت او بود. پس عباسِ ‌بنِ عباسي دختر بدو داد و عليِ‌بنِ صابري آينه شمعدانش بداد و تقوي و ابوالحميدِ نجفي صندليِ تگزاسي بدو دادندي و او را گرفتار ساختندي. بعد از آن او از آن‌ها برنجيد به خانه آمد و همسرش او را به سكوت و خلوت فرمود * نقلست روزي در راه مي‌رفت عكسي به دوست خود نشان داد خلق نيز بديدندي، رنگ از رخسار حسَين برفت، از آن روز تا به امروز آبروي حسَين برفت * نقلست در عمرش بارها و بارها بستني بخورد اما تا نوبت بدو رسيد سرما آمد در عجبم از خلقتِ‌خدا * نقلست شيريني بدست وارد كلاس شدي درها به رويش گشوده شده و رخسارها بدو خنديد * شيخ گويد روزي به كلاس درآمدم او را ديدم دستمال به دست ميز را مي‌كشيد. گفتم: «شما چرا؟» گفت: «ما بدين در نه پيِ حشمت و جاه آمده‌ايم» * نقلست حوريان بهشتي او را تا كلاس رساندندي و نيز حوريان آمدندي او را قلمدوش به خانه‌اش رساندندي * شيخ گويد روزي با نسيمِ بسطامي در ميدانِ امام حسِين او را ديديمي سرخ شد سرخ‌شدني كه تا به امروز در قرن بيستم كس اينگونه سرخ نشود * گويند همه‌ي عمر پياده گز بكرد مبادا مجبور شود بليطِ اتوبوس دهد * گويند حسين خطي داشت بغايت زيبا و هميشه اين بنوشتي: زن و اژدها هر دو در خاك به / زن ناپاك از اين هر دو به.

نقلست مخ فرهادِبنِ فيروزي را در راه و در كلاس و در دانشگاه كم‌كم بخوردي چنان كه روزي او را ديدم در راه آشفته گِل بر سر و روي همي كرد، پرسيدم. گفت: «به كه پناه بَرَم از دست حسَين؟» * دشمنان گويند از كراماتِ وي آن بود كه شاهنامه درهمي خواندي سُخَن را سَخُن خواندي و بر همان قافيه نيز كُهَن را كَهُن.

پانويس:
1ـ دائب: کسی که جديت داشته، خسته شده اما باز ادامه داده.

ذکر ابوالحَميدِ نجفی عليه الِشتاء

آن عالِمِ مرّاج(1) آن ظالِمِ وِرّاج آن رَجُلِ حريص آن آدمِ مَرمَريس(2)
آن ستوده‌ی رِجال آن ربوده‌ی جمال آن ستوره‌ی جلال آن بی حقيقت
ولیِ شيخِ وقت آن شعرِ مِقَفّی ابوالحَميدِ نجفی زَحمَةُالله عليه

از بزرگانِ مشايخ بود و صاحب همت بود و عالی‌زحمت و در محادثه سرِ بزرگان بود و در مباحثه اَوسَطِ بزرگان بود و در مجادله ديب(3)ِ بزرگان. مُجِد بود و مجاز، مَسجون(4) بود و مِسکين، مَشحون(5) بود و مَفتون، مُبين بود و بيآز شبيه مُعين(6)، چنانکه شيخی در حق او گفت: «اَلوَلَدِ چَموش يشبِهُ بِالعَموش» * در شعر شهير اَعلام بود چنانکه خلق را به زور در مَجمَعُ‌الکسری گرد آوردی و شعر بخواندی * در کتابت نيز شريف اعيان بود و از کرامات او همين بس که در تبِ‌غريبِ يخ‌بندان به سادگی شايد فقط يک قدم تا پاسخ فاصله داشت(7) رَحمَةُالله عليه * نقلست با اصحاب که بود هَردَمبيل بود گاه چنان بستنی به خلق می‌داد که جانشان به در می‌آمد و گاه چنان مُسَّکَة(8) بودی که خلق جانشان الی آخر * روزی بغايت گرم او را بديدم ديک ديک می‌لرزيد همی پرسيدم: «از چه روی؟» گفت: «يخ‌بندان» * در راه رفتن هامودان بی‌باش يوخاری بود(9) با هر يک از اصحاب که می‌رفتی به ديوارش می‌سابيدی و خود راحت گام برمی‌داشتی * روزی به مريدش گفت: «ای پسر نَقير و قَمطير ندانی چيست؟ من نيز ندانم» * در علوم مَزيز(10) بود، فَطن(11) بود و لَقُن(12)، چنانکه به اشاره‌ای از مکشوفات و اَسرارِ عالَم سردرآوردی و خدای تعالی در حق او فرمود: «لِلعاقِلُ يکفيهُ الاِشارة و لِلمَجنونُ لا يکفيهُ‌المِنارة» * در حاضر و غايب يکی بودی و در جمله‌ی مجامع حاضر بودی چنانکه سخنِ گلشيری که تمام بشدی او از در بدر آمدی، جمله‌ی خلق در عجب ماندی او از چه روی به کلاس آمدی؟ * فی مَزار و مَطار(13) در مَتحَف(14) و مَعرَض و اندر مَحطَة(15) اَبيض پوشيدی و شب که به خانه رسيدی ‌باشدان اَياقا سياه بودی(16) و ننه جان در شگفت که اين از چه بود؟ * گويند بسی خَيلاء بودی(17) و اين صفت بارزِ خويش بروز ندادی که خلق فکر کنند از دماغِ فيل افتادی * در دوستی پست‌خيم بود و در دشمنی نيک‌خيم چنانکه روزی قسم بخورد که چون فلانی زن گرفت مثلثِ عشقی به راه همی خواهم انداخت * روزی کفشی نو پوشيد بغايت زيبا خلق ندانستند که آن کفش نو بود و اين از کرامات خلق بود * اندر عالَمِ جوک سرآمدِ ظرايف بودی چنانکه جوک‌های دست‌اول گفتی تمامِ راه و جمله‌ی اصحاب را بسيار همی خنداندی و خود گولمَدی(18) * نقلست که او را «ذوفَکِّين» خواندندی يعنی صاحبِ فکُ‌اليدَک و آن بر اين خاطر بود که فک داشت بغايت عظيم و قوی. هرگاه مجلس از برای ثانيه‌ای خموش ماندی هم او به سخن آمدی و جنون و خفقان بر حاضران مستولی گشتی.             

پانويس:
1ـ مَراّج: دروغگو
2ـ مرمريس: گردن دراز
3ـ ديب: انتها، ته (به ترکی)
4ـ مَسجون: زندانی
5ـ مَشحون: پُر
6ـ کمی شبيه مُعين (ترکی)
7ـ نام داستان‌های حميد رضا نجفی.
8 ـ مُسَکَّه : بخيل
9ـ از همه سر و گردنی بالاتر بود (ترکی)
10ـ مَزيز: بافضيلت
11ـ فَطِن: زيرک
12ـ لَقُن:هوشيار
13ـ مَطار: فرودگاه
14ـ مَتحف: موزه
15ـ مَحطَه: ايستگاه
16ـ از سر تا پا سياه بود (به ترکی)
17ـ خَيلاء: متکبر
18ـ و خود نمی‌خنديد (به ترکی)                    
(زمستان 1370)                                    

 
 

Azardokht Bahrami

 

سه‌شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٢

 

 

 

از مشکلات پاسخگوی مجله فيلم(چاپ شده در مجله فيلم)

خانم‌ ميم‌. الف‌. ميم‌. الف‌. نون‌.
خانم‌ محترم‌ از لطفي‌ كه‌ نسبت‌ به‌ مجله‌ی‌ خودتان‌ ابراز كرديد بي‌نهايت‌ متشكريم‌. درپاسخ‌ به‌ سؤال‌تان‌، متأسفانه‌ من‌ و بقيه‌ی همكاران‌ مجله‌ هر چه‌ گشتيم‌ نتوانستيم‌ نام‌ بازيگر نوزاد فيلم‌ سه‌ پدر خوانده‌ را بيابيم‌. البته‌ با تشكر چون‌ سؤال‌ شما سبب‌ شد تا همة‌ دايره‌المعارف‌ها و كتاب‌هاي‌ مرجع‌ سينمايي‌ را دوباره‌ مرور كنيم!

يك‌ ماه‌ بعد:
خانم‌ ميم‌. الف‌. ميم‌. الف‌. نون‌.
عليك‌ سلام‌. خانم‌ عزيز ما هم‌ نمي‌دانيم‌ نام‌ نوزادي‌ كه‌ در فيلم‌ «ببين‌ چه‌ كسي‌ حرف‌ مي‌زند» بغل‌ «مالي»‌ بود و اونو تند و تند هيشته‌ هيشته‌ مي‌كرد چيست‌!!

يك‌ روز بعد:
خانم‌ ميم‌. الف‌. الي‌ آخر...

بله‌ حق‌ با شماست‌ در آن‌ فيلم‌ وسترن‌ بازيگر زن‌ به‌ جاي‌ بچه‌، يك‌ عروسك‌ را در آغوش‌ گرفته‌ بود، لابد براي‌ همان‌ هم‌ بود كه‌ پتو را در گرماي‌ تابستان‌ آنطور محكم‌ دور بچه‌ پيچيده‌ بود!
در ضمن‌ نخير آن‌ نوزاد در آن‌ فيلم‌ خفه‌ نشد!

ماه‌ بعد:
خانم‌ ميم‌. الف‌. ميم‌. الف‌. نون‌.

مي‌بينيد؟ با اينكه‌ اسم‌تان‌ را در نامه ننوشته‌ بوديد ما همگي‌ متفق‌القول‌ فهميديم‌ نامه‌ از جانب‌ شما بايد باشد. خانم‌محترم‌ ما نه‌ مي‌دانيم‌ و نه‌ دلمان‌ مي‌خواهد بدانيم‌ كه‌ نوزاد فيلم‌ سه‌ مرد و يك‌ بچه‌ از چه‌ سبك‌ بازيگري‌ در ايفاي‌ نقش‌ خود استفاده‌ كرده‌! لط‌فاً ديگر از اين‌ گونه‌ سؤالات‌ نپرسيد!!

دو هفته‌ بعد:
خانم‌ عزيز، به‌ خدا نه‌ من‌ و نه‌ بقية‌ همكاران‌ مجله‌، بچه‌ي نوزاد نداريم‌!
تعداد بيست‌ بسته‌ پوشك‌ و دو كارتن‌ شيرخشكي‌ كه‌ فرستاده‌ بوديد به‌ دستمان‌ رسيد! بي‌نهايت‌ ممنون‌!
در ضمن‌ براي‌ اداي‌ تشكر هم‌ كه‌ شده‌ خيلي‌ گشتم‌ تا بفهمم‌ دوبلوري‌ كه‌ در آن‌ فيلم‌ به‌ جاي‌ آن‌ پسربچه‌ ـ آنقدر ط‌بيعي‌ ـ گريه‌ كرد، كه‌ بود! متأسفانه‌ نتوانستم‌ بفهمم‌. بله‌ما هم‌ آن‌ هفده‌ دليل‌! را قبول‌ داريم‌ و با نتيجه‌گيري‌ شما از آن‌ هفده‌ دليل‌ هم‌موافقيم‌ كه‌ صدا، صداي‌ گرية‌ يك‌ بچه‌ نبوده!


يك‌ ماه‌ بعد:
نه‌ خانم‌، ما نمي‌توانيم‌ هر ماه‌، دو صفحه‌ از مجله‌امان‌ را به‌ «نوزادان‌ و سينما» اختصاص‌ دهيم‌! و برايمان‌ هم‌ مقدور نيست‌ كه‌ در اين‌ دو صفحه‌ به‌ سؤالات‌ روانشناسي‌ ـ سينمايي‌ ـ پزشكي‌ ـ كودكانه‌ شما اختصاص‌ دهيم‌. متأسفانه‌ روانشناس‌ كودك‌ هم‌ نداريم‌ تا من‌ بپرسم‌ چرا كودك‌ شما هنگام‌ تماشاي‌ آن‌ فيلم‌ از تلوبزيون ـ آن‌ هم‌ هر يازده‌ بار!ـ آنطور ترسيده‌ و به‌ آغوش‌ شما پناه‌ آورده‌! آن‌ هم‌ فيلمي‌ به‌ آن‌ لطيفی!

دو ماه‌ بعد:
1. خانم‌ محترم‌، درست‌ است‌ كه‌ مجله‌ي ما اختصاص‌ به‌ فيلم‌ دارد. ولي‌ نه‌ همه‌ی اجزاي‌ فيلم‌! سؤال‌ شما هم‌ بسيار تخصصي‌ است‌. شما بايد از يك‌ متخصص‌ ميكس‌ صدا بپرسيد ميكس‌ صداي‌ گريه‌ي‌ نوزادان‌ با تصوير آسان‌تر است‌ يا ميكس‌ صداي‌ خنده‌ی آن‌ها با تصوير!
و اين‌كه‌ اصولاً ميكس‌ صداي‌ نوزادان‌ با بزرگسالان‌ چه‌ تفاوتي‌ دارد!
2. متأسفانه‌ كارشناسان‌ مجله‌ هم‌ نمي‌دانند چرا كودك‌ ترسوي‌ شما اينقدر از فيلم‌هاي‌ گودزيلا خوشش‌ مي‌آيد!
ـ چشم‌ به‌ اطلاع‌ مسئولان‌ صدا و سيما خواهيم‌ رساند كه‌ فيلم‌هاي‌ گودزيلا را بيشتر نمايش‌ دهند!


مدتي‌ بعد:
خانم‌ عزيز، از اين‌كه‌ در اين‌ مدت‌ به‌ مطالعه‌ و تحقيق‌ پرداخته‌ايد بسيار خوشحاليم.‌ در ضمن‌ مقاله‌ی‌ مفصل‌ «بررسي‌ و نقد و تحليل‌ نحوه‌ی‌ بازيگري‌ نوزادان‌ زير دو سال‌ در فيلم‌هاي‌ سينمايي‌ مطرح‌ جهان»‌ بيش‌ از اندازة‌ صفحاتي‌ است‌ كه‌ ما به‌ نقد و بررسي‌ اختصاص‌ داده‌ايم‌! اگر مي‌توانيد حدود 59 صفحة‌ آن‌ را حذف‌ كنيد، شايد بتوانيم‌ يك‌ ستون‌ از مجله‌ را به‌ مقاله‌ی‌ شما اختصاص‌ دهيم‌!

سه‌ روز بعد:!
مادر عزيز و محترم‌ نسخة دست‌نويس‌ كتاب‌تان‌ با نام‌: «بررسي‌ قد و قواره‌ی نوزادان‌ زير دو سال‌، در فيلم‌هاي‌ سينمايي‌ مطرح‌ جهان‌، با ارائه‌ی‌ منحني‌ ط‌بيعي‌ رشد قد و وزن‌ كودكان‌ و نقد تطبيقي‌ آن»‌ به‌ دست‌مان‌ رسيد!! با تشكر از شما راستش‌ نمي‌دانيم‌ چه‌ بگوييم!...
                 خرداد ۷۷

 
 

Azardokht Bahrami

 

 
L O G O

شماره بازديد

ياهوي هميشه خاموش

پيوند
pedramp.persianblog.ir
پشتيباني
Persian Blog

بنياد گلشيري

كارگاه داستان

خوابگرد

و قابيل هم هست

صداي تيشه

لونه موريانه

 
[ داروخانه | انبار دارو | حمل دارو ]